سه شنبه 1387/10/24

خطبه‌هاي حضرت‌ زينب‌ كبري(س)‌ در کوفه و شام

خطبة‌ آتشين‌ حضرت زينب(س)‌ در كوفه(شعر)

حال‌ در كوفه‌، زينب‌ كبري        ‌هست‌ ناظر به‌ حالت‌ آنها

كه‌ زنان‌ آه‌ وناله‌ مي‌كردند        غرق‌ در ماتم‌ وغم‌ ودردند

نيز مردان‌ كوفيان‌، گريان‌        از چنين‌ حادثه‌، همه‌ نالان‌

ناگهان‌ زينب‌ غمين‌ آمد        يك‌ نهيب‌ شديد، آن‌جا زد                               

زينب‌ آمد در آن‌ زمان‌ به‌ خروش        ‌گفت‌: اي‌ كوفيان‌، همه‌ خاموش‌

با چنان‌ نغمه‌اي‌ كه‌ او سر داد        زنگ‌ها نيز از صدا افتاد

بعد از آن‌ رو سوي‌ خدا بنمود        سينه‌ با ياد ايزدش‌ بُگشود

سپس‌ او رو به‌ سوي‌ مردم‌ كرد        با دلي‌ پاك‌ وسينه‌اي‌ پر درد

گفت‌ اي‌ كوفيان‌ پر نيرنگ‌        همه‌ بي‌ بهرگان‌ از فرهنگ‌

همه‌ از غيرت‌ وحميّت‌، دور        پيش‌ چشمان‌ ما همه‌ منفور

همگي‌ چاپلوس‌ ومكاريد        مردمي‌ خائن‌ وفسونكاريد

جز دروغ‌ وخصومت‌ وكينه        ‌نيست‌ در بين‌ مردم‌ كوفه‌

توشه‌اي‌ بد در آخرت‌ داريد        چون‌ همه‌ مردمي‌ تبهكاريد

همه‌ پيمان‌ خويش‌، بشكستيد        پاي‌ ديوار كهنه‌ بنشستيد

تا فروريخت‌ روي‌ سر، ديوار        مي‌شود بسته‌ نيز راه‌ فرار

حال‌، گريان‌ شديد بهر حسين‌!        بعدِ مرگش‌ كنيد شيون‌ وشين‌

دلتان‌ جملگي‌ چنان‌ سنگ‌ است        ‌اين‌ جنايت‌ چو لكة‌ ننگ‌ است‌

گر، گريبان‌ خويش‌، چاك‌ كنيد        لكه‌ را كِي‌ توان‌، كه‌ پاك‌ كنيد

خواهم‌ از درگه‌ خداي‌ جهان‌        ديده‌هاتان‌ همي‌ شود گريان


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 10:59 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/10/24

شناخت حضرت زینب (س)

نام پدر : حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع)

نام مادر : حضرت فاطمه زهرا (س)

ناریخ ولادت :  روز پنجم جمادی الاولی سال پنجم یا ششم هجری قمری

محل تولد : مدینه

کنیه : ام الحسن و ام الکلثوم

القاب : صدیقه الصغری، عصمة الصغری، ولیه الله العظمی ، ناموس الکبری ، شریکةالحسین (ع) ، کامله ، فاضله و...

همسر : عبدالله فرزند جعفر بن ابیطالب

تعداد فرزندان : 3 پسر ( علی ، عون ، جعفر ) و1 دختر ( ام الکلثوم )

وفات : شب یکشنبه 15 رجب سال 63 هجری قمری

محل دفن : شام

  مقدمه :

 

آن گلهای زیبا وپر طراوت بهار را دیده اید که چگونه به فضای اطراف خود جان می بخشند وهمه جا را

آکنده از زیبائی و لطافت می سازند ؟


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 8:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/03/06

دکتر علی شریعتی

در باغ بی برگی زادم.

و در ثروت فقر غنی گشتم.

و از چشمه ی ایمان سیراب شدم.

و در هوای دوست داشتن،دم زدم.

و در آرزوی آزادی سر بر داشتم.

و در بالای غرور،قامت کشیدم.

و از دانش،طعامم دادند.

و از شعر، شرابم نوشانند

و از مهر،نوازشم کردند.

و حقیقت،دینم شد و راه رفتنم.

و خیر ،حیاتم شد و کار ماندنم.

و زیبائی، عشقم شد و بهانه ی زیستنم!
تهیه شده توسط مسعود در 9:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/03/05

بخشی از سروده مرحوم آغاسی درباره شهید آوینی

الا روح طوفانی مرتضی

سلیمان تسلیم امر قضا

از آن دم که در خون شنا کرده ای

مرا با جنون آشنا کرده ای

جنون را به حیرت درآمیختی

قلم را زغیرت برانگیختی

بگو نسبتت با شهیدان چه بود

که مرغ دلت سویشان پر گشود

چه ها کرد حق با تو در شام قدر

که همسفره ای با شهیدان بدر

ببخشای اگر از تو دم می زنم

و یا در حریمت قدم می زنم

برآنم که درک ولایت کنم

مبادا که ترک ولایت کنم

کنون خالی از عجب و خودبینی ام

پُر از سکرآوای آوینی ام

به صحرا روانم به هرزه گرد

مهیای تیغم به عزم نبرد

به خون می تپد تو سن سرکشم

سزد تا چو تیر از کمان پر کشم

زبان سرخ و سر سبز و دل زخمناک

خوش آندم که در خون رفتم چاک چاک

سر سبز گر سرخ گردد رواست

که این شیوه ی شیعه ی مرتضاست

مرا غیر از آهنگ خون چاره نیست

جنون زاده را جز جنون چاره نیست

به فردای قحطی به امر امیر

کشم نعره ای گرم و توفان ضمیر

به مردانگی خامه را بشکنم

هیاهوی همگامه را بشکنم

قلم باز آهنگ خون می کند

جنون زاده عزم جنون می کند

                                                       حاج محمدرضا آغاسی   

تهیه شده توسط مسعود در 10:39 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/02/30

مادر ما مادر تموم عالمه

هوش از سر ارواح به یکجا بردن      در عالم زر چو نام مولا بردن     

 از بهر معطر شدن هشت بهشت       خاکی ز در خانه زهرا بردن

شهادت مادر سادات بی بی دوعالم خانوم

                                حضرت فاطمه زهرا (س)

                                                            تسلیت باد .

تهیه شده توسط مسعود در 11:11 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/02/30

قاتل حضرت زهرا کیست؟

مرحوم محدّث قمی، اقوال محدّثان بزرگ اهل تشیّع و تسنّن درباره شهادت حضرت زهرا(س) و عاملان به شهادت رساندن حضرت را در کتاب بیت‏الاحزان{1} ذکر کرده که خلاصه‏ای از آن چنین است:

1. ابو محمد بن عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری، از عالمان معروف اهل تسنّن در کتاب الامامْ و السیاسه مینویسد: ابوبکر دستور داد عدّه‏ای از اصحاب را که با او بیعت نکرده بودند، برای گرفتن بیعت حاضر کنند؛ ولی افراد ابوبکر آن‏ها را نزد امام علی(ع) یافتند. در این هنگام عمر به خانه حضرت علی(ع) رفت و فریاد زد: بیرون بیایید. وگرنه سوگند به کسی که جان عمر در دست او است، خانه را با اهل آن به آتش میکشم. بعضی از حاضران به عمر گفتند: حضرت فاطمه(س) در این خانه است. عمر گفت: اگر فاطمه هم در خانه باشد، باز هم آن را آتش میزنم.{2}

2. دانشمند معروف اهل تسنّن، ابن ابی الحدید در شرح نهج‏البلاغه مینویسد: در فتح مکّه( سال ششم هجری) شخصی به نام هبار بن أسوده، زینب دختر رسول خدا(ص) را که در محمل نشسته بود، با نیزه ترسانیده ،و سبب شده بود که وی فرزندش را سقط کند. پیامبر(ص) برای خون هبار احترام قائل نشد، و او را به اعدام محکوم کرد.{3} ابن ابی الحدید میگوید: من این خبر را برای استادم ابو جعفر نقیب نقل کردم. استادم فرمود: اگر رسول خدا ریختن خون هبار بن أسود را جایز بداند از آن رو که او زینب را ترسانیده و سبب سقط جنین او شده، لازمه این حکم آن است که اگر حضرت پیامبر زنده بود، ریختن خون آن کس را که حضرت فاطمه(س) را ترسانیده بود به طوری که سبب سقط فرزند حضرت شد نیز جایز میدانست.{4}

میر حامد حسین هندی، در کتاب عبقات الانوار، از کتاب الوافی بالوفیات، تألیف صلاح‏الدین صفدی که از عالمان اهل تسنّن است، در شرح زندگی نظام از استادان و عالمان بزرگ اهل تسنّن نقل میکند که نظام گفت: پیامبر تصریح کرد که مقام امامت از آن علی(ع) است و حضرت را به فرمان حق تعالی برای امامت معرّفی کرد؛ به طوری که همه اصحاب از آن آگاه شدند؛ ولی عمر آن را به سبب ابوبکر، کتمان کرد. وی در ادامه سخن میگوید: عمر در روز بیعت با ابوبکر به پهلوی حضرت فاطمه(س) ضربه زد که بر اثر آن، محسن فاطمه سقط شد/

محدّث قمی در بیت الاحزان مینویسد: محمد بن جریر طبری امامی به سند معتبر از ابو بصیر نقل میکند که امام صادق(ع) فرمود: حضرت فاطمه(س) روز سه‏شنبه، سوم جمادیالثانی، سال یازدهم هجری از دنیا رفت و علّت وفات حضرت، ضربت قنفذ غلام عمر بن خطاب بود که به دستور عمر با غلاف شمشیر بهحضرت ضربه زد؛ به طوری که فرزندش محسن سقط شد و همین امر، بیماری شدید حضرت را در پی داشت.{5}

همچنین نامه عمر به معاویه که شرح این حادثه را به طور گسترده بیان میکند، خواندنی است. مشروح این نامه را علاّمه مجلسی، در کتاب بحارالانوار، ج 8، ص 222، چاپ قدیم از کتاب دلائل الامامه، ج 2 نقل کرده است/

اقوال دیگری از عالمان تسنّن و تشیّع در این زمینه نقل شده است که مجالی برای نقل آن نیست. به هر حال، از مجموع آرای ناقلان این حادثه استفاده میشود این واقعه دردناک که آن افراد برای حضرت زهرا(س) پیش آوردند. سرانجام سبب شهادت آن اسوه تقوا و هدایت شد/
تهیه شده توسط مسعود در 10:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/02/28

بزرگداشت حکیم عمر خیام

حکیم عمر خیام (خیامی) در سال 439 هجری (1048 میلادی) در شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقیان بر خراسان، ناحیه ای وسیع در شرق ایران، تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق نیشابوری علوم زمانه خویش را فراگرفت و چنانکه گفته اند بسیار جوان بود که در فلسفه و ریاضیات تبحر یافت.

