چهارشنبه 1386/09/28
تاریخچه و فلسفه عید قربان
(عید سعید قربان مبارک باد)
تمام زندگی چشم به انتظار فرزند بود در سن هشتاد و شش سالگی در حالت بیم و امید به دربار خداوندی برای فرزندی صالح دست به دعاء شد «رب هب لی من الصالحین» بار الها! مرا فرزند صالحی از بندگان شایسته عطا فرما.
خداوند نیز این دعا را مستجاب کرد و فرزند صالحی همچون اسماعیل به او بشارت داد.
«فبشرناه بغلام حلیم» پس ما او را به نوجوانی بردبار و صبور بشارت دادیم.
**************************************************************************
تاریخچه و فلسفه قربانی
*************************************************************************
قربانی یک عبادت مالی و از شعائر اسلام است و در مقابل دیگر عبادت های مالی ویژگیهای خاصی در بر دارد، با توجه به آن ویژگیهای قربانی بین عبادت های دیگر جایگاه و اهمیت ممتازی را حائز است.
مفهوم و معنی قربانی
از نظر معنای لغوی «قربانی» از لفظ «قربان» ماخوذ است، هر آن چیزی که ذریعه و وسیله تقرب و نزدیکی الله تعالی باشد آن را «قربانی» می گویند، آن چیز خواه ذبح حیوان باشد یا دیگر صدقات.
بعضی از علماء هر نیکی و عمل خیر را که باعث قرب و رحمت الهی باشد «قربانی» می نامند.
البته در عرف عام به آن حیوان مخصوص «قربانی» گفته می شود که به خاطر رضای الله در روزهای معین عید الاضحی- عید قربان- مسلمانان آن را ذبح می کنند و کلمه قربانی از لفظ قربان گرفته شده و چندین بار در قرآن مجید آمده است، در اکثر مواقع مراد از آن «حیوان مذبوحه» است.
تاریخچه قربانی
ذبح قربانی جهت تقرب پروردگار از زمان ابو البشر حضرت آدم علیه السلام شروع شد، وقتی که دو فرزندش هابیل قوچی و قابیل مقداری گندم را به عنوان قربانی به بارگاه خداوندی تقدیم نمودند. به دستور و روال آن زمان آتشی از آسمان آمده، قربانی هابیل را سوخت، که این علامت قبولیت بود و قربانی قابیل به حال خود باقی ماند.
در قرآن مجید این واقعه تاریخی چنین آمده است:
«اذ قربا قربانا فتقبل من احدهما و لم تقبل من الاخر» (مائده 27)
ترجمه: وقتی که (هابیل و قابیل، پسران آدم) قربانی تقدیم کردند از یکی (یعنی هابیل) پذیرفته شد و از دیگری (قابیل) پذیرفته نشد.
بعد از آن این عمل در تمام ادیان سماوی به عنوان یک عبادت و ذریعه قرب و در مناسبات و مواقع خاص به عنوان یک دستور و آیین جای ماند. اینجاست که می بینم تمام ملتها اعم از پیروان ادیان سماوی و غیر سماوی با ذبح حیوان یا صدقه دادن پول و کالا به بارگاه خداوندی یا معبود های باطل خویش تقرب می جویند.
واقعه تاریخی بی نظیر
قربانی به عنوان شعار دین و آیین و مشروعیت آن به زمان حضرت آدم علیه اسلام بر می گردد اما وقتی که واقعه بی نظیر و شگفت انگیز، ابر مرد تاریخ حضرت ابراهیم علیه السلام پیش آمد، که در آن واقعه تاریخی بی مثال، ایشان برای ذبح و قربان کردن یکتا فرزند برومندش حضرت اسماعیل علیه السلام اقدام فرمودند و پس از پیروز و نامدار شدن حضرت ابراهیم در آن آزمایش سخت و تاریخی، قربانی جایگاه و اهمیت ویژه ای را در ادیان سماوی کسب کرد، چرا که شخصیت حضرت ابراهیم علیه السلام برای تمام اهل ادیان سماوی یهودیان، مسیحیان و اهل اسلام مورد قبول و قابل احترام است، و آن داستان تکان دهنده و شگفت انگیز (قربانی پدرارجمند، فرزند دلبند را) درسوره صافات قرآن مجید آمده است و کتاب مقدس نیز آن را تثبیت می کند.
سیرت و زندگانی تمام انبیاء علیهم الصلاة و السلام پر از قربانی و مجاهده هاست اما زندگانی شخصیت ابر مرد تاریخ، ابوالانبیاء حضرت ابراهیم علیه الصلاة والسلام به تنهایی تاریخی است زنده و جاویدان پر از قربانی ها، مجاهده ها، رنجها و مشقتها، هجرت ها و دعوت ها.
وقتی دعوت راه حق را آغاز نمود، پدر و تمام خانواده در مقابل او ایستادند. در راه توحید و یکتا پرستی پادشاه وقت ایشان را به آتش مجازات کرد.
بالاخره او مجبور شد که راه هجرت را پیشه کند لذا از وطن اصلی خویش در سرزمین عراق (بابل) به سوی فلسطین هجرت فرمود. «و قال إنی ذاهب الی ربی سیهدین» و گفت من به سوی پروردگارم می روم و او مرا هدایت خواهد کرد.
دعای فرزند
تمام زندگی چشم به انتظار فرزد بود در سن هشتاد و شش سالگی در حالت بیم و امید به دربار خداوندی برای فرزندی صالح دست به دعاء شد «رب هب لی من الصالحین» بار الها! مرا فرزند صالحی از بندگان شایسته عطا فرما.
خداوند نیز این دعا را مستجاب کرد و فرزند صالحی همچون اسماعیل به او بشارت داد.
«فبشرناه بغلام حلیم» پس ما او را به نوجوانی بردبار و صبور بشارت دادیم.
قربانی فرزند
به زبان قرآن این داستان شگفت انگیز چنین آمده است:
«فلما بلغ معه السعی قال یا بنی انی اری فی المنام انی اذبحک فانظر ما ذا تری»
زمانی که فرزند به مقام سعی و کوشش رسید یعنی به مرحله ای رسید که می توانست در مسائل مختلف زندگی با تلاش و کوشش پدر را یاری کند بنا به گفته بعضی مفسران در آن وقت سیزده ساله بود.
در آن برهه از زمان حضرت ابراهیم علیه السلام خواب عجیب و شگفت انگیزی دید (خواب انبیاء در حکم وحی الهی است) و آن خواب حیرت انگیز بیانگر شروع یک آزمایش بزرگ دیگر بود. در خواب می بیند که از سوی خداوند به او دستور رسیده است تا فرزند برومند و یگانه اش را با دست خود قربانی کند و سر ببرد. ابراهیم که بارها از کوره داغ امتحان الهی سر افراز بیرون آمده بود این بار نیز باید دل به دریا بزند و سر بر فرمان حق بگذارد.
پدر تمام ماجرا را برای فرزند بیان می کند آن گفتمان تاریخی تا روز قیامت در کتاب جاویدان مرقوم گشته است و این بار نیز ابراهیم از آزمایش سر افراز و کامران بیرون آمد و این غالبا سخت ترین و آخرین امتحان حضرت ابراهیم علیه السلام بود که در آن هم مانند کوهی ثابت قدم ماند.
«قد صدقت الرءیا إنا کذلک نجزی المحسنین ان هذا لهو البلاء المبین و فدیناه بذبح عظیم»
خداوند متعال قوچی بزرگ فرستاد تا به جای فرزند قربانی کند و سنتی برای آیندگان در مراسم حج و سرزمین منی و برای تمام جهانیان به جای ماند.
اگر عملا حضرت اسماعیل علیه السلام قربانی می شد همانطوری که حضرت ابراهیم تصمیم قطعی آن را داشت بعد از آن باید به تاسی و پیروی از ابراهیم خون جگرگوشه ها در کوچه و خیابانها ریخته می شد مگر لطف الهی شامل حال گشت بجای فرزند دلبند قوچی بزرگ برای ذبح عنایت گردید و به عنوان یادگار ابراهیمی، دین اسلام و خاتم پیامبران نه فقط آن را مشروع قرار داد بلکه بر احیای آن حکم تاکید آمد که در همان روز تاریخی دهم ذی الحجه، عید قربان حجاج کرام و عموم مسلمانان به شرط استطاعت یک گوسفند سالم با شرایط و سن خاصی ذبح کنند. (احکام شرعی و و تفاصیل فقهی این شعار اسلامی در کتابهای فقه به تفصیل ذکر شده است)
قربانی و حج که مجموعه از مناسک، طواف و سعی، وقوف عرفه، منی، مزدلفه، رمی جمرات ذبح قربانی شکرانه و غیره همه اینها شعائر و عباداتی هستند که در ماه ذی الحجه ادا می شوند، و مشروعیت همه اینها به حضرت ابراهیم علیه السلام بر می گردد و از ایشان به خاتم پیامبران و اهل اسلام به ارث رسیده است چرا که پیامبر اسلام جانشین برحق حضرت ابراهیم علیه الصلاة والسلام بودند، آنحضرت صلی الله علیه وسلم با افتخار می فرمود «أنا دعوة جدی ابراهیم» من ثمره و نتیجه دعا پدربزرگم ابراهیم هستم . دعایی که هنگام تعمیر کعبه بر زبان حضرت ابراهیم جاری بود: «ربنا و بعث فیهم رسولا منهم...»
در خصوص قربانی وقتی که از آنحضرت صلی الله علیه وسلم سوال می شد: «ما هذه الاضاحی؟» این قربانی ها چه هستند؟
آنحضرت صلی الله علیه وسلم در پاسخ می فرمودند: «سنة ابیکم ابراهیم علیه اسلام» (قربانی) سنت (و یادگار) پدرتان حضرتابراهیم علیه اسلام است.
اصحاب پرسیدند: «فما لنا فیها یا رسولالله» ای رسول گرامی! ما را از ذبح قربانی چه می رسد؟
آنحضرت در جواب فرمودند: «بکل شعرة حسنة...» در مقابل هر مویی شما را یک نیکی می رسد و در مقابل هر پشمی به شما یک نیکی می رسد. (مشکوة)
قربانی یادگار و خاطره ابراهیمی
خداوند متعال تمام افعال و اعمال حضرت ابراهیم علیه السلام را پسندیده و آنها را برای امت آنحضرت صلی الله علیه وسلم مشروع قرار داد بخصوص اعمالی که به حج و قربانی متعلق هستند، تا نام گرامی آن ابر مرد تاریخ برای همیشه جاویدان بماند و کلام ربانی در حق ایشان صادق آید که بعد از بیان واقعه آزمایش بزرگ الله تعالی می فرماید: «و ترکنا علیه فی الاخرین سلام علی ابراهیم» و نام نیک او را در امتهای بعد باقی نهادیم. سلامتی باد بر ابراهیم.
از زمان قدیم رسم توده ملتهاست که جهت زنده نگهداشتن کارنامه های بزرگواران و فاتحان، دولتمردان و نامدارن بناها ساختمانها و مناره ها یا مجسمه هایی به طور یادگار می سازند، هر چند آنها مستحکم باشند باز هم شکار حوادث روزگار خواهند شد اما دین اسلام در این سلسله بعضی اعمال را مشروع قرار داده که با آن شخصیت ارتباط خاصی دارند از انجام آن اعمال نه تنها ثواب می رسد بلکه سیرت و زندگانی، فداکاری و مجاهده های آن شخصیت در ذهن ترسیم می گردد تا آنها را مشعل راه خویش قرار داده و خود را جهت عمل و دعوت به راه حق آماده سازد. بخصوص این عمل مبارک (قربانی) یعنی مال و متاع، تن، سن و وطن همه اینها را به خاطر رضایت خداوند قربان کند و از آنها بگذرد. بطور خلاصه نفس و هوای انسان مانند گوسفند کشته شود تا رضای الهی حاصل گردد.