تلاشها
خیام در سال 461 هجری به قصد سمرقند، نیشابور را ترک کرد و در آنجا تحت حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضی القضات سمرقند اثربرجسته خودرادر جبر تألیف کرد. خیام سپس به اصفهان رفت و مدت 18 سال در آنجا اقامت گزید و با حمایت ملک شاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک، به همراه جمعی از دانشمندان و ریاضیدانان معروف زمانه خود، در رصد خانه ای که به دستور ملکشاه تأسیس شده بود، به انجام تحقیقات نجومی پرداخت. حاصل این تحقیقات اصلاح تقویم رایج در آن زمان و تنظیم تقویم جلالی (لقب سلطان ملکشاه سلجوقی) بود. در تقویم جلالی، سال شمسی تقریباً برابر با 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 45 ثانیه است. سال دوازده ماه دارد 6 ماه نخست هر ماه 31 روز و 5 ماه بعد هر ماه 30 روز و ماه آخر 29 روز است هر چهارسال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز است هر چهار سال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز می شود در تقویم جلالی هر پنج هزار سال یک روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در تقویم گریگوری هر ده هزار سال سه روز اشتباه دارد.

بازگشت به خراسان
بعد از کشته شدن نظام الملک و سپس ملکشاه، در میان فرزندان ملکشاه بر سر تصاحب سلطنت اختلاف افتاد. به دلیل آشوب ها و درگیری های ناشی از این امر، مسائل علمی و فرهنگی که قبلا از اهمیت خاصی برخوردار بود به فراموشی سپرده شد. عدم توجه به امور علمی و دانشمندان و رصدخانه، خیام را بر آن داشت که اصفهان را به قصد خراسان ترک کند. وی باقی عمر خویش را در شهرهای مهم خراسان به ویژه نیشابور و مرو که پایتخت فرمانروائی سنجر (پسر سوم ملکشاه) بود، گذراند. در آن زمان مرو یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی دنیا به شمار می رفت و دانشمندان زیادی در آن حضور داشتند. بیشتر کارهای علمی خیام پس از مراجعت از اصفهان در این شهر جامه عمل به خود گرفت.

خیام و علم ریاضیات
دستاوردهای علمی خیام برای جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است. وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی معادله های درجه اول تا سوم را دسته بندی کرد، و سپس با استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع مخروطی توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند. وی برای معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم از راه حل عددی استفاده کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها ترسیمات هندسی را به کار برد؛ و بدین ترتیب توانست برای اغلب آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو جواب را بررسی کند. اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن اعداد منفی در آن زمان، خیام به جوابهای منفی معادله توجه نمی کرد و به سادگی از کنار امکان وجود سه جواب برای معادله درجه سوم رد می شد. با این همه تقریبا چهار قرن قبل از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری در تاریخ جبر بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها (به صورت کاملتر) بیان کرد، پیش نهد. خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی پیوسته به دست دهد و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت حقیقی را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد که هیچ کمیتی، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست و از نظر ریاضی، می توان هر مقداری را به بی نهایت بخش تقسیم کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات "اصل توازی" (اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (شرح اصول مشکل آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد. در تلاش برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که کاملا مطابق گزاره هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و راه را برای ظهور هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد. بسیاری را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و معتقدند، دو جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام نامید. البته گفته می شودبیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیرالدین توسی ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.

خیام و علوم دیگر
استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از دانش بشری نیز دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های کوتاهی در زمینه هایی چون مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی، نظریه موسیقی و غیره نیز بر جای مانده است. اخیراً نیز تحقیقاتی در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است که ارتباط او را با ساخت گنبد شمالی مسجد جامع اصفهان تأئید می کند. تاریخنگاران و دانشمندان هم عصر خیام و کسانی که پس از او آمدند جملگی بر استادی وی در فلسفه اذعان داشته اند، تا آنجا که گاه وی را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین رساله فلسفی خیام مبین گرایش های عرفانی اوست. اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن اخیر در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته قرار داد. رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت وی شده است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر میان تحلیلگران اندیشه خیام را شدت بخشیده است. برخی برای بیان اندیشه او تنها به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی دیگر بر این اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل بیان باشد. خیام پس از عمری پربار سرانجام در سال 517 هجری (طبق گفته اغلب منابع) در موطن خویش نیشابور درگذشت و با مرگ او یکی از درخشان ترین صفحات تاریخ اندیشه در ایران بسته شد.

تهیه شده توسط مسعود در 8:37 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/02/25

روز بزرگداشت فردوسی

درشاهنامه قهرمان ملي کسي است که ازصفتهاي زيربرخورداراست:

·  نژاده و والاگهر وازدودماني اصيل وتربيت يافته است.

·  از روزگارکودکي درپناه مربي وآموزگاري شايسته پرورش پيدا کرده،روح وجسم او دراثرآموزشهاي اخلاقي و ورزشهاي بدني پاکيزه ونيرومندگرديده است.

·  به جوانمردي وصفات بايسته ي انساني وپنداروگفتارنيک نام برداروپيوسته درطريق درستي گام زن و ره پيما است.

·  دين داروخداشناس است وبراي دست يافتن به پيروزيهاي درخشان هميشه به ياري يزدان تکيه دارد.

·  نسبت به آيين ونظامهاي خوب کشوروفادار وپاي بند است.

·  ميهن پرست ومردم دوست ودرجانبداري ازمصالح کشوروملت ازخود گذشته وجانبازاست.

·  درگيرودادهاي سخت وبه هنگامي که رويدادهاي هراس انگيزبراي کشورپيش مي آيد،مردانه قدم به ميدان مي گذاردونجات کشوروملت را کمربرميان مي بندد.

·  به هيچ روي تن به زيريا زبوني نمي دهدودرجايي که بايد ازشرف وآبروي خود دفاع کند،مرگ را پذيرا مي شود.

·  پاسدارداد ودشمن بيدادگري است وبرضد ظالمان درهرمقام که باشند سربرمي کشد وقد برمي فرازد.

·  خويشتن داروبردباراست وازنيروي جسمي وتوانايي روحي ونفوذ معنوي خود دربرخوردهاي گوناگون سبک سرانه وبي تامل بهره برداري نمي کند.

·  راست پوي و با صراحت است ودرپرده ي ريا وابهام وچندگونگي سخن نمي گويد.

·  درشجاعت وپردلي يکه تازميدان است وبه هيچ روي ازروياروشدن با خطرنمي هراسد.

·  حق شناس وبا انصاف است،نيکي را ازياد نمي برد وبدي را به دست فراموشي مي سپارد.

·  درميدان هنرنمايي وخدمت به کشوربارها پيروزي وافتخاربه بارآورده است.

    اين است نمونه اوصافي که فردوسي آنها راشرط احرازپايگاه وعنوان قهرمان ملي مي داندواين مقام را مقامي بسياروالا مي شمارد.

  درشاهنامه،بين قهرمانان ملي،رستم ازهمه بزرگ تر وگزيده تر است. درحقيقت،رستم نمودار وپيکره ي جانداري از يک قهرمان ايراني است که درهنرنماييها وجان فشانيهاي ديرينه سال خويش،دل آرزوپرورهرايراني وطن خواه وازآن جمله خود فردوسي راجذب وطبع ديرپسند شاعرآزاده ي ما را با دليريهاي دشمن شکنانه وشکوه پهلواني خويش اقناع مي کند.

  رستم درآيينه ي شعرفردوسي قهرماني جوانمرد،شکست ناپذير،ميهن پرست،مردم گراي و رهايي بخش کشورازدستبرد دشمنان است و به راستي پيکره ي ستايش انگيزشاهنامه به شمار مي رود،چنان که شخصيتي همتا وهمانند وي نيست وپايگاه بلندش ازهمه ي نام آوران باستان والاتراست.

  رستم درشاهنامه نمونه ي کامل يک ايراني قهرمان وپاکيزه سرشت است که فردوسي او را آيينه ي تمام نماي اصالت نژادي و ستوده خويي وبلند نامي ايرانيان    مي داند وآمال ملي وکيان قومي ملتي راکه درمعرض کشمکشهاي تاريخي قرار دارد،درچهره ي اومتجلي ونمايان مي بيند.

    اکنون نگاهي به شاهنامه بيفکنيم تا فردوسي درباره ي رستم چه گويد. 

رستم راچهره واندامي خوب وبرازنده است 

    درآغازجواني رستم،سام که نياي اواست وخود قهرماني بازنشسته است،براي ديدن اوبه زابلستان مي رود وچون مي بيندش به شگفتي فرومي ماند.

 

                               

بر اوهرزمان ياد يزدان بخواند

 

به رستم نـــيا درشگفتــي بمـــاند

ميان چون قلم سينــه وبـرفـراخ

 

بدان بـازو ويــال وآن قـد وشــاخ

دل شيرونيــروي ببــر و هژبر

 

دو رانش چو ران هيونـان ستبـر

به گيتـي نبـاشد مر او را همـال

 

بدين خوب روي وبدين فرويــال

 

رستم خداشناس ونسبت به پدرفروتن است  

   دردوران جواني چون دژسپيد را فتح مي کند،نامه اي به پدرش زال مي نويسد واو را بدين پيروزي مژده مي دهد.

زکــار و زکــرداراو سربــه سر

 

يکــي نــامـه بنـــوشت نــزد پـدر

خداونـــد مـــاروخـداونـــد مــور

 

نخست آفـريــن بــرخداونــد هـور

خداونــد ايـن بــرکشيــده سپهــر

 

خداونـد نــاهيــــد وبهــرام ومهــر

يک زابلـــي پهلــو بــي همـــال

 

وز او آفـريــن برسپــهـدار و زال

روان گشتـه فرمانش برهوروماه

 

نشــــاننده شــــاه وســتــاننده گـــاه

رستم تنها به ياري يزدان و زوربازوي خود تکيه دارد

   آن گاه که رستم يه البرزکوه به سراغ کي قباد مي رود تا او را به شاهي ايران برساند،چنين مي گويد:

همــانـــا کـه دارنــد با من تــوان

 

من و رخش وکوپـال وبرگستــوان

نخــواهــم جز ايـزد نگهدار،کس

 

دل وگــرزوبــــازومـــرا يــار،بس

دل وتيغ وبـازو حصــارمن است

 

جهــــان آفــريننـــده يـــارمن است

رستم همواره نجات بخش ايرانيان ازگرفتاري است

  هنگامي که کاووس به دست شاه هاماوران گرفتاربود،افراسياب به ايران زمين تاخت آورد.گروهي به رستم پناهنده شدند وچنين گفتند:

به خواهش بر پوردستــان شدنــد

 

دو بهــره ســوي زابلستـــان شدنـــد

چوکم شد کنون فـرکــاووس شــاه

 

کـه مــا را زبــدها تـوبــاشـي پنـــاه

به پيش اندرآمد کنون کـار،سخت

 

بگفتنـد هـرکس کـــه شوريــد،بخت

کنــــام پلنگــــان وشيــــران شود

 

دريـغ است ايــران کـه ويـران شود

نشستن گه تيز چنگ اژدها است

 

کنون جاي سختـي وجــاي بلا است

دراين رنج مــا را بود دستگيـــر

 

کسي کـزپلنگـان بخـورد است تيــر

  قهرمان ملي تقاضاي هم ميهنان را براي رهايي کشوراجابت مي کند واين کاربارها تکرارمي شود:

ميــان بسته ام جنگ را کينه خواه

 

چنيــن داد پــاسخ کــه من بــا سپــاه

کـنــم شهـرايـران زتـرکــان تهــي

 

چـــو يــابم زکـــاووس کــي آگهـــي

رستم جوانمردانه با دشمن روبه رو مي شود

  وقتي درخان هفتم براي کشتن ديوسپيد به غاري که جاي گاه وي بود مي رسد ديو راخفته مي يابد،ولي هرگز درحال خواب آهنگ کشتن اونمي کند.

بيــامد بــه کـردارتــــابنــــده شيــد

 

وز آن جــاي گــه سوي ديــو سپيــد

بـه کشتن نکرد ايچ رستـم شتــاب

 

به غاراندرون ديد رفتــه بــه خواب

چـو بيــدارشـد انـدرآمد بــه جنگ

 

بغـريـــد غــريدنـــي چــون پلنـــگ

رستم قهرماني عفيف ومعتقد به آداب دين است

  هنگامي که درجست وجوي رخش خود،گذارش به سمنگان مي افتد وميهمان شاه سمنگان مي شود،تهمينه دخترخوب روي آن پادشاه که وصف رستم را شنيده بود وناديده دل به او باخته،شيفته وارهنگام شب به بالين رستم مي آيدونسبت به او ابرازدلدادگي مي کند.رستم ازدست يازي به سوي دختر،پيش ازبسته شدن پيوند زناشويي خودداري مي کند وموبدي را مي طلبد تا او را به آيين آن زمان ازپدرش براي رستم خواستگاري کند.

خرامــان بيـــامــد بــه باليـــن مسـت

 

يکــي بنـده شمعـي معنبـربـه دست

چوخورشيد تابان پـراز رنـگ وبوي

 

پس ِبنـــده انــدريکـــي مــاهــروي

چه جويي شب تيره کـام تـو چيست؟

 

بپرسيد از اوگفت نـــام تــو چيست

تــو گويــي کـه ازغم بــه دو نيمـه ام

 

چنيــن داد پـــاسخ کـــه تهمينـــه ام

زهــردانشـــــي نـــزد او بهـــره ديـد

 

چو رستــم بدان سان پريچهــره ديد

بيـــايــــد بخـــواهــــد مر او ازپــدر

 

بفــرمــود تـــا موبـــدي پــرهنــــر

قهرمان ملي مورد احترام شاه ومردم است

    وقتي کي خسرو به تخت شاهي مي نشيند و رستم براي گفتن شادباش از نيمروز به پايتخت روان مي گردد،گروهي بي شمار از بزرگان او را پذيره مي شوند.

کــه آمـد بـه ره رستــم نيــک خــواه

 

چـو آگــاهـــي آمد بـه نزديک شــاه

پذيـــره شـــــدن را بيـــــاراستنــــــد

 

يکـي کشورازجــاي بــرخــاستنــــد

جهــان پهلــوانــان وچنديـــن سپــــاه

 

پذيــره شدنـــدش بـــه دو روزه راه

    شاه نيزنسبت به رستم تواضعي شايسته نشان مي دهد.

سرشکش زمژگان به رخ برچکيــد

 

چـــوخســرو گـــو پيـلتـــن را بـديـــد

تهمتـــن ببــوسيــــد روي زميـــــن

 

فرود آمــد ازتخـت وکـــرد آفــريــــن

هميشــه بزي شـــاد و روشن روان

 

به رستـم چنيــن گفت:کـــاي پهلـــوان

   کي کاووس نيزوقتي ازرستم براي دفع سهراب مدد مي خواهد،براي اوچنين مي نويسد:

به چنگـــال ونيروي شيران تويــي

 

دل وپـشت گـــردان ايــــران تـويـــي

زتــو بــرفــــــرازنـد گــــردان کلاه

 

تويــي درهمـــه بــد بـه ايــران پنـــاه

ستم خونسرداست وبا تاني تصميم مي گيرد

    کي کاووس چون او رابا قيد شتاب به جنگ سهراب فراخواند،چهار روزدرنگ مي کند وبا گيو که فرستاده ي شاه است ،به تفريح مي پردازد.

زکــاووس وگــردان نگيــريــم يــــاد

 

هـــم ايــدرنشينيــــم امـــروز شـــــاد

يــکــــي برلب خشک،نـــم برزنيـــم

 

ببــــاشيــــم يـک روز ودم برزنيــــم

مـي و رود ورامـش گـران خواستنــد

 

چوخـوان خورده شد مجـلس آراستنـد

 

رستم به بزم هم دلبستگي دارد

     قهرمان ما پس از شکست دادن خاقان چين وتورانيان چنين مي گويد:

بــه آســـايش آرامـش افـــزون کنيـــم

 

کنــون جـــامه ي رزم بيــرون کنيـــم

بــه اين چـرخ نـامهربـــان بنگـريـــم

 

همــان به کـه مــا جـــام مي بشمريــم

 

رستم به فرمانده عالي سپاه نيزدستورمي دهد

  درجنگ با خاقان چين وقتي رهام را درنبرد تن به تن با اشکبوس گريزان وجام باده به دست مي نگرد،خطاب به توس فرمانده سپاه ايران ،مي گويد:

کـه رهـام را جـــام بـــاده است جفت

 

تهمتـــن بـرآشفـت و بــــا تــوس گفت

مـن اکنــــون پيـــــاده کنــم کـــارزار

 

تــو قلب سپــــــه را به آييــــن بـــدار

 

رستم بردباروشکيبا است

   وقتي اسفندياربه فرمان پدربراي بستن کتف رستم وآوردن اوبه درگاه گشتاسب به زابلستان مي رود،رستم به نرمي خويي وبردباري با اسفنديار روبه رو مي شود و او براي ميهماني به خانه ي خود دعوت مي کند.

جهــانــــداروبيـــدار و روشـن روان

 

بـــدوگـفت رستـــم کــــه اي پهلــــوان

کـــه بـــاشـم بـدان آرزو کـــام کـــار

 

يکـــــي آرزو دارم اي شهـــــريــــــار

بــه ديـــدار روشن کنـــي جـــان من

 

که آيـي خــرامـــان ســوي خــــان من

 

قهرمان ملي ما قدر ومنزلت خود را نيک مي شناسد

    وقتي اسفندياردراولين برخورد با رستم او رابردست چپ خود مي نشاند،برآشفته مي شود.اسفنديارازاو پوزش مي خواهد.

ز رستــــم همـــي مجلس آراي کــــرد

 

بــه دست چپ خويش بــرجـــاي کــرد

بـه جــايـــي نشينــم کـه راي من است

 

جهــان ديـده گفت،اين نه جاي من است

بيــاراي جـايش بدان سان که خواست

 

بـه بهمــن چنيــن گفت بـردست راست

  رستم به هيچ عنوان زيربار زورنمي رود،هرچند ازطرف شاهزاده اي چون اسفنديارباشد.وقتي اسفنديار اصرارمي کند که بند بردست رستم نهد،قهرمان ما سخت خشم آلود مي شود ومي گويد:

نبنــــدد مـــرا دست،چــــرخ بلنـــــــد

 

کـه گفـتت بـــرو دسـت رستــــم ببنــــد

وز ايـن نـرم گفتـن مـرا کــاهش است

 

مراخواري از پوزش وخواهش است

وگرنــه کســي نـــام ايشــان نخواست

 

نيـــاکـــانت را پــادشـــاهــي زما است

رستم شهريار را به دوري ازکژي وکاستي فرا مي خواند

  وقتي اسفندياربه خودستايي خويش ونکوهش رستم مي پردازد،قهرمان ملي به اوچنين پاسخ مي دهد:

چــه گويــي سخنهـــاي نــادلپذيـــر

 

بـدو گفـت رستــــم کــــه آرام گيـــــر

روانت زديــوان بنــالـــــد همــــي

 

دلت سـوي کــژي ببـــالــــــد همــــي

نگويد سخن شاه،جزخوب وراست

 

تو آن گوي کزپـادشــاهــان سزا است

 

رستم استاد تعليم وتربيت است

رستم آن قدرگرامي وبزرگ است که اسفنديارپس ازتيرخوردن ازرستم هنگام مرگ فرزند خود بهمن را به او مي سپارد تا وي را تربيت کند.

کــــه ازتــو نديــدم بــد روزگــــار

 

چنيـن گفت رستـــم بــه اسفنديــــار

براو بـرنخـواهـم زجــان آفــريــن

 

کـه اين کرد گشتـاسب بـرمن چنيـن

خــردمنـــد و بيـــدار ودستـــورمن

 

کنـــون بهمــن اين نــامورپـــورمـن

نشستن  گــه بـزم و رزم  وشکــار

 

بيــــــامـــوزش آرايـش کــــــارزار

سخنهـــاي بد گوهـــران يــــاد دار

 

بــه زابلستــــــان در،ورا شـــاد دار

رستم سخت به داد و دهش گراينده است

  هنگامي که دريکي ازجنگهاي ايران وتوران ،افراسياب را شکست مي دهد وتاج وتخت توران زمين را به چنگ مي آورد،سرداران وقهرمانان را پاداش مي بخشد وآنان را به دادگري سفارش مي کند.

همان ياره وطوق ومنشـــورچــاج

 

يکــي توس را داد آن تخت عـــاج

دگـــــريـــــاد افـــراسيــــاب آورد

 

بــدوگفت آن کـس کــه تـــاب آورد

وز او کرکسـان را يکــي سورکـن

 

همـان گــه سـرش را زتــن دورکن

نتــــازد ســوي کيــــن اهريمنـــي

 

کســي کـــاو خــرد جويــد وايمنــي

ز رنج ايمن،ازخواسته بـي نيـــاز

 

چــو فرزنــد بـايــد که داري به ناز

همــــه مــــردي وداد دادن بسيــچ

 

تو بـي رنـج را رنـج منمــاي هيـچ

 

قهرمان ما گاهي دهن بين و کين توزاست

  پس ازپيروزي برافراسياب وتصرف قسمتي ازسرزمين توران،روزي زواره برادررستم به راهنمايي يک تن توراني به شکارگاه سياووش مي رود و به ياد آن شاهزاده ي جوانمرگِ ناکام آنقدرمي گريد که ازهوش مي رود.وقتي به هوش مي آيد،سوگند ياد مي کند که به انتقام خون سياووش رستم را به ويران کردن توران زمين برانگيزد وبه اين ترتيب فرمان کشتاروتخريب از طرف رستم صادرمي شود.