بعضی ناآگاه و دور از فهم و فلسفه احکام و شعائر دینی در اجرای این حکم بزرگ اسلامی (قربانی) چنین ایرادی می گیرند:
مبلغ هنگفتی از مسلمانان جهت ذبح و قربانی هر سال خرج می شود، غیر از گوشت خوردن و اسراف و اضاعه مال دیگر مفهومی ندارد، چرا این مبلغ در رفاه و آسایش ملتها و کشورها بکار برده نمی شود.
این نوع ایرادها ناشی از جهالت و بی سوادی و دوری از فهم و فلسفه احکام الهی است. این نوع ایرادی را می توان در هر عبادت مالی و بدنی مطرح نمود. البته اگر مفهوم ایمان ودین را بخوبی بدانیم، چنین اعتراضی هرگز پیش نخواهد آمد.
و دنبال توجیهاتی پوچ نخواهیم رفت، مفهوم دین وایمان یعنی هر چه الله تعالی از بنده مطالبه کند- آمنا و سلمنا- ایمان آورده برای انجام وظیفه به پای خیزیم.
یک فرد مسلمان وقتی که دوست داشتنی و بهترین حیوانی از قبیل شتر و گاو و گوسفند را در راه رضای خدا قربانی می کند در واقع گویا برای تکامل روحی و تربیت تدریجی نخستین درسی به او آموخته می شود که او از قربانی نفیس برای قربانی نفس خویش آماده گردد و در عین حال برای فقراء و مساکین بهترین صدقه و خیرات است که خانواده خویش نیز از آن استفاده می کند. یقینا در کشورهای اسلامی بین شهر نشینان و روستائیان خانواده های بسیاری هستند که در طول سال یک بار هم گوشت بر سر سفره شان نمی بینند اگر گوشت قربانی عادلانه طبق سنت توزیع شود بهترین خدمت و کمک برای خانواده های ستمدیده خواهد بود.
چنین اعتراض ها را کسانی مطرح می کنند که در قصرهای شیشه های پشت پرده نشسته با دین و مشکلات جامعه ارتباطی ندارند. علاوه بر این بعضی ها شبه ی دیگر مطرح می کنند:
روزهای عید حیوان زیادی به طور قربانی ذبح می شود و این یک نوع ضرر اقتصادی است که به سبب آن برثروت حیوانی لطمه وارد می شود مردم به کمبود گوشت و دیگر فرآورده های حیوانی دچار می گردند.
این نوع شبه یقینا بر اثر این است که انسان از قدرت کامل خالق جهانیان و مشاهده نظم و انتظام وی غافل باشد. نظم خداوند همیشه در جهان این بوده و هست و هر چیزی که بیشتر به آن نیاز داشته باشیم خداوند متعال آن را افزونتر می گرداند وبه عوامل و اسباب افزونی آن نعمت انسان را راهنمایی می کند. مانند چاهی اگر آبش روزانه کشیده شود افزونتر و پاکتر می ماند ور نه چشمه هایش مسدود گشته و می خشکد.
قربانی آهو جایز نیست با اینکه حلال است؛ با این وجود نسلش در بعضی مناطق و کشورها معدوم گشته است اما گوسفند به مقدار وافر هر جا و هر کجا یافت می شود، شتر و گاو به نسبت گوسفند کمتر ذبح می شوند به همان میزان از گوسفند کمتر یافت می شوند.
سه شنبه 1386/09/27
تحليل دعاي امام حسين عليهالسلام در روز عرفه

دعا در طينت و سرشت امام حسين(ع) وجود داشته است. جد آنحضرت لحظهاي از دعا غافل نبوده است. اين دعاها پس از آغاز نهضت امام حسين عليهالسلام شدت بيشتري پيدا كرده، كيفيتش تغيير مييابد. امام حسين(ع) بارها و بارها خدا را ميخواند تا در مشکلات پناهگاه او باشد و او را تنها نگذارد: «اي قدرت و توان من هنگام شدت مشکلات، و اي فريادرس من هنگام سختي! مرا به چشمت که خواب در آن راه ندارد حفظ فرما و به پناهت که مورد تجاوز قرار نمي گيرد پناهم ده.»1
امام(ع) در ادعيه خود تنها نيازهاي روحي و جسمياش و نيز همه خواستهاي مشترک مسلمانان بلکه همه انسانها را مطرح ميکرد و خداوند را ميخواند تا آنها را اجابت کند. عموم دعاهاي امام حسين(ع) را در موارد ذيل ميتوان خلاصه کرد:
1-در مواقع سختي و بروز مشکلات. امام در اين مواقع از خدا ميخواهد تا به او شکيبايي عنايت کند و از لغزش او جلوگيري کند.2
2-دعا براي بارش باران. يکي از موضوعات دعا بارش باران است. باران به قدري براي حيات بشر مهم است که معصومان (اعم از پيامبران وامامان)، هم براي بارش دعا ميکردند و هم نماز مخصوص آن را بهجا ميآوردند از جمله امام علي(ع) براي خواندن نماز استسقا اهتمام ميکرد وخطبهاي به نام استسقا ايراد کرده است. امام حسين عليهالسلام نيز چنين دعاهايي داشته است. از جمله در جايي فرمود: «پروردگارا باراني گسترده و فراگير، و بدون ضرر بر ما بفرست.»3
3-هدايتخواهي. امام حسين(ع) بهرغم اين که مؤمن و فرزند رسول خدا(ص) است همچنان از خدا ميخواهد تا بر هدايتش افزوده شود.4 روشن است که هدايت در اينجا، هدايت مناسب امام حسين(ع) است.
4-طلب بخشش گناهان. «خدايا اگر مرا به گناهانم بازخواست کني من تو را به کرم و بخششت ميخوانم، اگر مرا با خطاکاران قرار دهي دوستيام نسبت به تو را به اطلاع آنان خواهم رساند.»5
امام حسين(ع) از بدو حرکت خود از مدينه تا کربلا هر جا فرصت پيدا ميکرد و هر زمان اقتضا مينمود دعا ميکرد و از ماوقع خود و آنچه در نظر داشت با خدا در ميان ميگذاشت. دعاهاي امام حسين(ع) همانند ساير ادعيه از چند بخش تشکيل شده بود. بخش اول توصيف و بيان جايگاه والاي خداوند است. در بخش دوم از وضع خود گزارش ميدهد و نابساماني روزگارش را بيان ميکند(مناجات) و در بخش سوم خواستههاي خود را طرح ميکند. به تعبير ديگر امام حسين(ع) در صدد بود تا در دعا از وضع موجود حرکت کرده، به وضع مطلوب دست يابد. اين روند در تمام دعاهاي آن حضرت طي شده است. البته در دعاهاي امام حسين(ع) درود بر پيامبر (ص) نيز جايگاه والايي داشته است. ضمن اينکه آن حضرت در لابلاي دعاهاي خود اهداف و انگيزههاي خود را نيز بيان مي کرد. از اين نظر ادعيه امام يکي از منابع شناخت زواياي مختلف قيام عاشورا شمرده ميشود.
از جمله دعاهاي حضرت سيدالشهدا دعاي معروف عرفه است که بنا بر آنچه مرحوم شيخ عباس قمي در مفاتيحالجنان ذکر نموده، بشر و بشير، پسران غالب اسدي نقل کردهاند که عصر روز عرفه در عرفات خدمت آن حضرت بودهاند. پس حضرت از خميه بيرون آمد و با گروهي از اهل بيت و فرزندان و شيعيان با نهايت تذلل و خشوع بر جانب چپ کوه ايستادند و روي خود را مقابل کعبه گردانيدند و دستها را برابر رو، بالا گرفتند؛ مانند مسکيني که طعام طلبد و اين دعا را خواندند.6
امام حسين(ع) در دعاي عرفه موضوعات مختلفي را مورد توجه قرار داده است. اولين نکته که مورد توجه قرار گرفته مدح و ثناي پروردگار است، زيرا چنين آغازي براي ايجاد رابطه ميان او و خدايش بسيار مناسب است. به تعبير ديگر کليد دعا مدح خدا است. چه، خداوند از اين طريق ادب و احترام و تذلل و خداشناسي بندهاش را ميستايد. پس از اينکه چنين مرحلهاي سپري شد بنده امکان آن را مييابد که از رنجهاي خود با خداوند سخن بگويد و سفره دلش را پيش او بگشايد. امام اوج و شدت رغبت خود را به خدا را مطرح کرده است:خداي من! اشتياق به شهود جمال و جلالت دارم و به خداوندي تو شهادت داده و به ربوبيت تو اقرار ميکنم و اعتراف به رجوع به سوي تو مينمايم. آنکس که اشتياق به ديدار تو در نهادش نيست، از هستي خود بهرهاي نخواهد برد. آنکس که ميل به بارگاه تو ندارد، هيچ حقيقتي نتواند او را به خود جذب نمايد.
جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد
هر کس که اين ندارد حقا که آن ندارد
يعني انساني که رغبت به خداوند ندارد مسلماً حرکت و پويايي و نشاط و لذت نيز نخواهد داشت زيرا همه اينها در سايه ذوق و شوقي پديد ميآيد که در نهاد آدمي وجود دارد و شخص توانسته است آنها را احيا و شکوفا کند.
به هر حال دعاي عرفه صحيفهاي است که خداشناسي، انسانشناسي و رابطه انسان و خدا را در خود جاي داده است. بيشک خواننده اين دعا خواهد دانست که امام حسين(ع) به تمام اين موضوعات از نقطهنظر عرفاني نگريسته است. براي سهولت فهم اين دعا بخشهاي آن را مورد توجه قرار دادهايم.
-اشاره به توحيد و صفات باري تعالي، اين بخش در واقع قسمتي از مناجات است زيرا در مناجات هم وضع مطلوب خدا گزارش ميشود و هم وضع ناگوار دعاکننده.
حضرت اباعبدالله(ع) دعاي عرفه را با حمد خداوند بدين صورت شروع ميکند: «حمد و ستايش مخصوص خداوندي است که از قضاي او براي کسي سرپيچي نيست و مانعي نيست که بتواند او را از عطا منع کند و صنعت هيچ صنعتگري به پاي صنعت او نميرسد و او بخشنده بيپايان است.»
آنچه در اين قسم بدان اشاره شود شروع دعاي عرفه، با حمد و ثناي الهي است که اباعبدالله الحسين(ع) بدان اشاره کرده و امام صادق(ع) ثناي بر خداي متعال و مدح او و صلوات بر پيامبر اکرم(ص) را از آداب دعا بر ميشمارد:
امام صادق(ع) ميفرمايد: بر شما باد هر گاه يکي از شما اراده دارد چيزي از حوائج دنيا و آخرت را، [پس] به ثنا از خداوند ابتدا کند و حمد خداي متعال و صلوات بر پيامبر اکرم (ص)، سپس از خداوند حوائج خود را بخواهد.»7
امام حسين(ع) به نيکي آداب دعا را ميداند و در دعاي خويش همه آنها را به کار مي برد. از اين جهت است که آن حضرت پيش از هر کاري و بيان هر خواستهاي به مدح و وصف خدا اهتمام ميورزد.
-هدايتخواهي از خداوند: امام حسين (ع) بر اين نکته پافشاري مي کند که هدايت از آن خداوند است و جز او کس نميتواند رهگمکردهها را به راه آورد. البته اين هدايت پس از طلب تحقق مييابد زيرا تا زماني که شخص به اين معرفت نرسد که او نيازمند هدايت الهي است، هرگز هدايت نخواهد يافت. امام حسين(ع) مهدي به هدايت الهي است. لذا جهت قدرداني از خدا به اظهار نعمت (شکر) ميپردازد.
اين قسمت از دعا اشاره به الطاف الهي نسبت به خويش و هدايت الهي است که آن حضرت ميفرمايد:
«خدايا! لطف و احسان تو به من در دولت طاغوت و کفر، آن کساني که نقص عهد با تو کردهاند و تکذيب پيامبرانت نمودهاند، آن که تو مرا به رأفت خود از آن دسته خارج ساختهاي و چشم مرا به سوي هدايت گشودي و راه هدايت را برايم آسان نمودي و مرا در هدايت پرورش دادي.»