خروشيـد چــون روي او را بديــد

 

همــان گــه کـه نـزد تهمتـــن رسيد

ويــا لب پــراز آفـريــن آمـديـــــم

 

بـدو گفت ايدربــه کيــــن آمـديـــــم

يکي را براين بوم وبرشـادمــانــد

 

چرا بــايـد ايـن کشـور آبـاد مـانـــد

که چون او نبيني به صد روزگار

 

فـرامـوش مکن کيـن آن شهريــــار

  پس ازاجراي حکم،بزرگان توران نزد رستم ازافراسياب بيزاري مي جويند.دراين جا فردوسي نشان مي دهد که قهرمان ملي هم بي نقطه ي ضعف نيست!

رستم قهرماني شرم آگين است

  وقتي رستم ميخواهدهمسربيوه ي سياووش(فرنگيس)را مادرکي خسرواست براي فريبرزعموي شاه خواستگاري کند،موضوع را درلفافه اي،ازشرم حضورچنين بيان مي کند:

کزآن برفرازم سرازچــرخ ومــاه

 

يکــي حاجتــي دارم اکنـون زشــاه

کـه آن است نيکـــو برکــردگـــار

 

بخـواهـم چـوفرمـان دهد شهريـــار

چــو او کس نبــاشد زشهزادگـــان

 

فــريبـــرزکــــاووس ازآزادگـــــان

که جاي سياووش کند خواستگــار

 

يکـــي آرزو دارد از شهـريـــــــار

رستم حق گزار وبه وعده ي خود پاي بند است

  قهرمان ملي ما وقتي براي رهانيدن کي کاووس ازبند ديوان مازندران ازهفت خـان مي گذرد،درخان پنجم به پهلواني ازمرزوبوم مازندران به نام اولاد برمي خورد وپس ازنبرد با او دستهايش رامي بندد وبه او مي گويد که اگر راهنماي من درجنگ با شاه مازندران شوي،پس از پيروزي تو را به پادشاهي آن جا مي رسانم وبه پاس حق گزاري ،به اين وعده ها وفا مي کند.

چنيــن گفت بــا رستـــم سرفـراز

 

چو کاووس بنشست برتخت،باز

بـه مـردي نمـودي بته هرجا هنر

 

که اي پهلـوان جهـان سربـه سر

به تـوبـاد روشن دل ودين وکيش

 

زتويافتم من کنون تخت خويش

کـه هرسـو مـرا راه بنمود راست

 

تهمتن چنين گفت بــا شهـريـــار

يکي عهد ومُهري براوبر،درست

 

کنــون خلعت شــاه بـايـد نخست

ستــايش کننــدش همــه مهتــران

 

که او شــاه بــاشد بـه مازنـدران

  و درجاي ديگر رستم به کاووس چنين گويد:

مـگو آن چــه اندرخورد بـا گنــاه

 

ز فرزنـد پيمان شکستــن مخـواه

سيــاووش زپيمـــان نگردد زبـن

 

نهـانــي چـــرا گفت بـايــد سخن

 

رستم طنزگوي واهل مزاح است

  درجنگ رستم واشکبوس وقتي قهرمان ما پياده به جنگ اشکبوس مي رود،درحالي که اشکبوس براسب گرانمايه اي سوار است،با هم بدين گونه سخن مي گويند:

بـه کشتن دهــي تن به يکبـارگـي

 

کشانـــي بدو گفت بـــي بــارگــي

که اي بيهده مرد پرخـاش جــوي

 

تهمتــن چنيـــن داد پـــاسخ بدوي

که تا اسب بستانــم از اشکبــوس

 

پيــاده مـرا،زان فرستـــاد تـــوس

نبينـــم همـي جـزفـريب ومزيــح

 

کشانــي بدو گفت کـويت ســليــح

ببيني کت اکنــون سرآرد زمــان

 

بــدوگفت رستــم کــه تيروکمــان

  پس ازآن رستم اسب اشکبوس را با يک تيرازپاي درمي آورد.

کمــان را بـزه کـرد وانـدرکشيــد

 

چونـازش به اسب گرانمـايــه ديد

کـه اسب انـدرآمد زبالا بـه روي

 

يکـــي تيــرزد بــرسـراسب اوي

که بنشين به نزد گرانمـايـه جفت

 

بخنـديـــد رستــــم بـــه آواز گفت

زمانــي برآســـايـــي ازکــارزار

 

سزد گـربگيــري سرش درکنــار

  باري،اينها بود نمونه اي از اوصاف رستم که درضمن داستانهاي شاهنامه به نظرمي رسد وقهرمان ملي را از نظر فردوسي به ما مي شناساند.

 

تهیه شده توسط مسعود در 9:11 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/02/18

فلسفه بوسيدن ضريح امامان و تبرّك كردن اشياء چيست؟




پيامبران و امامان بدان جهت كه بندگان شايسته خداوند هستند، سزاوار احترام و محبت هستند.
احترام و ابراز ارادت به آنان، بدان جهت نيست كه براى آنان در مقابل خدا، مقام و ارزشى مستقل قائل باشيم؛ بلكه آنان مستقل از خدا هيچ ندارند و همه عظمت آنان و عشق و محبت ما به ايشان، ناشى از آن است كه آنان در اوج معرفت، بندگى و عبوديت حضرت حق قرار دارند و مورد عنايت خاص پروردگار مى‏باشند.
بوسيدن ضريح امامان(ع) و اولياى الهى، برخاسته از عشق و محبت نسبت به آنان است؛ همان گونه كه عاشق، هر چيزى را كه منتسب به معشوق است، مى‏بويد و مى‏بوسد و به سينه مى‏چسباند.
براى زائر امام معصوم(ع)، خود سنگ و چوب ارزشى ندارد. بوسيدن ضريح و در و ديوار حرم، از آن جهت است كه منسوب به محبوبش؛ يعنى، امام معصوم است.
به تصريح قرآن كريم، حضرت يعقوب، لباس يوسف را بر چشم خود نهاد و بينايى خود را باز يافت: «فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّى أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»؛ يوسف (12)، آيه 96. «پس چون مژده رسان آمد، آن پيراهن را بر چهره او انداخت، پس بينا گرديد. گفت: آيا به شما نگفتم كه بى‏شك من از [ عنايت ]خدا چيزهايى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد؟» تبرّك و استشفا به پيراهن يوسف، نمونه‏اى از تبرّك و استشفا به چيزى است كه به شكلى منسوب به اولياى الهى است.
بر اساس روايات معتبر نزد شيعه و سنى، اصحاب پيامبر اكرم(ص) هنگام وضو گرفتن ايشان، هجوم مى‏آوردند تا هر كسى قطره‏اى از آب وضوى ايشان را به عنوان تبرّك برگيرد؛ به گونه‏اى كه نمى‏گذاشتند قطره‏اى از آب وضوى پيامبر(ص) بر زمين بريزد و اگر به كسى چيزى نمى‏رسيد، از رطوبت دست ديگرى استفاده مى‏كرد. صحيح بخارى، ج 1، ص 33 و ج 7، ص 50؛ مسند احمد، ج 4، ص 329 و 330. اگر تبرّك جستن به قطرات آب، شرك و حرام بود، وظيفه آن حضرت نهى و بازداشتن اصحاب از اين عمل بود.
سيره اصحاب، تبرّك جستن به ظرف غذاى پيامبر(ص)، چاه‏هايى كه آن حضرت از آن آب نوشيده‏اند و... - چه در زمان حيات ايشان و چه بعد از رحلت ايشان - بوده است. صحيح بخارى، ج 3، ص 35؛ كتاب المغازى؛ فضائل اصحاب النبى، باب مناقب على بن ابيطالب؛ صحيح مسلم، كتاب الجهاد السير، ح 132؛ صحيح مسلم، كتاب الحج، ح 323 و 326؛ مسند احمد، ج 5، ص 68.
بنابراين بوسيدن و تبرّك جستن، بدون اعتقاد به الوهيت يا ربوبيت (فاعليت استقلالى) شرك نيست. بر اساس داورى وهابيان - كه صرف بوسيدن و تبرّك جستن به آثار اولياى الهى شرك و حرام است - پيامبر اكرم و اصحابشان و نيز يعقوب نبى و همه انسان‏ها - حتى خود وهابيان كه فرزندان خود را مى‏بوسند - مرتكب شرك و حرام شده‏اند!!
تهیه شده توسط مسعود در 7:45 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/02/18

مراحل انسان شدن

 



وقتي كه همه موجودات مي ميرند و روز حساب فرا مي رسد آيا خداوند دوباره انسانها را خلق مي كند يا نه ؟



از ديدگاه اسلام:
1- آنچه كه تمام هويت و حقيقت انسان را تشكيل مى‏دهد روح انسان است كه از آن به «نفس» نيز تعبيرمى‏شود و بدن مركب روح در دنياست.
2- مرگ، به معناى فنا و نيستى انسان نيست بلكه جدايى روح از مركب بدن و ادامه سير آن در عالمى بالاتر (عالم برزخ) و مرحله
جديدى از حيات انسان است. ازاين‏رو، قرآن از مرگ به عنوان «توفى» نام مى‏برد. توفى به معناى گرفتن شى‏ء به صورت تمام و كمال
است: حتى اذا جاء احدكم الموت، توفته رسلناM{تا هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد، فرستادگان ما او را مى‏ستانند}M.
به موارد ذيل كه در قرآن از مرگ به عنوان توفى نام برده شده مراجعه كنيد:
نساء، 97 - محمد، 27 - مائده، 117 - نحل، 28 و32 و70 - يونس، 46 - انفال، 50 - زمر، 42 - سجده، 11 - اعراف، 37 و 126 - آل عمران، 193 - يوسف، 101 - حج، 5 -بقره، 234 و 240.
بنابراين از ديد اسلام، مرگ فنا نيست بلكه ادامه حيات انسان با تمام هويت و حقيقتش يعنى روح مى‏باشد.
آيات قرآن به اين حقيقت اشاره دارند كه انسان به عنوان يك موجود و قطعه‏اى از هستى هيچ‏گاه معدوم نگشته، بلكه متحول و متبدل شده و براساس حركتى كه از آغاز پيدايش داشت، نتيجه آن را خواهد يافت.
اما بايد توجه داشت كه روح و جسمى كه در قيامت در محضر الهى حاضر خواهند گشت، روح و جسم تحول يافته و متكامل شده‏اند نه همين روح و جسمى كه در اين دنيا بوده‏اند. براى روشن‏تر شدن اين موضوع به مطلب ذيل توجه فرماييد:
انسان كه مركب از جسم و روح مى‏باشد يكى از سرفصل‏هاى حركت خود را در مسير حركت و سير عام خود با مرگ آغاز مى‏كند.در اين مرحله كه در ظاهر جدايى ميان جسم و روح پيش مى‏آيد، روح با قبض و اخذ الهى توسط ملك يا ملك‏ها قبض شده و در نظام ديگرى كه مخصوص به روح است وارد گرديده و در آن نظام و عالم باقى و براساس مسير انتخابى خود در دنيا، به سير و حركت خود ادامه مى‏دهد. جسم و بدن هم در اين نظام باقى بوده و در شرايط ديگر وارد مسير جديدى شده با تحول و تبدل خاصى به حركت خود ادامه مى‏دهد. هم‏چنان كه خاك بايد در مسير «انسان شدن» مراحل نباتى، گوشت و خونى، نطفه‏اى، علقه‏اى، مضغه‏اى و... را طى كرده و متناسب با قوانين و احكام نظام انسانى شود تا بتواند به آن عالم راه يابد، انسان هم اگر بخواهد در سير خود به سوى خدا و لقاء حضرت حق به عوالم ديگر وارد شده و آن مراحل را طى كند بايد هم روح متحول گشته و خصوصيات جديدى را كسب كرده و يك سلسله رنگ‏ها و معيارها را از دست داده، تكامل يافته و متناسب با آن عوالم و موازين آنها شود و هم جسم با حركت و تحول خود خصوصيات و آثار عالم مادى را رها ساخته و با كسب يك سلسله از احكام و قوانين عالم بالا تناسب با آنها گردد. روح و جسم هر دو بايد مراحل و منازلى را متناسب با خود طى كرده، نقايص و معايب دنيوى و مادى خود را از دست داده و سنخيت اتحاد و ارتباط دوباره و قرار گرفتن در قيامت و عوالم پس از آن را پيدا كنند. ازاين‏رو، مرگ و انقطاع از دنيا خود يك مرحله و يك تحول ويك نوع حركت و تبدل و پشت سر گذاشتن يكى از عوالم در برگشت به سوى حضرت حق و لقاء او بوده و براى ورود به مرحله و مراتب بعدى نظام‏ها و عوالم ديگر در مسير تحول ضرورى و لازم است. در اوصاف، احكام و آثار عوالم ديگر در روايات دقت و تأمل كنيد. برخى روايات مى‏گويند كه انسان در بهشت پير نمى‏شود، مريض نمى‏گردد، غذايش غير از غذاى اينجاست، مشيتش غير از مشيت اين دنياست. يا آياتى داريم كه به صراحت مى‏فرمايند:(انسان در جهنم مى‏سوزد ولى خاكستر نمى‏شود). بدن بايد چگونه باشد كه بسوزد ولى خاكستر نشود؟ اين گونه آيات و روايات به روشنى حاكى از اين سنت الهى است كه هم روح و هم جسم بايد متحول و متكامل شده تا قابليت حكام و آثار آن عوالم را بيابند.
توجه داشته باشيد كه «من» آنجا همان «من» اينجاست ولى «من» تكامل يافته و متحول شده و قابليت ورود به عالم قيامت را پيدا كرده «من» عوض نمى‏شود، «من» همان هست كه بود ولى «من»ى كه منازل و مراحلى را طى كرده، نواقصى را پاك نموده، احكام اين عالم را از دست داده و آماده ورود به عالم قيامت گشته است.
به هر حال اين تحولات و تبدلات در سير حركت انسان‏ها به سوى خداوند براساس سنت و قانون الهى در نظام هستى لازم وضرورى مى‏باشد و اين واقعيت تكوينى است.
از مجموع مطالب قبل و تدبر و تأمل در آيات فوق نتيجه مى‏گيريم كه پس از مرگ روح وارد عالم برزخى شده و حركت خودش را به سوى مسيرى كه در دنيا انتخاب كرده ادامه مى‏دهد و با تحولات و تبدلاتى كه در اين حركت دارد كامل‏تر شده و متناسب با احكام و آثار عوالم بالاتر مى‏گردد و اين حركت و تحول براى روح لازم و ضرورى است. بدن و جسم انسان نيز در اينجا خاك شده و خاك
هم با تبدلاتى كه دارد به سوى نقطه‏اى حركت مى‏كند كه ذرات بدن ما به صورت ذره‏اى شود كه از آن بدن ساخته مى‏شود، بدنى كه متناسب با سنن و قوانين عوالم بعدى و ديگر باشد. اين تحول و تبدل نيز براى جسم لازم و ضرورى مى‏باشد. پس از آن كه روح و بدن مراتب، مراحل و منازل لازم را براى سنخيت پيدا كردن با عوالم بالا طى كردند، خود را در يكى از نظام‏ها يافته و به هم مى‏پيوندند و وارد به عالمى مى‏شوند كه بايد وارد شوند.از آنجا كه در تمام اين مراحل، هيچ وجود و هستى و حركت و تكامل و قائم به اراده و قدرت الهى وجود ندارد. معاد، به يك معنى، خلق و آفرينش جديد الهى است اما به معناى ديگر چيزى جز ادامه سير انسان نيست و خلقت جديد محسوب نمى‏شود.
تهیه شده توسط مسعود در 7:34 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/02/01

عالم مرگ چيست؟

به اميرالمؤمنين (عليه السلام) عرض شد: مرگ را براى ما توصيف بفرما. فرمود: آرى، به مردى آگاه دست يافتيد، مرگ يكى از سه امر بيش نيست: يا مژده اى است به كامرانى جاويد، يا مژده است به عذابى هميشگى، يا بيم و ارعاب و هول و هراس و وضعى مبهم است كه شخص نداند كارش به كجا مى انجامد، اما دوست ما و پيرو و مطيع ما همان كسى است كه وى را مژده نعيم ابد مى دهند، و اما دشمن ما و مخالف زعامت ما وى همان كسى است كه او را مژده عذاب جاويد مى دهند، و اما آن كس كه در وضع مبهم و مجهولى بسر مى برد و مآل كار خويش را نمى داند آن مسلمانى است كه به خويشتن ستم نموده و به خود رحم ننموده و روزگار را به معصيت گذرانده است، چنين كسى خبرهاى مبهم و موحشى به وى مى رسد، آنچنان كه سرانجام خويش را نمى داند و پيوسته در هول و هراس بسر مى برد، و بالاخره خداوند چنين كسى را با دشمن ما يكسان نمى گيرد بلكه وى را به شفاعت ما از آتش دوزخ نجات مى دهد، پس به وظائف خويش عمل كنيد و خداى را اطاعت نمائيد به طمع شفاعت ما از عمل باز نايستيد و عقوبت پروردگار را كوچك مشمريد كه بسا گنه كاران باشند كه شفاعت ما به آنها نرسد جز پس از گذشت سيصد هزار سال. (اعتقادات صدوق: 29) از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه چون روح از بدن جدا شود ـ خواه مؤمن و خواه كافر ـ مانند پرنده بر بالاى جسد سايه افكن باشد و كارهائى كه با آن مى شود از غسل و كفن و غيره را نظاره مى كند، و چون مراسم غسل و تكفين تمام شد و جسد را به تابوت نهادند و مردم آن را به دوش كشيدند كه به سوى قبر ببرند روح به بدن باز مى گردد، آنگاه پرده از پيش چشمش به كنار مى رود و جايگاه خود را در بهشت يا دوزخ مى بيند و اگر از اهل بهشت باشد با رساترين آواز فرياد مى كند كه هر چه زودتر هر چه زودتر مرا به قبر برسانيد، و اگر از اهل دوزخ بُوَد به بلندترين آواز خود مى گويد: مرا برگردانيد، مرا برگردانيد، و او در آن حال هر كارى كه با او مى شود متوجه مى گردد و همه را مى داند. (من لا يحضر:1/123) امام موسى بن جعفر(عليه السلام) به عيادت بيمارى رفت، بيمار آنچنان در شدت سكرات بود كه دگر ياراى پاسخ نداشت. حاضران گفتند: يا ابن رسول الله دوست داشتيم چگونگى مردن و نيز وضع اين دوستمان را بدانيم. فرمود: مرگ تصفيه كننده اى است، مؤمن را كه وى را از درد و رنج و آلايش گناه پاك مى سازد و آن آخرين رنجى است كه به مؤمن مى رسد و آخرين گناه را از او مى زدايد; و كافر را (نيز) تصفيه مى كند كه آخرين لذت پيش از مرگ آخرين پاداش كارهاى نيك او خواهد بود. و اما اين دوست شما (كه در حال جان كندن است) از گناه غربال و تصفيه شد بدان سان كه پوشاك را از چرك و كثافت بشويند و آن شايستگى نصيبش شد كه با ما همزيستى كند و در خانه ما باشد. از امام سجاد(عليه السلام) سؤال شد مرگ چيست؟ فرمود: براى مؤمن مانند كندن لباسى كثيف، شپشى و گشوده شدن غل و زنجير و تبديل به فاخرترين لباس و سوار شدن بر بهترين مركب و وارد شدن به مأنوس ترين خانه، و براى كافر همانند كندن بهترين لباس و منتقل شدن از منازل مأنوس و تبديل آن به كثيف ترين و خشن ترين لباس و موحش ترين سرا و بزرگترين عذاب است. به امام باقر(عليه السلام) عرض شد مرگ چيست؟ فرمود: همان محمد بن مسلم گويد: به امام باقر (عليه السلام) عرض كردم: بفرمائيد: مرگ بهتر است يا زندگى؟ فرمود: مرگ هم به سود مؤمن است و هم كافر. گفتم: چگونه؟ فرمود: به جهت اين كه خداوند مى فرمايد: (و ما عندالله خير و ابقى): آنچه نزد خداوند است بهتر و پايدارتر است. و مى فرمايد: (ولا تحسبنّ الذين كفروا انّما نملى لهم...): شما مپنداريد كه ما ادامه حياتى كه به كافر مى دهيم به سود او باشد بلكه بدين منظور است كه گناهش افزون گردد و عذابى خوارساز در انتظار او خواهد بود. از امام صادق(عليه السلام) رسيده كه هر مؤمن چون مرگش فرا رسد محمد (صلى الله وعليه وآله) و على (عليه السلام) را ملاقات كند آنچنان كه مايه روشنى چشم وى بود، و هر مشرك كه بميرد نيز آن دو را ملاقات نمايد ولى آنچنان كه او را سخت رنجور و ناراحت سازد. امام صادق(عليه السلام) فرمود: شايسته است كه چون مسلمانى بميرد كساناو دوستانش را خبر كنند كه بر جنازه اش حاضر شوند و بر او نماز بخوانند و جهت او طلب مغفرت كنند كه ثوابى به آنها رسد و مغفرتى عايد ميت گردد و خود به ثوابى نائل آيد. (بحار: 81/218)

تهیه شده توسط مسعود در 11:16 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/02/01

روز بزرگداشت سعدی

 افصح المتكلمين ابو محمد مشرف الدين (شرف الدين) مصلح بن عبدالله بن مشرف سعدي شيرازي از بزرگان عرفان و ادب پارسي در سالهاي بين 605-606ه.ق در خانواده اي سرشناس و ديندار ديده به جهان گشود. در كودكي سايه پدر از سرش برفت و در دامان مادرش پرورش يافت. وي نخست مقدمات علوم ادبي و شرعي را نزد دانشمندان و سخنوران نامي در شيراز آموخت و سپس به نظاميه بغداد معتبر ترين مراكز علمي آن زمان رفت. پس از پايان دوره تحصيلات در نظاميه بغداد به سير آفاق و انفس پرداخت كه حاصل سفر طولاني قريب چهل ساله وي، ديدار از بين النهرين، شام، حجاز و شمال آفريقا است، او از جهانگردان معروف زمان خود بود.