امام (ع) در اين فراز به آن بخش از الطاف خدا ميپردازد که خدا او را از نقضکردن عهد و پيمانش که ديگران مرتکب آن شدهاند نگه داشته است و طي طريق هدايت را بروي آسان کرده است.
-خويشتنشناسي و مراتب رحمت الهي: امام حسين(ع) نيک واقف است که راه هدايت انسان خويشتنشناسي است، زيرا کسي که خود را شناسد به يقين راههاي نعمت را نيز نخواهد شناخت.
بنابراين براي بهرهمندي از نعمت الهي بايد خود را شناخت. به دنبال اين خودشناسي مشخص ميتواند به مراتب رحمت الهي نيز واقف شود.
امام حسين(ع) در فراز زير به اين دو مقوله پرداخته است. امام در ابتدا به نحوه خلقت خود و به دنبال آن به نعمتهاي مختلف خداوند پرداخته است:
«و قبل از هدايت مرا با صنع زيبايت مورد رأفت و نعمتهاي بيکرانت قرار دادي، پس آفرينشم را از آبي جهنده پديد آوردي و مرا در ظلمتهاي سهگانه قرار دادي، ميان گوشت و خون و پوست. و مرا شاهد آفرينش خود نگردانيدي و هيچ يک از امورم را به خودم واگذار نکردي. از اين هنگام بود که براي انتخاب طرق «حيات طيبه» (حيات معقول قابل استناد به مقام ربوبي تو)، با دليل و جهت روشنگر، الزامم فرمودي تا در کجراهههاي هوا و هوس و نادانيهاي ظلماني سردرگم نگردم و معرفت خود را به من الهام و با مشاهده حکمتهاي خويش مرا شگفتزده و مدهوشم فرمودي و به احساس مخلوقات باعظمتي که در آسمان و زمين به وجود آوردهاي وادارم ساختي. با اين آمادگيها و تواناييها که عقل از درکش عاجز و زبان از بيانش قاصر است، به لزوم سپاس و ذکر مقام اقدست، آگاهم فرمودي. اي خداي عزيزم! تويي که براي نايل ساختن من به هدف اعلاي زندگانيام، اطاعت و عبادت را براي من مقرر ساختي و آنچه را که پيامبران تو براي تکامل ما آوردهاند، تفهيم نموده و پذيرش عوامل رضايت را تسهيل فرمودي. آيا به راستي، اين ذکر و سپاس و اطاعت و عبادت و حتي اين دريافت از وجود و صفات اقدس ربوبي، ساخته اين خاک بيمقدار و اين ماده ناچيز و طبيعت ناتوان ماست؟ نه، سوگند به خدا!8»
مولوي گويد:
دمدمهي اين ناي از دمهاي اوست
هاي و هوي روح از هيهاي اوست
ليک داند هر که او را منظر است
کاين فغان اين سري هم زان سر است
يارب اين بخشش نه حد کار ماست
لطف تو لطف خفي را خود سزاست
دست گير از دست ما، ما را بخر
پرده را بردار و پردهي ما مدر
بازخر ما را از اين نفس پليد
کاردش تا استخوان ما رسيد
از چو ما بيچارگان، اين بند سخت
که گشايد جز تو، اي سلطان بخت؟
اينچنين قفل گران را اي ودود
که تواند جز که فضل تو گشود؟
ما ز خود سوي تو گردانيم سر
چون تو از مايي به ما نزديکتر
با چنين نزديکيي دوريم دور
در چنين تاريکيي بفرست نور
اين دعا هم بخشش و تعليم توست
ور نه در گلخن گلستان از چه رست؟!
در ميان خون و روده فهم و عقل!
جز ز اکرام تو نتوان کرد نقل
از دوپاره پير، اين نور روان
موج نورش ميرود بر آسمان
گوشتپاره که زبان آمد ازو
ميرود سيلاب حکمت جو به جو
اي دعا از تو اجابت هم ز تو
ايمني از تو مهابت هم ز تو
-اعتراف به وجوب طاعت. امام حسين(ع) عبوديت را در نهاد انسان جست و جو ميکند و تقويت و تکامل آن موجب تعالي انسان ميداند. از نظر آن حضرت خداوند آدمي را آفريده است تا به اصالت عبوديت و نقش آن در تکامل خود پي ببرد.
آن حضرت صريحاً اعلام ميکند که اطاعت از خداوند هم به لحاظ عقلي و هم به لحاظ شرعي بر او و بر همه انسانها واجب است و آدميان بايد در تحقق فرمانهاي خداوند بکوشند.
«طاعت و عبادت خود را بر من واجب ساختي و آنچه پيامبران آوردند به من آموختي.»
فرمايش امام حسين(ع) زيربناي دينداري است. زيرا هيچ ديني وجود ندارد که در آن مساله مهم عبوديت مورد توجه قرار نگيرد. چه، در زبانهاي عربي و عبري کلمه دين به معناي گردننهادن و در زبانهاي ايران باستان به معناي وجدان آمده است که با عبوديتي که امام مطرح کرده، ارتباط نزديکي دارد. پس سخن امام حسين(ع) دقيقاً ريشه در نهاد انسان و فلسفه دين دارد.
-واکنش خداوند به اعمال انسان. از نظر امام حسين(ع) خداوند موجودي است که نسبت به حرکات و سکنات بندگانش واکنش نشان ميدهد. اين واکنش عموماً مثبت است. اگر گاهي جنبه منفي به خود ميگيرد براي بيدار کردن بندگان است و الا خداوند هميشه اميدبخش است. البته هشدار خداوند نيز نعمتي است زيرا باعث بيداري ميشود. ضمن اينکه خداوند گاه لطف خود را در درون قهر پنهان ميکند. از اين جهت است که امام(ع) به خداوند عرضه ميدارد که هر زمان تو را دعوت کردهام تو اجابت کردهاي.
«اگر به درگاهت دست به دعا برداشتم اجابتم کردي و اگر از تو چيزي خواستم عطا فرمودي و اگر تو را اطاعت کردم از من تقدير کردي.»
نکته جالب در اين فراز اين است که امام به شکرگزاري بنده از سوي خداوند اشاره کرده است و اين سخن روشن ميکند که تشكر، امري دو طرفه است. البته شکرگزاري انسان هيچوقت معناي حقيقي به خود نميگيرد زيرا خداوند با نعمتهاي خود، او را ستايش و سپاسگزاري ميکند.
امام وقتي اين سپاسگزاري از جانب خداوند را مشاهده ميکند، به سپاسگزاري خود شدت بيشتر ميدهد و مکرر در مکرر به سپاس از خداوند ميپردازد و با عاليترين عبارات به تسيح، تقديس و ستايش او ميپردازد.
«....منزه پروردگارا! تويي به وجود آورنده کائنات و برگرداننده آنها پس از برچيدهشدن از عرصه هستي. ذات و صفاتت شايسته حمد و ثنا و مجد و عظمتت فوق تصورها. نامهايت مقدس و نعمتهايت بزرگ. حال، بارالها! کدامين نعمتهايت را به شمارش و بيان درآورم، يا به سپاسگويي کدامين عطاهاي تو قيام کنم، با اينکه آن نعمتها و عطاها بيش از آن است که شمارندگان از عهده محاسبه آنها برآيند و حافظان، توانايي علم به آنها را داشته باشند.»
امام در اين عبارت عجز خود از شمارهکردن نعمتهاي خداوند اعلام ميدارد و شکر خدا را نيز مصاديق ديگر نعمات خداوندي ميشمارد. عارفان مسلمان نيز به چنين نيايشها و ستايشهايي پرداختهاند. البته اين سپاسگزاري يا تکويني است يا تشريعي. و تکويني آن است که ذات انسان ستايشگوي خداوند است. از اين نظر چه بسا افراد به جاهاي مختلف مسافرت کرده باشند اما هيچ نعمت الهي را درک نکرده باشند. اما ذات آنان چون بر اساس قوانين خداوند حرکت ميکنند ذاتاً ستايشگر خداوند است.
اي بسا كس رفته تا شام و عراق
او نديده هيچ جز کفر و نفاق
وي بسا کس رفته تا هند و هري (هرات)
او نديده جز مگر بيع و شري
وي بسا کس رفته ترکستان و چين
او نديده هيچ جز مكر و کمين
طالب هر چيز اي يار رشيد
جز همان چيزي که ميجويد نديد
چون ندارد مدركي جز رنگ و بو
جمله اقليمها راگو بجو
گاو در بغداد آيد ناگهان
بگذرد از اين سران تا آن سران
از همه عيش و خوشيها و مزه
او نبيند غير پوست خربزه
که بود افتاده در ره يا حشيش
لايق سيران گاوي يا خريش
خشک بر ميخ طبيعت چون قديد
بستهي اسباب و جانش لايزيد
وان فضاي خرق اسباب و علل
هست ارض الله اي صدر اجل
هر زمان مبدل شود چون نقش جان
نو به نو بيند جهاني در عيان
گر بود فردوس و انهار بهشت
چون فسرده يک صفت شد، گشت زشت
امام در اين فراز از دعا به بيان خواستههاي خود ميپردازد. نکته جالب در خواستههاي امام آن است که عمدهترين آنها خواستههاي معنوي است و اين نشان ميدهد که نزد امام معنويت در زندگي اصل است.
«(پروردگارا! بارالها! بينيازي را در نفسم قرار بده و يقين را در قلبم، اخلاص را در عمل، نور را در ديدگانم و بينايي را در دينم تثبيت فرما. معبودا! مرا از اعضايي که لطف فرمودهاي بهرهمند فرما. چشم و گوشم را وارث من قرار بده (تا از دوران زندگيام امتيازهاي قابلذخيره براي سعادت ابديام، تهيه نمايند.) مرا بر آن کسي که بر من ستم کرده است ياري فرما و گرفتن خونم را و انتقام آن امتيازهايي که اگر زنده ميماندم کسب ميکردم، بر آن ستمکار ارائه فرما و با اين لطف چشمم را روشن بساز. در آن روز نهايي که قيامت ناميدهاي و پايان آن آغاز ابديت است، ما را از عهده مسئوليت درباره چشم و گوش و ديگر اعضا و قوا که به ما عنايت فرمودهاي، برآور؛9 همان روزي که از مسئوليت انسان سئوال ميشود و از اينکه اين نعمتها را کجا به کار بردهاي.
حق هميگويد: چه آوردي مرا
اندر آن مهلت که دارم مر تو را؟
عمر خود را در چه پايان بردهاي؟
قوت و قوت در چه زماني کردهاي؟
گوهر ديده کجا فرسودهاي؟
پنج حس را در کجا پالودهاي؟
گوش و چشم و هوش و گوهرهاي عرش
خرج کردي، چه خريدي تو ز فرش؟
دست و پا دادهست چون بيل و کلند (كلنگ)
من نبخشيدم ز خود آن کي شدند؟
بنابراين بهترين دعاي انسان بايد آن باشد که از خدا، خدا را بخواهد. اما پيش از ابراز چنين درخواستي بايد مقدمات آن را از خداوند بخواهد که عبارتند از:
-بي نيازي روحاني؛
-يقين قلبي؛
-اخلاص در عمل؛
-بصيرت در دين.
پس از تحصيل اينها براي بنده عاشق اين امکان فراهم ميشود که از خدا خود را بخواهد. البته چنين نعمتي وقتي به طور حقيقي درک خواهد شد که موانع آن نيز از بين برود از اين جهت امام(ع) در فراز بعدي از خداوند ميخواهد تا آن موانع را نيز از بين برد.
«...خداوندا! رحيما! اندوهم را برطرف گردان و پنهان گردان و پنهانکردنيهاي مرا بپوشان و گناهم را ببخشا، و شيطانم را از من دور فرما و ذمهام را از همه ي تکاليف و حقوقي که بر عهده دارم آزاد بساز. خداي من! درجات عاليهاي را در آخرت و دنيا نصيبم فرما.
مهمترين اين موانع وسوسههاي شيطان است که اگر خداوند لطف نکند انسان بهتنهايي نميتواند از دام آن رها شود.