  تخلص او به سعدي به دليل تولد او در زمان اتابك سعد بن زنگي و سعد بن ابي بكر بن سعد زنگي ششمين پادشاه دودمان سلغر از اتابكان فارس است. اين شاعر و نويسنده عارف، اديب و متفكر ايراني پس از بازگشت از سفر خود به زادگاه خود شيراز، در ذي الحجه 691-694ه.ق وفات يافت و پيكر پاكش در در خانقاهي كه اكنون آرامگاه وي است و در گذشته محل زندگي او بود، به خاك سپرده شد.

 

  آثار

  سعدي به آفرينش آثاري پرداخت كه پيش از او نظير نداشت و نقطه كمالي در شيوه شعر و نثر پارسي و روح وحدت بشري است. مهمترين اثر منثور او كتاب گلستان است كه شامل قطعات فارسي و عربي مي‌باشد و شاهكاري است در جهان ذوق و عرفان كه نه تنها در ايران بلكه در اكثر ممالك اسلامي تا سالها تدريس مي گرديد و در رآس آثار منظوم وي مي توان از كتاب بوستان يا سعدي نامه وي ياد كرد كه موضوع آن عرفان، اخلاق، تربيت، وعظ و تحقيق حقايق اصول زندگي است.علاوه بر قصايد عربي و فارسي كه نزديك به هفتصد بيت در موعظه، نصيحت،توصيه، مدح پادشاهان و رجال عهد خود مي باشد. غزليات، طيبات، بدايع  مجالس پنجگانه در كتاب عظيم كليات سعدي گرد آمده است. آثار وي به بيشتر زبانهاي زنده دنيا ترجمه شده است و به چاپ رسيده است.

 

به نام خداوند جان آفرين حكيم سخن بر زبان آفرين
   
خداوند بخشنده دستگير كريم خطابخش پوزش پذير
   
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش مسيرم كه نجوشم

   
به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم شمايل تو بديدم، نه عقل ماند نه هوشم
   

 

   آرامگاه

  آرامگاه سعدي در ابتدا بقعه و باغي داشت و از يك ساختمان ساده و دو طبقه آجري مركب از چند اتاق تشكيل شده بود و قبر سعدي در درون معجري چوبي قرار داشت. در زمان كريم خان زند و در سال 1187ه.ق ضمن اقدامات عمراني در شيراز آرامگاه اين بزرگوار بازسازي شد.

بناي فعلي آرامگاه سعدي از طرف انجمن آثار ملي در سال 1331ه.ش با تلفيقي از معماري قديم و جديد ايراني در ميان عمارتي هشت ضلعي با سقفي بلند و كاشي كاري شده ساخته و باز گشايي گرديد. روبروي اين هشتي ايوان زيبايي است كه دري به آرامگاه دارد

                            روحش شاد

تهیه شده توسط مسعود در 11:2 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/02/01

عالم برزخ

«مؤمن بين دو منزل خوف و رجاء»

عمر بن يزيد مي گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: از شما شنيدم كه مي فرموديد: همه شيعيان ما در بهشت خواهند بود! فرمود: آري به خدا قسم همه در بهشت اند گفتم: فدايت شوم، گناهان، بزرگ و بسيارند، فرمود: اما در قيامت همه شما به شفاعت پيامبر فرمان برده شده يا وصي پيامبر، در بهشت خواهيد بود ولي به خدا قسم، من بر شما از برزخ نگرانم! گفتم: برزخ چيست؟ فرمود: قبر است، از هنگامي كه مي ميريد تا روز قيامت، عالم برزخ است.

البته طبق دستور خود ائمه عليهم السلام انسانهاي مؤمن بايد بين دو منزل خوف و رجاء بسر ببرند.هم اميدوار به شفاعت و كمك آن بزرگواران به اذن الله، باشند و اين باعث غرور مؤمنين نبايد بشود. و از طرفي هم ترس و خوف از فشارهاي قبر و حساب عالم قيامت و عذابهاي دردناك آن داشته باشند، لذا دائماً بايد در حالت خوف و اميدواري بسر ببرند.

«نراقي براي تهيه افطاري در نجف، سر از بهشت برزخي در مي آورد.»

داستاني زيبايي از مرحوم آيت الله محمد نراقي رحمت الله نقل مي كنند، او كه در علوم عقليه و نقليه سرآمد بود و در اخلاق و عرفان، استاد زبردست و در فقه و اصول و فلسفه و حتي علم رياضي، زبانزد خاص و عام بود. اين بزرگمرد عالم تشيع، كه در نجف در جوار عتبات عاليات و بارگاه ملكوتي علي بن ابي طالب عليه السلام، مشغول تعليم و تعلم بود، در يك روز از ماه مبارك رمضان، همسرش از او در خواست مي كند كه ...


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 10:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/01/31

ویژه گی های حضرت آیت اله العظمی بهجت (دامت برکاته)

10. تلاش برای سیر معنوی و تکامل دیگران

حضرت آیت الله حاج شیخ جواد کربلایی نقل می کردند:
« سالها قبل از حضرت آیت الله العظمی حاج ابوالقاسم خوئی(ره)، و نیز پیش از ایشان از آیت الله العظمی بهجت مدّظله شنیده بودم. که آقای خوئی در مبحث "استعمال لفظ در بیش از یک معنی" فرموده بودند که این گونه استعمال لفظ مستلزم دو لحاظ آلی و استقلالی در یک استعمال است، و لذا محال می باشد. »
ولی آیت الله بهجت در همان سنین جوانی به آیت الله خوئی عرض کرده بودند: ممکن است نفس انسان به مرتبه‌ای از قوه برسد که بتواند بین این دو لحاظ جمع کند.
در واقع ایشان این مطلب را بهانه کرده بودند برای انتباه آیت الله خوئی به لزوم تحصیل معارف الهیه و اتّصاف به صفات اولیاء الله.
آیت الله خوئی نیز علت عنوان این مطلب را از ایشان جویا شده بودند. بعد از توضیح آیت الله بهجت، ایشان پرسیده بودند به کی و کجا مراجعه کنم؟ و آیت الله بهجت، حضرت آیه الحقّ آقای سید علی قاضی (ره) را معرفی کرده ‌بودند.
سپس با وساطت آیت الله بهجت، جلسه ملاقاتی بین آیت الله قاضی و خوئی در صحن حضرت ابوالفضل علیه السلام ترتیب می یابد و یک ساعت و نیم به طول می انجامد.
آیت الله خوئی بعدها به بنده (کربلایی) فرمودند: ما تسلیم شدیم و تحت تأثیر قرار گرفتیم و سخنان ایشان را پذیرفتم. ایشان برنامه و شرائط ویژه ای ارائه فرمودند؛ که می بایست با لباس مخصوص، ذکر مخصوص و به تعداد مشخص تکرار انجام شود، همه شرائط را آماده نمودم و تصمیم گرفتم که ساعت دو بعد از ظهر در جای مناسب و خلوتی در حرم حضرت علی علیه السلام شروع کنم، ولی متأسفانه هنگامی که تمام شرایط را فراهم کردم و خواستم ذکر را بگویم هر چه فکر کردم آن ذکر به یادم نیامد، مأیوس شدم و به خود گفتم: ابوالقاسم! تو را برای این کار نخواسته‌اند .
آن ذکر این بود:


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 7:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/01/26

میلاد پدر امید

سالروز میلاد

          آفتاب عالم آرای عرفان

                 و باغبان گلستان مهدی صاحب الزمان،

                                       حضرت امام حسن عسکری

                                                                     خجسته باد.


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 9:28 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/01/17

نکته های عرفانی حضرت آیت اله محمد تقی بهجت (دامت برکاته)

 

118. خدا کند گرمی باطنی و اُنس باطنی به قرآن و دین و مقدمات و لوازم دینداری داشته باشیم و کتاب

و عترت، ما را کافی باشد، تا حقّانیّت دین نزد ما یقینی گردد. [در محضر بهجت:1/10]

119. برخی از مقربین، از شوق لقای بهشت مرده اند؛ زیرا شنیدن آیات رحمت و نعمت و یا عذاب و

نقمت، در انسان موحّد تکویناً اثر می گذارد... [در محضر بهجت:1/11]

120. خدا می داند که صاحبان مقامات معنوی در اوقات خلوت و مناجات، چه حالی دارند؛ و خاموشی 

فکر، چگونه آنها را در اثر مشاهدۀ انوار الهی می سوزاند ولو در مدت کوتاه! [در محضر بهجت:1/11]

121. در اطاعت اوامر الهی و نیز در معصیت و به فرمان شیطان و نفس بودن، امر دایر است بین این که: با

کسی که حیات و ممات، غنا و فقر و مرض و صحّت و مریض خانه و دکتر و خزانه و ثروت... به دست او

است مجالست کنیم، یا با کسی که هیچ ندارد؟[در محضر بهجت:1/13]

122. ما در عزم به طاعت، عازم به رفاقت و دوستی و همنشینی با غنیّ قادر و دانای کریم هستیم؛ و در

عزم بر معصیت، عازم به رفاقت و همنشینی با فقیر عاجز جاهل و لئیم. [در محضر بهجت:1/13]

123. برای تسهیل طاعت، و اجتناب از معصیت، راهی جز این نداریم که متوجه شویم و یقین کنیم که:

طاعت، نزدیکی به تمام نعمت ها و خوشی ها و دارایی ها و عزّت ها است. و معصیت، عبارت است از

محرومیّت و ناخوشی و نداری و ذلّت... [در محضر بهجت:1/14]

124. حزن، دعا و توسل، با تسلیم و رضا به قضای الهی منافات ندارد. [در محضر بهجت:1/21]

125. اگر کسی اهلیّت داشته باشد یعنی طالب معرفت باشد و در طلب، جدیّت و خلوص داشته باشد،

در و دیوار به اذن الله معلّمش خواهند بود! [در محضر بهجت:1/22]

126. ائمۀ ما (علیهم السلام) به ما یاد داده اند که: به یقینیّات عمل کنیم و هر جا یقین نداشتیم، توقّف و

 احتیاط نماییم. [در محضر بهجت:1/23]

تهیه شده توسط مسعود در 8:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/01/17

ویژه گی های حضرت آیت اله العظمی بهجت (دامت برکاته)

  الگوی رفتاری مجسّم

یکی از ویژگیهای آیت الله بهجت که ایشان را از دیگر عالمان، و بلکه مجتهدان ممتاز می کند، الگوی رفتاری برگرفته از شیوه معصومین علیهم السلام است که گفتار و کردار، اعمّ از نشست و بر خاست، و سخن گفتن و خاموش بودن، و در نحوه انجام عبادات و راز و نیاز با معبود یکتا، و برخورد با افراد، و ... نمایان است. این ویژگی به گونه ای است که حتی هر انسان غافلی را به خدا متوجه می کند.
آیت الله مصباح در این باره می گوید:
« بنده از سال1331 که به قم آمدم با ایشان آشنا شدم، منزل ایشان جنب مدرسه حجتیه بود، و تقریبا" هر روز آقا را هم در راه و هم در حرم زیارت می کردم، چهره نورانی ایشان برای هر بیننده ای جاذبه داشت، و کیفیت نشست و برخاست و حرکات و سکنات ایشان جلب توجه می کرد و نشان می داد که ایشان در یک فضای معنوی خاصی زندگی می کند و توجه شان به فوق مطالبی است که دیگران به آن توجه دارند تقیّد ایشان به عبادات و سحر خیزی و زیارت حضرت معصومه علیها السلام و برنامه های متعددی که هر روز اجرا می کردند. همگی اولین چیزهایی بود که هر بیننده ای را به خود متوجه می کرد، مخصوصاً کسانی که دوست داشتند یک الگوی رفتاری برای خودسازی بشناسند و پیروی کنند.
آنچه بر این عوامل می افزود توجّهات خاص و نگاه های نافذ ایشان بود، گاهی نسبت به بعضی از افراد مثل یک جاذبه ای که روح طرف را به خود جذب کند، اثر می گذاشت.

به هر حال، این خصوصیات باعث شد که کنجکاوی ما تحریک بشود و ببینم ایشان کیست و چه خصوصیات و چه ویژگیهایی دارد. از دوستان و آشنایان و کسانی که احتمال می دادیم با ایشان بیشتر مأنوس باشند، تحقیق کردیم و برای ما روشن شد که ایشان هم از نظر علمی و هم از نظر معنوی ممتاز هستند. کم کم اجازه گرفتیم گاه گاهی به منزلشان برویم و از نصایحشان استفاده کنیم. »

تهیه شده توسط مسعود در 7:51 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/01/07

ویژه گی های حضرت آیت اله العظمی بهجت (دامت برکاته)

  اهتمام ویژه به رعایت شرعیات

مهمترین ویژگی که در اولین نگاه از آیت الله بهجت مشاهده می شود اهتمام ایشان به رعایت آداب شرعی و سیره اهل بیت علیهم السلام می باشد.
آیت الله مصباح در این باره می گوید:


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 8:45 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/01/07

نکته های عرفانی

اسراری از نماز و نیایش

83. نماز، بالاترین وقت ملاقات و استحضار و حضور در محضر خدا است... نماز برای خضوع و خشوع جعل

شده است با همۀ مراتب خضوع و خشوع. [در محضر بهجت:1/222]
84

. نماز، جامی است از اَلَذّ لذایذ [لذّت بخش ترین لذتها] که چنین خمری خوشگوار در عالمِ وجود نیست!

[در محضر بهجت:1/222]
85

. نماز، اعظم مظاهر عبودیّت است که در آن، توجه به حقّ می شود. [در محضر بهجت:2/377]
86

. تمام لذتها روحی است؛ و آن چه از لذات که در طیب [عطر] و یا از راه نساء به صورت حلال تکوینا ً

مطلوب است، بیش از آن و به مراتب بالاتر، در نماز است. [در محضر بهجت:2/392]
87

. قُرب، مراتبی دارد و بالاترین آنها لقاء است. و هر مرتبه از مراتب قُرب را مقرّبی است که بالاترین آنها نماز

است. [نکته های ناب: 78]
88

. نماز، عروج مؤمن است و عروج، مستلزم قرب و لقاء است... مؤمن بعد از لقای او، نه تنها به سراغ

حبشیّه [زن زشت، کنایه از غیر خدا] نخواهد رفت، که خیال او را هم نخواهد کرد. [نکته های ناب: 82]
89

. ما عظمتی نداریم، همین اندازه عظمت داریم که می ایستیم؛ بعد همین را در رکوع، نصفه می کنیم؛ و

بعد به سجده و خاک بر می گردیم. [نکته های ناب:83]
90

. شاید حکمت تکرار نماز – علاوه بر تثبیت – سیر باشد؛ به این نحو که هر نمازی از نماز قبلی بهتر، و

نماز قبلی زمینه ساز نماز بعدی باشد.[نکته های ناب:81]
91

. قیام بنده در نماز، اظهار عبودیّت و سکون است، و این که هیچ حرکتی از خود ندارد؛ و سجود غایت

خضوع است.[نکته های ناب:83]
92

. سؤال: اجمالاً بفرمایید حضور قلب، چگونه حاصل می شود؟

جواب: بسمه تعالی، اگر مقصود، حضور قلب است، با نوافل و عبادات مستحبّه تحصیل می شود و از آن

جمله، تبدیل فرادا به جماعت است. تحصیل حضور قلب به این می شود که در اوقات غفلت به خود فشار

نیاورد؛ و در اوقات حضور، اختیاراً آن را از دست ندهد.[به سوی محبوب:62]
93

. سؤال: برای حضور قلب در نماز و تمرکز فکر، دستورالعملی بفرمایید؟

جواب: بسمه تعالی، در آنی که متوجه شدید، اختیاراً منصرف نشوید![به سوی محبوب:63]

94. اصلاح نماز، مستلزم اصلاح ظاهر و باطن و دوری از منکرات ظاهریّه و باطنیّه است. و از راههای اصلاح

نماز، توسل جدی در حال شروع به نماز به حضرت ولی عصر (عج) است.[به سوی محبوب:64]

95. گوی سبقت را نماز شب خوانها ربودند مخفیانه![به سوی محبوب:68]

96. سؤال: برای توفیق نماز شب چه کنیم؟


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 8:27 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/12/29

سال نو مبارک

یا مقلّّب القلوب و الابصار
یا مدبّر الیل و النّهار
یا محوّل الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال

www.seied.ir

ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید

تهیه شده توسط مسعود در 0:4 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/26

نکته های عرفانی

در راستای عشق به امام زمان (عج)

 امام زمان (عج) (عینُ النّاظره و اُذُنُه السّامِعَه ولِسانُهُ النّاطق و یَدُهُ الباسطَه: چشم بینا، گوش شنوا،

زبان گویا و دست گشادۀ خداوند) است. [در محضر بهجت:1/22]

در رؤیت امام (علیه السلام) مقابله و محاذات شرط نیست؛ بلکه هر جا نشسته، بر اَرَضین سُفلی و

سماوات سبع و مافیهنَّ و ما بینهنَّ اِشراف دارد. [در محضر بهجت:1/41]

سبب غیبت امام زمان (عج) خود ما هستیم! [در محضر بهجت:1/91]

به افرادی که پیش از ظهور در دین و ایمان باقی می مانند و ثابت قدم هستند، عنایات و الطاف خاصی

می شود. [در محضر بهجت:1/102]

لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر (عج) تشرّف حاصل کند؛ بلکه

شاید خواندن دو رکعت نماز، سپس توسّل به ائمه (علیهم السلام) بهتر از تشرّف باشد. [در محضر

بهجت:1/187]

ما در دریای زندگی در معرض غرق شدن هستیم؛ دستگیری ولیّ خدا لازم است تا سالم به مقصد

برسیم. باید به ولیّ عصر (عج) استغاثه کنیم که مسیر را روشن سازد و ما را تا مقصد، همراه خود ببرد.

[در محضر بهجت:1/311]

دعای تعجیل فَرج، دوای دردهای ما است. [در محضر بهجت:1/363]

در زمان غیبت هم عنایات و الطاف امام زمان (عج) نسبت به محبّان و شیعیانش زیاد دیده شده؛ باب لقا

و حضور بالکلیّه مسدود نیست؛ بلکه اصل رؤیت جسمانی را هم نمی شود انکار کرد! [در محضر بهجت:1

/247]


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 8:34 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/26

ویژه گی های حضرت آیت اله العظمی بهجت (دامت برکاته)

7. اطلاع از غیب و ظهور کرامات

حضرت آیت الله بهجت از آن دسته اولیای خداست که بر خلاف غالب مردم که از عالم غیب اطلاعی ندارند، به قدرت خداوند متعال به مقاماتی رسیده که می تواند عوالمی از غیب را مشاهده کند. و شاید کثرت تکرار ذکر« یا ستار » توسط ایشان در خلوت و جلوت، و در حال نشستن و برخاستن از این حقیقت حکایت داشته باشد.

 آیت الله مصباح یزدی در این باره می فرماید:
« به نظر می رسد ایشان از نظر مراتب عرفانی و کمالات معنوی در مقامی هستند که غالباً عوالمی از غیب را شاهدند. و چه بسا در آن، حقایقی از جمله حقیقت بعضی افراد را آشکارا ( با دیده دل) می بینند، اما چون خود نمی خواهند افراد را این چنین ببینند، غالباً ذکر « یا ستار » را تکرار می کنند و از خداوند می خواهند آنچه را که می بینند بر ایشان پنهان سازد. »

در واقع امثال این امور از جمله کراماتی محسوب می شود که از اولیای خدا صادر می گردد، و ظهور کرامات رهاورد مجاهدت و مخالفت ممتدّ با هوا و هوس می باشد، و آیت الله بهجت شخصیتی است که در طول عمر با قصد خالص و توجه تامّ به حضرت حقّ سبحانه به خودسازی و تهذیب پرداخته است، لذا ظهور کرامات و امور خارق العاده از ایشان امری به دور از ذهن نیست؛ بلکه افرادی که با ایشان مصاحبت دارند نمونه های آن را بالعیان از ایشان مشاهده می‌کنند.

آیت الله مصباح با ذکر چند شاهد مثال در این باره می گوید:


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 8:10 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/12/21

تصویر زیبایی از گنبد حرم حضرت معصومه(س)

اولین گنبدی که «پس از سایبان حصیری موسی بن خزرج» برفراز تربت پاک فاطمه معصومه (س) بنا شد، قبه ای برجی شکل بود که به همت حضرت زینب دختر امام جواد (ع) از مصالح آجر و سنگ و گچ در اواسط قرن سوم هجری ساخته شد. به مرور زمان و پس از دفن بعضی از بانوان علوی در جوار فاطمه معصومه (س) دو گنبد دیگر در کنار گنبد اول ساخته شد.

تهیه شده توسط مسعود در 9:3 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/12/21

طواف آب گرداگرد عباس(ع)

تصاویری از چشمه آب زلالی که صدها سال است گرداگرد قبر اصلی حضرت ابوالفضل العباس(ع) در زیر حرم مطهرش در کربلا طواف می‌کند و این است اجر تشنه‌ماندن او بر لب فرات به احترام تشنگی برادر ...