دام سخت است، مگر يار شود لطف خدا
ور نه انسان نبرد صرفه زشيطان رجيم10
اينجاست که امام اعتراف ميکند که بدون مدد گرفتن از لطف خدا نميتواند خود را نجات دهد زيرا دام و دانهاي که براي انسان گذاشته شده بهغايت زياد است.
اي هميشه حاجت ما را پناه!
بار ديگر ما غلط کرديم راه
دم به دم ما بستهي دام نويم
هر يکي گر باز و سيمرغي شويم
صد هزاران دام و دانهست اي خدا
ما چو مرغان حريص و بينوا11
اما در فراز بعدي از ضعف و ناتواني و قوت نيروهاي اهريمني به خداوند شکايت ميکند و از خداوند ميخواهد که هرگز او را به حال خود رها نکند؛ بلکه به غير خود به هيچکس ديگر احالهاش نکند، زيرا تنها پناهدهنده حقيقي خداوند است.
«خدايا! مرا به که واميگذاري؟ آيا به خويشاوندان که پيوند خويشاوندي را خواهند گسست؟ يا به بيگانه که بر من برآشفتند؟
-طلب مرگ آسان: بيشک يکي از معضلات انسان مرگ است. مرگ بينظيرترين راز زندگي انسان است. زيرا تنها تجربهاي است که هرگز تکرار نميپذيرد و حقيقتاً انسان نسبت به کيفيت و ذات آن جهل مطلق دارد و طبيعتاً دست انسان صد در صد از حل آن کوتاه است. از اين جهت يکي از مهمترين مصاديق دعاي انسان، دعا براي حل آن است. امام حسين(ع) از اين مسأله غفلت نکرده از خداوند ميخواهد آن را برايش حل کند. گذشت زمان نشان داد که دعاي امام به بهترين وجهي اجابت شد و امام شاهد شهادت را در آغوش گرفت.
«از تو درخواست ميکنم به نورت که با آن آسمان و زمين را روشن ساختي و پرده از تاريکيها برداشتي و با آن کار اولين و آخرين را اصلاح ميگرداند که مرا به حال خشم و غضبت و نميراني و غضب خود را بر من فرود مياور!»
-تنها پناه و پناهگاه انسان: امام حسين(ع) دقيقاً به عجز انسان پي برده است و بر اين نکته پافشاري ميکند که تنها پناهگاه انسان خداوند است و هيچ موجود ديگري نميتواند جاي او را پر کند. در دشواريها وقتي که انسان از همهجا قطع اميد ميکند تنها موجودي که انسان را حفظ مي کند خداوند است. از اين نظر امام(ع) از خداوند به عنوان پناهگاه ستبر ياد ميکند.
«تو پناهگاه مني وقتي که راهها بر من با همه وسعت صعب و دشوار شوند و وسعت زمين بر من تنگ شود.»
-اعتراف به گناه: امام(ع) براي رساندن عظمت گناه خود، عظمت خداوند را يادآور ميشود تا زمينه تحقق بخشايشگري خداوند بيشتر فراهم شود. آن حضرت با عبارت «اي كسي كه بزرگي و رفعت را ويژه خود قرار داده است و دوستانش نيز در سايه عزت او عزيزند...!» رفعت خداوند را بيان کرده و پس از چند فراز به اوج ذلت و خواري خود اشاره کرده است که از تقابل اين دو، چيز سومي به نام غفران الهي زاده ميشود.
«اين من هستم که با اعتراف بر گناه خويش پوزش ميطلبم. بر من ببخش! من هستم که بد کردم، من هستم که خطا کردم، من هستم که در گناه اصرار ورزيدم، من هستم که جهالت کردم، من هستم که غفلت کردم، من هستم که سهو کردم.»
امام در ادامه به نافرمانيهاي خود اشاره کرده، طلب بخشش ميکند.
«خدايا مرا به نيکي امر کردي پس نافرماني کردم و از بديها نهي کردي و من مرتکب شدم، اکنون بهانهاي ندارم تا از آنچه از دست رفته معذرت بخواهم.»
-طلب رستگاري: هدف اصلي همه اديان الهي نجات و رستگاري انسان است. از اين جهت امام(ع) نيز همين هدف را موضوع اساسي دعاي خود قرار داده است. از نظر آن حضرت تمام اذکار، اعمال و دعاهاي انسان براي رسيدن به اين نکته است. پس رستگاري اهم خواستههاي انسان در وي است. اين تعليمي نيکو به همه انسانها است که هرگز از آن غفلت نورزند.
«خدايا ما را در اين وقت پيروز و رستگار فرما..!»
البته بايد توجه داشت که بدون معرفت و عبوديت رستگاري فراهم نخواهد شد. زيرا اگر رستگاري عزت ميآورد عبوديت فروتنانه علت و موجد اصلي آن است.
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد12
از اين جهت است که امام که در دعاهاي پيش از خداوند خواست تا او را نعمت عبادت محروم نسازد زيرا چنين محروميتي، محروميت از رستگاري را نيز به دنبال خواهد آورد به عکس تحقق عبوديت تحقق رستگاري را به بار خواهد آورد.
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگارانند.13
-بازگشت به وصف خداوند: امام هر چند که خواستهاي خود را مطرح ميکند عظمت خداوند را يادآور ميشود تا بدينوسيله اعلام کند که اگر گناهان بزرگاند و مشکلات زياد، در عوض خدا از همه بزرگتر و غفران او بيشتر است.
«خداوندا! اي کسي که مالک جهان هستي و توانا بر آن! و اي توانايي که غلبهي مطلق از آن توست! اي ستار مهربان که معصيت ميشود و تو آن را با آن محبت الهي مي پوشاني اي مقصود نهايي مشتاقان بارگاهش و اي غايت آروزي اميد وار رانش، اي خداوندي که علمش بر همه چيز احاطه دارد و رأفت و رحمت و حلم او فراگير همه خطاکاراني است که به اميد بخشش به درگاهش روي ميآورند.»
پس قصد امام آن است که ضمن ستودن خداوند به رحمت وسيع خداوند اشاره کرده، موانع آن را يادآوري نمايد تا انسانها بيواسطه از الطاف خداوند برخوردار شوند.
سنگ بر آهن زني آتش جهد
هم به امر حق قدم بيرون نهد
آهن و سنگ ستم بر هم زن
کاين دو ميزايند همچون مرد و زن
سنگ و آهن خود سبب آمد و ليک
تو به بالاتر نگر اي مرد نيک
کاين سبب را آن سبب آورد پيش
بيسبب هرگز سبب کي شد ز خويش
اين سبب را آن سبب عامل كند
باز گاهي بيبر و عاطل کند
آن سببها کانبيا را رهبر است
آن سببها زين سببها برتر است
اين سبب را محرم آمد عقلها
و آن سببها راست محرم انبيا
اين سبب چهبود به تازي، گو: رسن
کاندرين چه اين رسن آمد به تن
گردش چرخ اين رسن را علت است
چرخگردان را نديدن ذلت است
امام در فراز زير صراحتاً اعلام ميکند وجود چنين خدايي هرگز اجازه نوميدي را به انسان نميدهد بلکه لحظه لحظه بودن با اميد بخشي خداوند همراه است.
«اي خداي من! اختلاف تدبير و سرعت در هم پيچيدن سرنوشتها با مشيت پيروز تو، بندگان عارفت را از تکيه به عطاي موجودات و از نوميدي در ناگواريها باز ميدارد.»
همينکه لحظهها نو ميشود بر اميد انسان افزوده ميشود، زيرا تنوع انگيزه به وجود ميآورند و انگيزه اميد ماندن را پديد ميآورند.
هر نفس نو ميشود دنيا و ما
بيخبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوي نونو ميرسد
مستمري مينمايد در جدا
از نظر امام حسين(ع) بيدليل نيست که بايد انسان اميدوار بماند، زيرا خداوند پيش از آن که بر ضعف انسان تأکيد کند بر قدرت و لطف و رأفت خود پافشاري ميکند تا انسان بداند که با بودن خداوند، براي نوميدي توجيهي باقي نميماند.
«بار پروردگارا! پيش از آنکه وجود ضعيفم در جهان هستي نمودار گردد، تو خود را با لطف و محبت توصيف فرمودهاي. آيا پس از آنکه وجود ضعيف و ناچيزم ايجاد گشت، لطف و محبت خود را از من دريغ خواهي داشت؟»
به تعبير ديگر امام حسين(ع) از خداوند ميخواهد که نگرش خود را عوض نکند و او را بندگياش بيرون نبرد؛ به ضعف بنده ننگرد، بلکه به لطف خود بنگرد تا از چنين نفي و اثباتي، غفران و اميد براي بنده فراهم آيد.
گر بگيري، کيت جست و جو کند
نقش با نقاش کي نيرو کند
منگر اندر ما، مکن در ما نظر
اندر اکرام و سخاي خود نگر
ما نبوديم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفته ما مي شنود14
-تحقق عشق: تمام تلاش حضرت امام حسين(ع) اين بود که در صحراي کربلا شاهد تحقق عشقورزي او با خداوند باشد. عشق عصاره هستي و هدف تمايي حرکت امام حسين(ع) و دعاي عرفه اوست.
عشق نه تنها در عرفان بلکه در حکمت و فلسفه نيز مورد توجه خاص قرار گرفته و حکماي بزرگي چون بوعلي15 و صدرالمتألهين16 و... درباره آن به تفضيل سخن گفتهاند که از آن ميان، حکيم بزرگ شيخ اشراق [شهابالدين سهروردي] در تعريف عشق ميگويد:
محبت چون به غايت رسيد آن را عشق خوانند. العشق محبه مفرط. و عشق از محبت خاصتر، و محبت خاصتر از معرفت است. پس اولپايه معرفت است و دومپايه محبت و سومپايه عشق، و به عالم عشق که بالاي همه است نتوان رسيد تا از معرفت و محبت، دوپايهي نردبان نسازد. عشق را از عشقه گرفتهاند و عشقه گياهي است که در باغ پديد آيد در بن درخت. اول بيخ در زمين سخت کند، پس سر برآورد و خود را در درخت بپيچد و هر غذا که با آب و هوا به درخت ميرسد به تاراج برد تا آنگاه که درخت خشک شود.
همچنان در عالم انسانيت که خلاصه موجودات است... چون اين شجره طيبه باليدن آغاز کند و نزديک کمال رسد عشق از گوشهاي سر برآورد، خود را در او پيچد،تا به جايي رسد که هيچ نم بشريت در او نگذارد... پس عشق اگر چه جان را به عالم بقا ميرساند، تن را به عالم فنا باز آرد، زيرا که در عالم کون و فساد هيچ چيزي نيست که طاقت بار عشق تواند داشت.
حکيم ديگري درباره واژه عشق گفته است:
کلمه مقدس عشق را امامان به ما آموختند که ما از اين کلمه حسن استفاده کنيم، بيگانه از اين کلمه سوء استفاده کرد و گر نه آنچه که در روايات است تشويق به عشق صحيح است که عشق به ذات اقدس اله و عبادت الهي است که همان عشق عرفاني و عشق حماسه است.
در تحليل نهايي سخنان امام حسين(ع) بايد توجه کرد که سالار شهيدان و امام عاشقان، در روز عاشورا به محبوب خود عرض کرد: «الهي و سيدي وددت أن اقتل و أحيا سبعين ألف في طاعتک و محبتک، سيما أذا کان في قتلي نصره دينک واحياء امرک و حفظ ناموس شرعک.»
در اين فراز کوتاه، محور اصلي و اساسي تمام اهداف و انگيزههاي قيام حسيني، مشخص گرديده و آن هم عشق و محبت به خداوند سبحان است، زيرا حضرت ميگويد: دوست دارم در راه فرمانبرداري و عشق به خدا، هفتاد هزار بار (کنايه از کثرت بيشمار است) کشته و زنده شوم؛ خصوصاً اگر در کشته شدن من دين تو ياري شود و حکم شرع تو احيا گردد.17
با توجه به اينکه در کلام انسان معصومه شائبه مبالغه و اغراق راه ندارد، معلوم ميشود که تنها هدف و انگيزهاي که ميتواند شايسته و سزاوار اين تعبير سالار عاشقان باشد چيزي جز محبت و عشق به خدا نيست. زيرا کدام هدف لياقت آن را دارد که انسان کامل بگويد من دوست دارم هفتاد هزار بار براي آن قرباني شوم؟! اينجاست که ميتوان فهميد پيام آن کلام قدسي اميرالمومنان چيست که فرمود: محبت و عشق به خداوند آتش است که به هر چه برسد ميسوزاند، انوار فراواني است که بر هر چه بتابد روشن و منور ميگرداند، ابر پرباري است که بر هر چه بوزد به حرکت و نشاط در ميآورد، آب حيات و چشمه بقايي است که همه چيز را زنده ميکند، زمين حاصلخيزي است که زمينه رويش هر خير و برکتي را فراهم مينمايد. آنكه خداي خويش را از صميم جان دوست ميدارد خدايش همه چيز به او عطا ميکند.18
همين عشق بود که سالار عاشقان را وادار نمود تا در عرفات بگويد: «ماذا وجد من فقدک و ما الذي فقد من وجدک. لقد خاب من رضي دونک بدلا»19 و در نينوا گفتار را به کردار، و عشق نيايشي و عرفاني را به عشق حماسي و عيني پيوند دهد.
در نامهاي که امام حسين(ع) به معاويه درباره رد بيعت با يزيد نوشته است: «و اني والله ما اعرف افضل من جهادک فان افعله، فانه قربه الي ربي و ان لم افعله فاستغفرالله لديني و اساله التوفيق مما يحب و يرضي.»20
در اين کلام حضرت نيز تقرب و عشق به خدا و جلب رضايت حق به عنوان يگانهمحور و انگيزه قيام او معرفي شده است.
یکشنبه 1386/09/25
ازدواج با فاطمه دختر پيامبر(ص)
على عليه السلام از آغازين روزهاى رسالت پيامبرصلى الله عليه وآله، همگام و همراه پيامبر خدا بود و در سال اوّل هجرت، بيست و چهار سال داشت. او بايد ازدواج مىكرد و زندگانى مشترك را آغاز مىكرد.
فاطمهعليها السلام نُه ساله است. (1) او دختر پيامبر خداست و در جايگاهى بلند از فضايل انسانى و ويژگىهاى والاى ملكوتى، كه پيامبر خدا بارها او را ستوده و «پاره قلب» خود ناميده است.
موقعيت پيامبرصلى الله عليه وآله در جايگاه زعامت امّت از يكسوى، و شخصيت والاى فاطمهعليها السلام از سوى ديگر، زمينهاى بود تا كسانِ بسيارى - بويژه آنانكه از اينگونه پيوندها بيشتر در فكر رقم زدن آينده خود هستند، - به خواستگارى بروند. پيامبرصلى الله عليه وآله، يكسر جواب رد مىداد و گاه، تصريح مىكرد كه منتظر «قضاى الهى» است. (2)
برخى از دوستان علىعليه السلام و صحابيان پيامبر خدا به وى پيشنهاد كردند كه به خواستگارى فاطمه عليها السلام برود.
علىعليه السلام، قلبى دارد سرشار از ايمان و سينهاى آكنده از عشق؛ امّا دستانى تهى و پيراسته از درهم و دينار. علىعليه السلام به خانه پيامبر خدا رفت، شكوه و عظمت پيامبر خدا او را از سخن گفتن باز داشت. با چشمانى آميخته با آزرم، نگاهى به پيامبرصلى الله عليه وآله داشت و نگاهى ديگر به زمين.
پيامبرصلى الله عليه وآله با تمهيداتى علىعليه السلام را به سخن گفتن وا داشت، و چون علىعليه السلام سخن گفت، فرمود: «چيزى در زندگى دارى؟». جواب، معلوم بود؛ امّا مگر فاطمهعليها السلام را همسانى جز علىعليه السلام و همسرى لايق جز او بود؟!
ازدواج (و به تعبير پيامبر خدا: امر الهى) تحقّق يافت (3) و آن دو بزرگوار، زندگانى مشترك را در اوّلين سال هجرت، (4) با مهريهاى بسيار اندك (5) و مراسمى بس ساده (6) و جهيزيهاى سادهتر (7) آغاز كردند و بدين سان، شكوهمندترين خانه و نقشآفرينترين زندگانى مشترك در تاريخ اسلام، رقم خورد.
در كنار خانه پيامبرصلى الله عليه وآله، خانهاى خُرد - كه به راستى از همه تاريخ بزرگتر، و غبطه آفرين عرشيان و زمينيان بود -، بر پا شد. اين خانه، سرچشمه فضيلتها، مكرمتها، عشق، ايمان، ايثار ، جهاد، ساده زيستى، ... بود و به راستى خانهاى بود كه سر بر عرش مىساييد.
علىعليه السلام - اين پارساى شب و زمزمهگر خلوتهاى آن -، شير بيشه نبرد بود و هنوز زخمهاى نشسته بر پيكرش التيام نيافته، در جنگى ديگر حاضر بود و رزمآورترين و بزرگترين هماوردجوىِ ميدان.
و فاطمهعليها السلام، آرام و پرشكيب، بار زندگى را بر دوش داشت، با كمترين امكانات مىساخت، زخمهاى همسر و پدر را مىشست (8) و افزون بر همسرى علىعليه السلام، به تعبير لطيف پيامبر خدا، «براى پدر، مادرى مىكرد». (9)
اوّلين ثمر اين پيوند الهى به سال سوم هجرى ديده به جهان گشود كه حسنعليه السلام نام گرفت. (10) و دومين آن، حسين عليه السلام بود كه در سال چهارم به دنيا آمد. (11) زينب و امّ كلثومعليهما السلام پس از برادرها پاى به دنيا گذاردند و آخرين آنها، محسن، سقط گرديد و شهد شهادت نوشيد. (12)
1.سنن النسائى - به نقل از بريده - : ابوبكر و عمر، از فاطمهعليها السلام خواستگارى كردند؛ امّا پيامبر خدا فرمود: «او كوچك است». سپس علىعليه السلام از او خواستگارى كرد و پيامبر خدا او را به ازدواجش درآورد. (13)
2.الطبقات الكبرى - به نقل از علباء بن احمر يشكرى - : ابوبكر، فاطمهعليها السلام را از پيامبرصلى الله عليه وآله خواستگارى كرد؛ امّا پيامبر خدا فرمود: «اى ابوبكر! منتظر تقدير الهى هستم». ابوبكر، اين را براى عمر باز گفت. پس عمر بدو گفت: اى ابوبكر! تو را رد كرده است. سپس ابوبكر به عمر گفت: تو فاطمه را از پيامبر خدا خواستگارى كن. پس خواستگارى كرد. پيامبرصلى الله عليه وآله به او همانى را گفت كه به ابوبكر گفته بود: «منتظر تقدير الهى هستم». (14)
3.الطبقات الكبرى - به نقل از عطا - : علىعليه السلام، از فاطمهعليها السلام خواستگارى كرد. پس پيامبر خدا به فاطمهعليها السلام فرمود: «على تو را ياد مىكند!». فاطمهعليها السلام ساكت ماند. پس پيامبر خدا او را به ازدواج علىعليه السلام درآورد. (15)
4.پيامبر خداصلى الله عليه وآله: خداوند به من فرمان داد تا فاطمه را به ازدواج على درآورم. (16)
5.پيامبر خداصلى الله عليه وآله: من هم انسانى مانند شما هستم، از شما زن مىگيرم و به شما زن مىدهم، مگر فاطمه را كه ازدواجش از آسمان نازل شده است. (17)
6.پيامبر خداصلى الله عليه وآله - خطاب به فاطمهعليها السلام - : به خدا سوگند، در اينكه تو را به ازدواج بهترينِ خاندانم درآورم، كوتاهى نكردم! (18)
7.پيامبر خداصلى الله عليه وآله - خطاب به فاطمهعليها السلام - : آگاه باش كه براى اين كه تو را به ازدواج بهترينِ خاندانم درآورم، از هيچ كوششى فروگذار نكردم! (19)
8.پيامبر خداصلى الله عليه وآله - خطاب به فاطمهعليها السلام - : به جان و دل كوشيدم و برايت بهترينِ خاندانم را يافتم. (20)
9.امام صادقعليه السلام: اگر نبود كه خداوند - تبارك و تعالى - علىعليه السلام را براى فاطمهعليها السلام آفريده بود، برايش هيچ همسرى بر روى زمين نبود، از آدم تا كنون. (21)
10.امام علىعليه السلام: پيامبر خدا به من فرمود: «اى على! مردانى از قريش در امر فاطمه بر من خرده گرفتند و گفتند: ما او را از تو خواستگارى كرديم و ندادى؛ ولى او را به ازدواج على درآوردى. و من به ايشان گفتم: به خدا سوگند، شوهردادن و ندادنش به دست من نبود؛ بلكه خداى متعال، او را از شما باز داشت و به ازدواج على درآورد. جبرئيل بر من فرود آمد و گفت: اى محمّد! خداوندِ با جلال و شكوه مىگويد: اگر على را نيافريده بودم، براى دخترت فاطمه، همسرى بر روى زمين نبود، از آدم تا كنون». (22)
11.امام علىعليه السلام: چون فاطمهعليها السلام بالغ شد، بزرگان قريش كه اهل فضل و سابقه در اسلام و داراى شرافت و ثروت بودند، او را خواستگارى كردند؛ ولى هر مردى از قريش كه خواستگارى مىكرد، پيامبر خدا از او روى بر مىتافت، به گونهاى كه برخى از آنان، در پيش خود گمان مىبردند كه پيامبر خدا از ايشان ناراحت شده و يا وحى آسمانى درباره ايشان بر پيامبرصلى الله عليه وآله نازل شده است. (23)
12.السنن الكبرى - به نقل از مجاهد، از امام علىعليه السلام -: از فاطمهعليها السلام دختر پيامبرصلى الله عليه وآله، خواستگارى شده بود. زنى از بستگانم به من گفت: آيا مىدانى كه فاطمهعليها السلام خواستگارى شده است؟ گفتم: نه - يا آرى -. گفت: تو هم او را خواستگارى كن. گفتم: آيا من چيزى دارم كه با آن به خواستگارى بروم؟
پس به خدا سوگند، هماره مرا اميد داد تا اينكه به حضور پيامبرصلى الله عليه وآله رسيدم و چون او را بزرگ و گرامى مىداشتيم، هنگام نشستن در پيش روى ايشان، زبانم بند آمد و نتوانستم چيزى بگويم.
پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «آيا حاجتى دارى؟». پس ساكت ماندم. آن را سه بار تكرار كرد و فرمود: «شايد به خواستگارى فاطمه آمدهاى؟».
گفتم: آرى، اى پيامبرخدا. فرمود: «آيا چيزى دارى كه مهرش كنى؟». گفتم: نه به خدا، اى پيامبر خدا. فرمود: «پس زرهى را كه بدان مسلّحت كرده بودم، چه كردى؟». گفتم: به خدا سوگند، آن، زرهى ساخته عشيره حُطَم است و بيش از چهار صد درهم نمىارزد. فرمود: «برو كه او را به ازدواجت درآوردم و همان زره را به عنوان مهر برايش بفرست». (24)
13.الأمالى - به نقل از ضحاك بن مزاحم - : شنيدم على بن ابى طالبعليه السلام مىگويد كه ابوبكر و عمر نزد من آمدند و گفتند: چرا نزد پيامبر خدا نمىروى تا فاطمهعليها السلام را خواستگارى كنى. پس نزد پيامبر خدا رفتم. چون مرا ديد، خنديد. سپس فرمود: «اى ابوالحسن! به چه كار آمدهاى و حاجتت چيست؟».
علىعليه السلام [در ادامه] گفت: خويشاوندى و سابقهام در اسلام و يارى كردن او و جهادم را ذكر كردم. پس فرمود: «اى على! راست گفتى و برتر از چيزهايى هستى كه مىگويى». پس گفتم: اى پيامبرخدا! فاطمه را به ازدواج من در مىآورى؟ فرمود: «اى على! مردانى او را پيش از تو خواستگارى كردند و به فاطمهعليها السلام گفتم؛ ولى در چهرهاش كراهت ديدم؛ امّا منتظر باش تا به سويت باز گردم».