 


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 8:40 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/12/21

محل دفن سر امام حسین(ع)


در این که سر امام حسین علیه‌السلام کجا دفن شده است، منابع تاریخی شیعه و سنی گزارش‌های گوناگونی آورده‌اند تا آنجا که شش قول در این باره گفته شده است.

قول اول: سر به بدن ملحق شده است. این قول مشترک میان شیعه و سنی است. علمای شیعه، از جمله شیخ صدوق (متوفای 381 ق)، سید مرتضی (متوفای 436 ق)، فتال نیشابوری (متوفای 508 ق)، ابن نما حلی، سید ابن طاووس (متوفای 664 ق) شیخ بهایی و مجلسی این قول را بیان کرده‌اند.

شیخ صدوق و پس از او، فتال نیشابوری در این باره می‌نویسند: علی بن حسین علیه السلام همراه زنان (از شام) خارج شد و سر حسین علیه‌السلام را به کربلا باز گرداند. (1)

سید مرتضی در این باره می‌گوید: روایت کرده‌اند که سر امام حسین علیه‌السلام با جسد در کربلا دفن شد. (2)

ابن شهر آشوب بعد از نقل سخن فوق از سید مرتضی، از قول شیخ طوسی نقل کرده است که به همین سبب (ملحق کردن سر امام به بدن و دفن آن) زیارت اربعین (از جانب امامان علهیم‌السلام) توصیه شده است. (3)

ابن نمای حلی نیز نگاشته است: آنچه از اقوال بر آن می‌توان اعتماد کرد، آن است که بعد از آن که سر امام در شهرها گردانده شد، به بدن بازگردانده شد و با جسد دفن شد. (4)

سید ابن طاووس نوشته است: اما سر حسین علیه‌السلام، روایت شده که سر برگردانده شد و در کربلا با جسد شریفش دفن شد و عمل اصحاب بر این معنا بوده است. (5)

مجلسی، یکی از وجه‌های استحباب زیارت امام حسین علیه‌السلام را در روز اربعین، الحاق سرهای مقدس را به اجساد توسط علی بن حسین علیهما‌السلام بیان کرده است. (6) وی در جای دیگر بعد از نقل اقوال دیگر در این باره می‌نویسد: مشهور بین علمای امامیه آن است که سر امام همراه بدن دفن شده است. (7)

برخی اندیشمندان اهل‌ تسنن نیز این قول را بیان کرده‌اند:


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 8:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/12/21

پاسخ امام زمان(عج) به شکاکین به وجود آن حضرت


نامه حضرت ولی عصر(عج) خطاب به کسانی است که در وجود حضرت شک کرده بودند و شیخ ابی عمر عامری جواب حضرت را برای اینان آوردند:


بسم الله الرحمن الرحیم
خدا ما و شما را از فتنه ها عافیت دهد و به ما و شما روح یقین را هدیه دهد. خدا ما را در پناه خودش قراردهد، شما را هم ازعاقبت بد در پناه خودش قراردهد.

به من خبررسیده که شک کردید جماعتی از شما در دین، پس غمناک شدیم از شما که این (شک شما) بین ما و شما پرده انداخت (غصّه ما) برای شماست نه برای خودمان، به درستی که خدا با ماست پس هیچ نیازی ما به غیر خدا نداریم، حق همیشه با ماست پس به وحشت نمی اندازد ما راهر کس که بنشیند و ما صنعت دست خداییم؛ ومخلوقات، صنعت دست ما.

ای گروه چه شده است شما را تردد شما در شک است و در حیرت برگردانده شدید، آیا این آیه قرآن را نشنیدید که خداوند عزّوجل می فرماید: «ای کسانی که ایمان آوردید اطاعت کنید از خدا و اطاعت کنید رسول و اولی الامر از ایشان را»

آیا ندانستید آن آثاری که به شما رسیده، آن چه که بوده و ایجاد شده از ائمه گذشته و باقی مانده شماست؟ آیا ندیدید که خدای سبحان چگونه برای شما پناهگاه هایی قرار داده است که شما در آن پناهگاه ها به آرامش برسید؟ آیا ندیدید که خداوند برایتان چه عَلَم هایی را قرار داده است که شما به واسطه آن هدایت شوید؟

از حضرت آدم این پرچم بوده تا امامی که گذشت (امام حسن عسگری(ع)). هر زمان علمی ناپدید می شود، علم دیگری پدید می آید. وقتی خدا ستاره قبلی را گرفت، شما گمان بی جا کردید که خدا دینش را باطل کرد. وسیله بین خود و مخلوق را برید. این چنین نیست که شما گمان می کنید نه هیچ وقت بوده و نه خواهد بود، تا زمان قیامت، و امر خدا ظاهر می شود در حالی که مردم کراهت دارند.

و پدرم با سعادت کامل بر روش پدرانش گذشت، گام به گام جای آن ها قدم گذاشت، وصیت او و علم او در بین ما هست و کسی که جانشین او باشد و کسی که بنشیند جای او هم در بین ما هست. هیچ کس با ما دعوا نمی کند (در مورد موضوع جانشینی) مگر کسی که ظالم و گناه کار باشد.

اگر فرمان خدا که هیچ گاه مغلوب نمی شود نبود، حتماً از موقعیت ما چیزی بر شما ظاهر می شد که عقل هایتان سرگردان شود و شکهایتان از بین برود، ولی هر چه خدا بخواهد می شود .

پس تقوا داشته باشید و تسلیم ما شوید. امر شما بر ما وارد می شود، پس بر ماست صادر کردن (پاسخگویی به شما)، و اراده نکنید بر پرده برداری از چیزی که پرده افتاده بر شما (منظور خود حضرت هستند که در پس پرده غیبت به سر می برند) میل نکنید از طرف راست و برنگردید به چپ.

من خیرخواهی شما را کردم و خدا شاهد بر من و شماست. اگر نبود نزد ما که دوست داشتیم صلاح شما و رحمت بر شما و دوست داشتیم دلسوزی بر شما را، ما از مورد خطاب قراردادن شما مشغول به کار دیگری می شدیم.

خدا ما و شما را حفظ کند از قرار گرفتن در مهلکه ها و مرض ها و آفت ها به رحمت خودش، به درستی که خدا قادر بر هر چیزی است و خدا هم برای ما و هم برای شما سرپرست و حافظ است و سلام بر همه اوصیاء و اولیاء و مؤمنین "و رحمة الله و برکاته و صلی الله علی محمد النبی و سلم تسلیما"

مکیال المکارم



منبع خبر: موعود
تهیه شده توسط مسعود در 8:24 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/12/20

من تا امام رضا دارم غم ندارم .....

گرم شورعشق و مستی عیش وحال

 

غوطه وردرعالم فکروخیال

 

پر کشیده اززمین و از زمان

 

یافتم خود در مکانی لا مکان

 

چشم تا می دید انسان بود وبس

 

از کسی بالا نمی آمد نفس

 

آدم و هوا هر آنچه زاده اند

 

گویا در این زمین افتاده اند

 

هاتفی در گوش من داد این پیام

 

عمر دنیا گشته است اینک تمام

 

روزحشرومحشرعظمی به پاست

 

قاضی این محکمه تنها خداست

 

یک طرف دوزخ بود و یک سو بهشت

 

روز آگاهی ز حکم سرنوشت

 

هر کسی در دست خود یک نامه داشت

 

نامه را در پیش حاکم می گذاشت

 

بعد از آن باری تعالی می نوشت

 

بنده اش اهل جهنم یا بهشت

 

گشت نوبت بر من مسکین رسید

 

نامه ام خواندو چو اعمالم بدید

 

با غضب افکند بر من یک نظر

 

گفت تو چیزی نداری جز گناه

 

گفت می دانی که اینجا برزخ است

 

جایی تو یک گوشه ای از دوزخ است

 

در حق رب خودت بد کردهای

 

راه خوشبختی خود سد کرده ای

 

کار خوب و نیک اینجا می خرند

 

گفت تا من را سوی دوزخ برند

 

یک نظر تا بر جهنم دوختم

 

از شراب شعله هایش سوختم

 

ناگهان....
برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 11:53 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/19

نکته های عارفانه

 

در راستای عشق به امام زمان (عج)

 

 

امام زمان (عج) (عینُ النّاظره و اُذُنُه السّامِعَه ولِسانُهُ النّاطق و یَدُهُ الباسطَه: چشم بینا، گوش شنوا،

زبان گویا و دست گشادۀ خداوند) است. [در محضر بهجت:1/22]

در رؤیت امام (علیه السلام) مقابله و محاذات شرط نیست؛ بلکه هر جا نشسته، بر اَرَضین سُفلی و

سماوات سبع و مافیهنَّ و ما بینهنَّ اِشراف دارد. [در محضر بهجت:1/41]

سبب غیبت امام زمان (عج) خود ما هستیم! [در محضر بهجت:1/91]

به افرادی که پیش از ظهور در دین و ایمان باقی می مانند و ثابت قدم هستند، عنایات و الطاف خاصی

می شود. [در محضر بهجت:1/102]

لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر (عج) تشرّف حاصل کند؛ بلکه

شاید خواندن دو رکعت نماز، سپس توسّل به ائمه (علیهم السلام) بهتر از تشرّف باشد. [در محضر

بهجت:1/187]

ما در دریای زندگی در معرض غرق شدن هستیم؛ دستگیری ولیّ خدا لازم است تا سالم به مقصد

برسیم. باید به ولیّ عصر (عج) استغاثه کنیم که مسیر را روشن سازد و ما را تا مقصد، همراه خود ببرد.

[در محضر بهجت:1/311]


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 9:37 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/19

ویژه گی های حضرت آیت اله العظمی بهجت (دامت برکاته)

سیر و سلوک و مقام معنوی

آیت الله بهجت در سیروسلوک سابقه دهها ساله دارد، ایشان از شاگردان عارف کامل حضرت آیت الله سید علی آقای قاضی (ره) و مورد توجه خاص آن استاد بزرگ بوده و در اوان جوانی، مراحلی را در عرفان سپری کرده اند.
بعضی از نزدیکان مرحوم قاضی می گفتند:


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 9:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/19

الهی نامه حضرت علامه حسن زاده آملی.روحی فداء

seied

الهي، اگر ستّار العيوب نبودي. ما از رسوايي چه مي‌كرديم؟

الهي، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده!

الهي، واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم!

الهي، همه از تو دوا خواهند، و حسن از تو درد.

الهي، راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر!

الهي، اگر گلم و يا خارم از آن بوستان يارم.

الهي، گرگ و پلنگ را رام توان كرد، با نفس سركش چه بايد كرد؟

الهي، آن خواهم كه هيچ نخواهم


برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید
تهیه شده توسط مسعود در 8:49 |  لینک ثابت   •