پس پيامبر خدا بر فاطمهعليها السلام وارد شد. فاطمهعليها السلام از جا برخاست و رداى پدر را گرفت و كفشهايش را درآورد و آبْدست برايش آورد و دست و پاى او را شُست و سپس نشست.
پس پيامبر خدا به او فرمود: «اى فاطمه!». پاسخ داد: بلى، چه مىخواهى، اى پيامبر خدا؟ فرمود : «على بن ابى طالب، كسى است كه خويشاوندى و فضيلت و اسلامش را مىشناسى و من از خدا خواستهام كه تو را به ازدواج بهترينِ آفريدگانش و محبوبترينِ آنان در نزدش درآورد و على از تو خواستگارى كرده است. چه نظرى دارى؟».
فاطمهعليها السلام ساكت ماند و صورتش را برنگردانْد و پيامبر خدا كراهتى در چهرهاش نديد. پس برخاست، در حالى كه مىگفت: «اللَّه اكبر! سكوت او نشانه رضايت اوست». پس جبرئيل نزدش آمد و گفت: اى محمّد! او را به ازدواج على بن ابى طالبعليه السلام درآور كه خداوند، او را براى وى و وى را براى او پسنديده است. (25)
14.الكافى - به نقل از سعيد بن مسيّب - : به على بن حسينعليه السلام گفتم: چه هنگام پيامبر خدا، فاطمهعليها السلام را به ازدواج علىعليه السلام درآورد؟ فرمود: «در مدينه، يكسال پس از هجرت، و فاطمهعليها السلام در آن زمان، نُه ساله بود». (26)
15.تاريخ اليعقوبى - در ذكر ازدواج فاطمهعليها السلام - : پيامبر خدا دو ماه پس از ورودش فاطمهعليها السلام را به ازدواج علىعليه السلام درآورد، در حالى كه گروهى از مهاجران، او را از پيامبر خدا خواستگارى كرده بودند. پس چون پيامبرصلى الله عليه وآله او را به ازدواج علىعليه السلام درآورد، خردهگيرى كردند. پيامبر خدا فرمود: «من او را به ازدواج على در نياوردم، بلكه خداوند درآورد». (27)
و روايت شده است كه او را سهشنبه، شش روز از ذىحجّه سپرى شده، به خانه برد و خداوند متعال، داناتر است. (28)
17.المعجم الأوسط - به نقل از جابر بن عبداللَّه - : ما در مراسم عروسى على بن ابى طالبعليه السلام و فاطمهعليها السلام دختر پيامبر خدا حاضر شديم. پس بهترين «حيس» (29) را در آن عروسى خورديم و پيامبر خدا، روغن و خرما برايمان آماده ساخت و ما خورديم و تشك آن دو در شب عروسى، پوست قوچ بود. (30)
18.الطبقات الكبرى - به نقل از اسماء بنت عُمَيس، خطاب به اُمّ جعفر - : جهاز جدّهات فاطمهعليها السلام براى جدّت علىعليه السلام آماده شد و درون رختخواب و پشتىهايشان، جز ليف خرما نبود.
علىعليه السلام، در عروسى فاطمهعليها السلام، وليمهاى داد كه در آن زمان، وليمهاى برتر از آن نبود. زرهش را نزد يك يهودى در برابر مقدارى جو به رهن گذاشت. (31)
19.سنن ابن ماجة - به نقل از عايشه و امّ سلمه - : پيامبر خدا به ما فرمان داد كه جهاز فاطمهعليها السلام را آماده كنيم تا او را به خانه علىعليه السلام بفرستيم. پس به سراغ خانه رفتيم و كف اتاق را با خاك نرم اطراف مَسيل، فرش كرديم. سپس دو بالش را از ليف (خرما) كه با دست، آن را زده و حلّاجى كرده بوديم، پر كرديم.
سپس پيامبر خدا به ما خرما و كشمش خورانْد و آب گوارا نوشاند و چوبى را در گوشه اتاق نصب كرديم تا بر آن، لباس آويزان كنند و مشك آب بياويزند. پس بهتر از عروسى فاطمهعليها السلام عروسىاى نديديم (32). (33)
20.امام علىعليه السلام: چون خواستم فاطمهعليها السلام را به خانه بياورم، پيامبر خدا، ظرف زرّينى (34) به من داد و فرمود: «با [پول] اين ظرف، خوراكى براى وليمه عروسىات بخر».
پس به سوى محافل انصار به راه افتادم و به نزد محمد بن مسلمه در جايگاه خشك كردن خرماهايش رفتم. از كارش فارغ شده بود. به او گفتم: در برابر اين ظرف، خوراكى به من بفروش. پس طعامى به من داد و من برداشتم. آنگاه گفت: تو كيستى؟ گفتم: على بن ابى طالب.
گفت: پسرعموى پيامبر خدا؟ گفتم: آرى. گفت: و با اين خوراك چه مىكنى؟ گفتم: عروسى مىكنم . گفت: با چه كسى؟ گفتم: دختر پيامبر خدا. گفت: پس اين خوراك و اين ظرف زرّين را بگير و براى تو باشد.
پس آن را گرفتم و بازگشتم و همسرم را پيش خود آوردم.
و خانه فاطمهعليها السلام، از آنِ حارثة بن نعمان بود. فاطمهعليها السلام از پيامبرصلى الله عليه وآله خواست كه جايش را تغيير دهد؛ امّا پيامبر خدا به او فرمود: «آنقدر حارثه به خاطر ما تغيير مكان داده است كه من از او شرم مىكنم». چون حارثه اين را شنيد، از آن خانه نقل مكان كرد و فاطمه عليها السلام را در آن جاى داد. (35)
21.المصنّف - به نقل از ابن عبّاس - : [پيامبرصلى الله عليه وآله] بلال را فرا خواند و فرمود: «اى بلال! من دخترم را به ازدواج پسرعمويم درآوردهام و دوست مىدارم كه غذا دادن هنگام ازدواج، از سنّتهاى امّتم شود. پس به پيش گلّه برو و گوسفندى و چهار يا پنج مُد (36) بگير و كاسهاى برايم بگذار تا شايد مهاجران و انصار را بر آن گِرد آورم و هرگاه از كارت فارغ شدى، مرا آگاه كن».
پس بلال رفت و فرمان را اجرا كرد و كاسه را نزد پيامبر خدا آورد و در جلوى حضرت نهاد. پيامبر خدا از سرِ كاسه برداشت و فرمود: «مردم را دسته دسته وارد كن و هيچ دستهاى دوباره باز نگردد». پس مردم وارد مىشدند و هرگاه دستهاى غذايش را تمام مىكرد، دستهاى ديگر وارد مىشد تا آن كه همه فارغ شدند.
سپس پيامبرصلى الله عليه وآله به سوى آنچه باقى مانده بود، توجه كرد و آب دهان مبارك خود را در آن ريخت و غذا بركت كرد و فرمود: «اى بلال! آن را براى مادرانت (همسران پيامبر خدا) ببر و به آنان بگو: بخوريد و به كسانى هم كه بر شما وارد مىشوند، بخورانيد». (37)
22.كتاب من لايحضره الفقيه - به نقل از جابر بن عبد اللَّه انصارى، در ذكر ازدواج فاطمهعليها السلام -: چون شب زفاف شد، اسب خاكسترى رنگ پيامبرصلى الله عليه وآله را برايش آوردند و بر رويش روپوشى از مخمل انداخته شد. پيامبرصلى الله عليه وآله به فاطمهعليها السلام فرمود: «سوار شو» و به سلمان فرمان داد كه زمام آن را بكشد و پيامبرصلى الله عليه وآله، خود از پى، آن را مىراند.
در همين حال كه در ميان راه بودند، پيامبرصلى الله عليه وآله صداى فرود آمدن چيزى را شنيد، كه جبرئيل بود با هفتاد هزار فرشته، و ميكائيل به همراه هفتاد هزار فرشته. پس پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «چه چيزْ شما را به زمين فرود آورده است؟». گفتند: آمدهايم تا فاطمهعليها السلام را به خانه همسرش ببريم. و جبرئيل، تكبير گفت و ميكائيل، تكبير گفت و فرشتگان، تكبير گفتند و محمّدصلى الله عليه وآله، تكبير گفت. پس، از همان شب، تكبير گفتن در عروسىها رسم شد. (38)
23.امام علىعليه السلام - در ذكر ازدواجش با فاطمهعليها السلام -: سپس پيامبر خدا مرا صدا كرد: «اى على!». گفتم: بلى، اى پيامبر خدا. فرمود: «به خانهات وارد شو و با همسرت لطيف و سازگار باش كه فاطمه، پاره تن من است. هرچه او را رنج دهد، مرا رنج مىدهد، و هرچه او را شادمان كند، مرا شادمان مىكند . شما را به خداوند مىسپارم و خدا را به جاى خود، بر شما مىگمارم». (39)
یکشنبه 1386/09/25
مهريّه و جهيزيّه بهترين عروس
]در اين كه مهريّه حضرت فاطمه سلام اللّه عليها و نيز جهيزيّه اش چه مقدار و چه وسايلى بوده ، بين نويسندگان اختلاف نظر است كه در اين نوشتار اشاره اى به مشهور گفتار تاريخ نويسان مى شود:
مهريّه حضرت فاطمه سلام اللّه عليها: دوازده و نيم وَقيه مى باشد كه هر وَقيه معادل چهل درهم مى باشد، بنابر اين مهريّه آن حضرت پانصد درهم بوده است .
و بعضى گفته اند: چهارصد مثقال بوده ، كه هر هفت مثقال ، معادل ده درهم مى باشد.
و عدّه اى هم گفته اند: چهارصد و هشتاد درهم بوده است .
صورت جهيزيّه : طبق روايتى چنين آمده است ، كه حضرت علىّ عليه السلام شتر خود را به مبلغ چهارصد و هشتاد درهم فروخت و آن را به عنوان مهريّه تحويل رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله داد، و حضرت رسول آن ها را در اختيار عمّار ياسر و بعضى ديگر از اصحاب خود قرار داد تا براى دخترش بهترين عروس دنيا جهيزيّه خريدارى نمايند.
صورت جهيزيّه به اين شرح مى باشد:
1 پيراهن عروس ، به قيمت هفت درهم .
2 عبا چادر قُطوانى كوفه اى .
3 پوشيه ، براى پوشش صورت از ديد نامحرمان.
4 رو انداز سياه رنگ .
5 تخت خواب ، جهت ايمنى از حيوانات گزنده .
6 دو عدد گليم كتانى مصرى .
7 چهار عدد بالش و متكّا، كه درون آن ها از گياهان خشك و خوشبو پر شده بود.
8 يك عدد پرده نازك از جنس پشم .
9 يك قطعه حصير، از اطراف بَحرين قَطَر .
10 دستاس ، جهت آرد كردن گندم و.... از سنگ ساخته شده بود.
11 قدح و طشت مِسّى ، براى خمير كردن آرد و شستن لباس .
12 ظرف آب مشگ ، كه از پوست بزغاله بود.
13 قدحى چوبى براى شير و دوغ .
14 مشگ كهنه ، جهت سرد شدن آب .
15 آفتابه و لگن .
16 بستو سبز رنگ ، جهت روغن و ... .
17 كترى سفالى ، شبيه آفتابه .
18 فرش از پوست حيوان ، جهت نشستن .
19 مشک آب ، براى كارهاى متفرقه .(1)
عروس به سوى حجله يا خانه بخت
در احاديث متعدّدى وارد شده و نيز مورّخين ثبت كرده اند:
چون جشن عروسى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها برگزار شد و خواستند كه آن عروس بى همتا را به خانه سعادت و بخت ببرند، جبرئيل ، ميكائيل و اسرافيل عليهم السلام به همراه هفتاد هزار فرشته در مشايعت آن عروس شركت كردند.
پس مركب حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله را كه به نام دُلدُل معروف بود آوردند و عروس را برآن سوار نمودند.
و لِجام آن را جبرئيل عليه السلام در دست گرفت و اسرافيل كنار مركب مواظب عروس بود و ميكائيل نيز مُشک و عنبر دود مى كرد.
هنگام حركت عروس از منزل پدر به سوى منزل سعادت يعنى خانه شوهر جبرئيل تكبير مى گفت و ديگر همراهان و مشايعت كنندگان نيز مى گفتند: ((اللّه اكبر)). و از همان زمان بود كه شعار تكبير و صلوات در مجالس عروسى و جشن هاى مذهبى مرسوم گرديد.
در برخى از روايات گفته شده كه در شب عروسى ، يك ظرف شير توسّط حضرت رسول صلّلى اللّه عليه و آله براى عروس و داماد فرستاده شد و فرمود كه آن را بياشامند. و در بعضى ديگر از روايات چنين آمده است كه صبح عروسى ، خود حضرت رسول براى عروس و داماد شير آورد و فرمود: بياشامي
صبح عروسى ، پدر عروس جهت ديدار داماد و عروس به منزل ايشان تشريف آورد و ضمن تبريك و تهنيت و بيان تذكّراتى به هر دو نفر، فرمود:
فاطمه جان ! تو را به شخصى شوهر دادم ، كه سرور تمام صالحان و نيكان دنيا و آخرت مى باشد.
و سپس خطاب به داماد كرد و فرمود: اين دخترم بسيار عزيز است ، پس هر كه او را گرامى دارد، مرا گرامى داشته و هر كه به او توهين نمايد، مرا توهين كرده است . و نيز فرمود: خداوند، زمين را مهريّه و صداق دخترم فاطمه قرار داد؛ پس هر كه روى زمين راه رود و مخالف وى باشد، همانا غاصب خواهد بود.(2)
یکشنبه 1386/09/25
یازده دستورالعمل عرفانی
دستور العمل یازدهم
بسمه تعالی
الحمدلله وحده و الصلاة علی سید الانبیاء محمد و آله سادة الأوصیاء الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم من الأولین و الآخرین.
و بعد، مخفی نیست بر اولی الألباب که اساسنامه حرکت در مخلوقات، شناختن محرّک است که حرکت، احتیاج به او دارد، و شناختن ما منه الحرکه و ما إلیه الحرکه و ما له الحرکه، یعنی بدایت و نهایت و غرض، که آن به آن، ممکنات، متحرک به سوی مقصد می باشند.
فرق بین عالم و جاهل، معرفت علاج حوادث و عدم معرفت است؛ و تفاوت منازل آنها در عاقبت، به تفاوت مراتب علم آنها است در ابتدا.
پس، اگر محرک را شناختیم و از نظم متحرکات، حسن تدبیر و حکمت محرّک را دانستیم، تمام توجه ما به اراده تکوینیه و تشریعیه اوست، خوشا به حال شناسنده، اگر چه بالاترین شهید باشد؛ و وای به حال ناشناس، اگر چه فرعون زمان باشد.
در عواقب این حرکات، جاهل می گوید: « ای کاش خلق نمی شدم »، عالم می گوید: « کاش هفتاد مرتبه، حرکت به مقصد نمایم و باز بر گردم و حرکت نمایم و شهید حق بشوم ».
مبادا از زندگی خودمان، پشیمان شده بر گردیم؛ صریحاً می گویم: ـ مثلاًـ اگر نصف عمر هر شخصی در یاد منعم حقیقی است و نصف دیگر در غفلت، نصف زندگی، حیات او محسوب و نصف دیگر، ممات او محسوب است، با اختلاف موت، در اضرار به خویش و عدم نفع.
خداشناس، مطیع خدا می شود و سر و کار با او دارد؛ و آنچه می داند موافق رضای اوست، عمل می نماید؛ و در آنچه نمی داند، توقف می نماید تا بداند؛ و آن به آن، استعلام می نماید و عمل می نماید، یا توقف می نماید؛ عملش، از روی دلیل؛ و توقفش، از روی عدم دلیل.
آیا ممکن است بدون اینکه با سلاح اطاعت خدای قادر باشیم، قافله ما به سلامت از این رهگذر پر خطر، به مقصد برسد؟ آیا ممکن است وجود ما از خالق باشد و قوت ما از غیر او باشد؟ پس قوت نافعه باقیه نیست، مگر برای خداییان، و ضعفی نیست مگر برای غیر آنها.
حال اگر در این مرحله، صاحب یقین شدیم، باید برای عملی نمودن این صفات و احوال، بدانیم که این حرکت محققه از اول تا به آخر، مخالفت با محرّک دواعی باطله است، که اگر اعتنا به آنها نکنیم، کافی است در سعادت اتصال به رضای مبدأ اعلی:
« أفضل زاد الراحل إلیک عزم إرادة ».
والحمدلله اولاً و آخراً، و الصلاة علی محمد و آله الطاهرین و اللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین.
مشهد مقدس
چهارشنبه مرداد ماه هـ.ش.
مطابق با ربیع الاول 1417 ه. ق.
یکشنبه 1386/09/18
نمونه های از فضایل و سیره فردی امام جواد(ع)
از جانب مادرم فاطمه (س) طواف كنيد
1- موسى بن قاسم گويد: به أبى جعفر ثانى (امام جواد) (ع) گفتم: خواستم به عوض شما و پدرتان طواف كنم، ولى مىگويند از طرف اوصياء، طواف صحيح نيست؛ فرمود: نه، هر قدر بتوانى طواف كن، اين كار جايز است.
بعد از سه سال، به آن حضرت گفتم: من از شما اجازه خواستم كه از جانب شما و پدرتان طواف كنم، اجازه فرمودى، آنچه خدا خواست از طرف شما طواف كردم، بعد چيز ديگرى به نظرم آمد و به آن عمل كردم؟ امام فرمود: آن چيست ؟
گفتم: يك روز از طرف رسول الله (ص) سه بار طواف كردم، در روز دوم از طرف اميرالمؤمنين (ع) طواف به جاى آوردم، در روز سوم از جانب امام حسن و در روز چهارم از طرف امام حسين، روز پنجم بعوض على بن الحسين، روز ششم از أبى جعفر محمد بن على، روز هفتم از جعفر محمد، روز هشتم از جانب پدرت موسى بن جعفر روز نهم از جانب پدرت على بن موسى، روز دهم از جانب شما اى آقاى من!. اينها آنان هستند كه به ولايتشان عقيده دارم.
فرمود: آن وقت به خدا قسم به دينى اعتقاد دارى كه خداوند از بندگان غير آن را قبول ندارد، گفتم: گاهى هم از جانب مادرت فاطمه (س) طواف كردم وگاهى نكردم، فرمود: اين كار را زياد كن، اين انشاء الله أفضل اعمالى است كه مىكنى. 1
* * *
نامه امام رضا (ع)به پسرش امام جواد(ع)
2- أبى نصر بزنطى فرموده: نامه امام رضا (ع) را خواندم كه به پسرش امام جواد نوشته بود: به من خبر رسيد كه چون سوار شدى غلامان تو را از در كوچك بيرون مىكنند، اين كار از بخل آنهاست، تا كسى از تو خيرى نبيند، تو را به حق خودم قسم مىدهم دخول و خروجت فقط از در بزرگ باشد و چون سوار شدى مقدارى پول طلا و نقره همراهت بردار تا هر كه سؤال كند چيزى به او بدهى.
هر كه از عموهايت از تو احسانى خواست كمتر از پنجاه دينار نده، بيشتر از آن به اختيار توست، هر كه از عمه هايت چيزى از تو خواست كمتر از بيست و پنج دينار نده، زيادى به اختيار توست، من مىخواهم خدا تو را رفعت بخشد، انفاق كن، از جانب خدا از تنگدستى نترس. 2
* * *
نامه امام جواد (ع)به حاكم سجستان
3- مردى از بنى حنيفه گويد: در اولين سال خلافت معتصم عباسى كه امام جواد (ع) به حج رفته بود، با وى رفيق راه بودم روزى در سر سفره طعام كه عدهاى از رجال خليفه نيز بودند، گفتم: فدايت شوم، والى ما مردى است كه شما اهل بيت را دوست دارد و من به دفتر او ماليات بدهكارم، اگر صلاح بدانيد نامهاى بنويسيد كه به من ارفاق كند.
امام فرمود: من او را نمىشناسم،گفتم: فدايت شوم، او همانطور است كه گفتم: از دوستان شماست، نامه شما به حال من مفيد است، امام (ع) كاغذ به دست گرفت و نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم آورنده نامه من از تو مذهب خوبى نقل كرد، از حكومت فقط كار نيك براى تو مىماند، به برادرانت نيكى كن، بدان خداى تعالى ازاندازه ذره و خردل از تو سؤال خواهد كرد.
آن مرد گويد: چون وارد سجستان شدم، به حسين بن خالد كه والى آن جا بود خبر داده بودند كه از جانب امام صلوات الله عليه نامهاى براى او مى آورم، والى در دو فرسخى شهر خودش را به من رسانيد نامه را به او دادم، گرفت و بوسيد و آن را بر دو چشم خويش گذاشت.
گفت: حاجتت چيست؟ گفتم: در دفتر تو ماليات بدهكارم، آن را از ديوان محو كرد و گفت: تا بر سر كار هستم ديگر ماليات مده، بعد گفت: خانوادهات چند نفر است؟ گفتم: فلان قدر، فرمود به من و آنها احسان كردند، تا او زنده بود ديگر ماليات ندادم، و تا زنده بود مرتب به من احسان مىكرد. 3
* * *
نامه امام جواد (ع)به على بن مهزيار اهوازى
4- امام جواد (ع) به ثقه جليل القدر على بن مهزيار اهوازى چنين نوشتند: بسم الله الرحمن الرحيم يا على! خداوند پاداش تو را نيكو گرداند و در بهشت خودش جاى دهد، و از خوارى دنيا و آخرت بدورت دارد، و با ما اهل بيت محشور فرمايد.
يا على! تو را امتحان كردم و در نصيحت و اطاعت و خدمت و توقير و احترام به امام و قيام به آنچه بر تو واجب است، صاحب اختيارت گردانيدم، اگر بگويم نظير تو را نديدهام اميدوارم راست گفته باشم.
خداوند پاداشت را جنات فردوس قرار بدهد، نه مقامت بر من پوشيده است و نه خدمتت در گرم و سرد و شب و روز، از خدا مىخواهم چون اولين و آخرين را براى قيامت جمع كند، رحمتى بر تو عنايت فرمايد كه بوسيله آن مورد غطبه ديگران باشى كه او شنونده دعاست.4
ناگفته نماند: على بن مهزيار اهوازى از امام رضا (ع) حديث نقل كرده و از خواص امام جواد (ع) بود و از جانب آن حضرت وكالت داشت و نيز از جانب امام هادى (ع)، درباره وى توقيعاتى از آن حضرت صادر شد كه مقام و عظمت او را در نزد شيعه روشن كرد، او در روايت، موثق بود و كتابهاى مشهور نوشت. (رجال نجاشى).
* * *
دستوربه مدارا با پدرناصبى
5- بكربن صالح گويد: به امام ابى جعفر ثانى (ع) نوشت: پدرم ناصبى و خبيث الرأى است، از او بسيار سختى ديده ام، فدايت شوم براى من دعا كن و بفرما: چه كنم، آيا افشاء و رسوايش كنم يا با او مدارا نمايم؟
امام (ع) در جواب نوشت: مضمون نامهات در باره پدرت فهميدم، پيوسته انشاء الله براى تو دعا مىكنم، مدارا براى تو بهتر از افشاگرى است، با سختى آسانى هست، صبر كن «ان العاقبة للمتقين» خدا تو را در ولايت كسى كه در ولايتش هستى ثابت فرمايد. ما و شما در امانت خدا هستيم خدايى كه امانتهاى خويش را ضايع نمىكند.
بكربن صالح گويد: خدا قلب پدرم را به من برگردانيد بطورى كه در كارى با من مخالفت نمىكرد. 5.
* * *
معجزه اى از جواد الائمه صلوات الله عليه
6- شيخ مفيد رحمةالله از محمد بن حسان از على بن خالد نقل كرده: گويد: در سامراء بودم، گفتند: مردى را از شام آورده و زندان انداخته اند چون ادعا كرده كه من پيغمبرم، اين سخن بر من گران آمد، خواستم او را ببينم، با زندانبانان آشتى برقرار كردم تا اجازه دادند پيش او بروم.
بر خلاف شايعه اى كه راه انداخته بودند، ديدم آدم وارسته و عاقلى است، گفتم: فلانى درباره تو مىگويند كه ادعاى نبوت كرده اى و علت زندان رفتنت همين است؟
گفت: حاشا كه من چنين ادعايى كرده باشم، جريان من از اين قرار است:
من در شام در محلى كه گويند: رأس مبارك امام حسين را در آن گذاشته بودند مشغول عبادت بودم، ناگاه ديدم شخصى نزد من آمد و به من گفت: برخيز برويم، من برخاسته و با او براه افتادم، چند قدم نرفته بوديم كه ديدم در مسجد كوفه هستم، فرمود: اين جا را مىشناسى؟
گفتم: آرى، مسجد كوفه است، او در آن جا نماز خواند، من هم نماز خواندم، بعد با هم از آن جا بيرون آمديم، مقدارى با او راه رفتم ناگاه ديدم كه در مسجد مدينه هستيم .
به رسول خدا (ص) سلام كرد و نماز خواند، من هم با او نماز خواندم، بعد از آن جا خارج شدم، مقدارى راه رفتيم ناگاه ديدم كه در مكه هستيم، كعبه را طواف كرد، من هم طواف كردم. 6
بعد ازآن جا خارج شدم چند قدم نرفته بوديم كه ديدم در جاى خودم كه در شام مشغول عبادت بودم، هستم. آن مرد رفت، من غرق تعجب بودم كه خدايا او كى بود و اين چه كار؟! يك سال از اين جريان گذشت كه ديدم باز همان شخص آمد، من از ديدن او شاد شدم، مرا دعوت كرد كه با او بروم، من با او رفتم، و مانند سال گذشته مرا به كوفه و مدينه و مكه برد و به شام برگردانيد.
و چون خواست برود گفتم: تو را قسم مىدهم به آن خدايى كه بر اين كار قدرت داده بگو تو كيستى؟! فرمود: من محمد بن على بن موسى بن جعفر هستم:
«قلت سألتك بالحق الذى أَقدرك على ما رايتُ منك إلاّ أَخْبر تَنى من انت قال: أنا محمد بن على بن موسى بن جعفر (ع)».
من اين جريان را به دوستان و آشنايان خبر دادم، قضيه منتشر گرديد تا به گوش محمد بن عبدالملك زيات 7 رسيد، او فرمان داد مرا به زنجير كشيده به اين جا آوردند و اين ادعاى محال را به من نسبت دادند، گفتم: جريان تو را به محمد بن عبدالملك زيات برسانم؟ گفت: برسان .
من نامه اى به محمد بن عبدالملك وزير اعظم معتصم عباسى نوشته، جريان او را باز گفتم، وزير در زير نامه من نوشته بود: احتياج به خلاص كردن ما نيست، به آن كس كه تو را از شام به كوفه و از كوفه به مدينه و از مدينه به مكه برد و باز به شام برگردانيد و همه را در يك شب انجام داد، بگو تا تو را از زندان آزاد كند.
على بن خالد گويد: من از ديدن جواب نامه، از نجات او مأيوس شدم، گفتم: بروم و به او تسلى بدهم و چون به زندان آمدم ديدم مأموران زندان همه غرق در حيرتند و بى خود به اين طرف و آن طرف مىدوند، گفتم: جريان چيست؟!
گفتند: آن زندانى در زنجير و مدعى نبوت، از ديشب مفقود شده، درها بسته قفلها مهر و موم است، ولى معلوم نيست به آسمان و يا به زير زمين رفته و يا مرغان هوا او را ربوده اند؛ على بن خالد، زيدى مذهب بود، از ديدن اين ماجرا معتقد به امامت گرديد و اعتقادش خوب شد. 8
* * *
معجزه ای دیگر
7- کلینی رحمةالله در کتاب «کافی» بابی تحت عنوان « آنچه به سبب آن ادعای حقّ و باطل از یکدیگر جدا می گردد» تشکیل داده و در آنجا از محمّد بن ابی العلاء نقل کرده است که گفت:
از یحیی بن اکثم قاضی سامراء – بعد از آن که او را بسیار امتحان نمودم و با او مناظره و گفتگو و مراسله داشتم و از علوم آل محمّد علیهم السلام سؤال کردم – شنیدم که گفت: روزی وارد مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شدم تا قبر مبارک او را طواف کنم، حضرت جواد علیه السلام را دیدم که در آنجا طواف می کند، درباره مسایلی که در نظر داشتم با آن حضرت گفتگو کردم و او همه را جواب فرمود.
به ایشان عرض کردم: می خواهم سؤالی از شما بپرسم ولی بخدا قسم خجالت می کشم. امام علیه السلام فرمود:
من از آن سؤال به تو خبر می دهم قبل از آن که بپرسی، می خواهی سؤال کنی که امام کیست؟
عرض کردم: بخدا قسم سؤال مورد نظرم همان است.
فرمود: من امام هستم، عرض کردم نشانه ای می خواهم تا یقین کنم.
آن حضرت در دست خود عصایی داشت، وقتی من چنین گفتم فوراً آن عصا شروع به صحبت کرد و گفت:
"إنّ مولای امام هذا الزمان و هو الحجّة."
به راستی مولا و صاحب من امام این زمان است و او حجت پروردگار است.9
یکشنبه 1386/09/18
یازده دستور العمل عرفانی
دستور العمل دهم
بسمه تعالی
همه می دانیم که رضای خداوند اجّل، با آنکه غنی بالذات [است] و احتیاج به ایمان بندگان و لوازم ایمان آنها ندارد، در این است [ که]:
بندگان، همیشه در مقام تقرب به او باشند، پس می دانیم که برای حاجت بندگان به تقرب به مبدأ الطاف و به ادامه تقرب، [ خداوند] محبت به یاد او و ادامه یاد او دارد.
پس می دانیم به درجه اشتغال به یاد او، انتفاع ما از تقرب به او، خواهد بود؛ و در طاعت و خدمت او، هر قدر کوشا باشیم به همان درجه، متقرب و منتفع به قرب خواهیم بود؛ و فرق بین ما و سلمان سلام الله علیه، در درجه طاعت و یاد او که مؤثر در درجه قرب ما است، خواهد بود.
و آنچه می دانیم که اعمالی در دنیا محل ابتلاء ما خواهد شد، باید بدانیم؛ که آنها هر کدام مورد رضای خداست، ایضاً خدمت و عبادت و طاعت او محسوب است.
پس باید بدانیم که هدف باید این باشد که تمام عمر، صرف در یاد خدا و طاعت او و عبادت، باید باشد، تا به آخرین درجه قرب مستعد خودمان برسیم، و گرنه بعد از آنکه دیدیم بعضی، به مقامات عالیه رسیدند و ما بی جهت، عقب ماندیم، پشیمان خواهیم شد.
وقفنا الله لترک الاشتغال بغیر رضاه بمحمد و آله صلوات الله علیهم اجمعین.
الأقل محمد تقی بهجة
مشهد مقدس
چهارشنبه 1375 هـ ش
مطابق با ربیع الاول 1417 هـ ق
دوشنبه 1386/09/12
روایت
بسم الله الرحمن الرحيم
روايت شده: يکي از ياران اميرالمومنين عليه السلام که او را همام مي گفتند و مردي عابد بود به حضرت عرضه داشت: اهل تقوا را چنانکه گويي آنان را مي بينم براي من وصف کن. امام در پاسخ او درنگ کرد، سپس فرمود: اي همام، تقواي الهي پيشه کن و کار نيک انجام بده، زيرا خداوند با اهل تقوا و اهل کار نيک است. همام به اين مقدار سخن قناعت نکرد و حضرت را قسم داد. حضرت خدا را سپاس و ثنا گفت و بر پيامبر - که درود خدا بر او و آلش باد – درود فرستاد و سپس فرمود:
اما بعد، خداوند پاک و برتر مخلوقات را آفريد در حالي که از اطاعتشان بي نياز، و از گناهشان ايمن بود، زيرا عصيان عاصيان به او زيان نمي رساند، و طاعت مطيعان او را سود نمي دهد. پس روزي آنان را در ميانشان تقسيم کرد، و هر کس را در دنيا در جايي که سزاوار بود قرار داد. پرهيزکاران در اين دنيا اهل فضائل اند، گفتارشان صواب، پوشاکشان اقتصادي، و رفتارشان افتادگي است. از آنچه خدا بر آنان حرام کرده چشم پوشيده، و گوشهاي خود را وقف دانش با منفعت نموده اند. آنان را در بلا و سختي و آسايش و راحت حالتي يکسان است، و اگر خداوند براي اقامتشان در دنيا زمان معيني را مقرر نکرده بود از شوق به ثواب و بيم از عذاب به اندازه چشم به هم زدني روحشان در بدنشان قرار نمي گرفت.
خداوند در باطنشان بزرگ، و غير او در ديدگانشان کوچک است. آنان با بهشت چنانند که گويي او را ديده و در فضايش غرق در نعمتند، و با عذاب جهنم چنانند که گويي آن را مشاهده نموده و در آن معذبند. دلهايشان محزون، همگان از آزارشان در امان، بدن هاشان لاغر، نيازهايشان سبک، و نفوسشان با عفت است. روزي چند را در راه حق صبر کردند که براي آنان راحتي جاويد به دنبال آورد، اين است تجارتي سودآور که خداوند براي آنان مهيا نمود.
دنيا آنان را خواست و آنان آن را نخواستند، به اسارتشان کشيد و آنان با پرداخت جانشان خود را آزاد کردند.
به هنگام شب براي عبادت برپايند، در حالي که اجزاي قرآن شمرده و سنجيده تلاوت کنند، خود را به آيات قرآن اندوهگين ساخته، و داروي دردشان را از آن برگيرند. . چون به آيه اي بشارت دهنده بگذرند به مورد بشارت طمع کنند، و روحشان از روي شوق به آن خيره گردد، و گمان برند که مورد بشارت در برابر آنهاست. و چون به آيه اي بگذرند که در آن بيم داده شده گوش دل به آن دهند، و گمان برند شيون و فرياد عذاب بيخ گوش آنان است.
قامت به رکوع خم کرده اند، به وقت سجده پيشاني و دست و زانو و انگشتان پا بر زمين مي گذارند، و از خداوند آزادي خود را از عذاب مي طلبند. اما به هنگام روز، بردباران و دانشمندان و نيکوکاران و پرهيزکارانند. بيم از حق جسمشان را چون تير تراشيده لاغر کرده، مردم آنان ر ا مي بينند به تصور اينکه بيمارند، ولي بيمار نيستند، و مي گويند ديوانه اند، در حالي که امري عظيم آنان را بدين حال درآورده.
به طاعت اندک خشنود نمي شوند، و طاعت زياد را زياد ندانند، بنابراين خود را به کوتاهي در بندگي متهم کنند، و از عبادت خود در وحشتند. هرگاه يکي از آنان را تمجيد کنند ار آن تمجيد بيم نموده و گويد: من از ديگران به خود آگاه ترم، و پروردگارم از خودم به من داناتر است؛ خداوندا، مرا به آنچه درباره ام گويند مگير، و از آنچه مي پندارند بهتر گردان، و زشتي هايي را که از من خبر ندارد بر من ببخش.
از نشانه هاي ديگرشان آن است که هر کدام را داراي نيرومندي در دين، دورانديشي با نرمي، ايمان همراه با يقين، حرص در دانش، علم با بردباري، ميانه روي در توانگري، فروتني در عبادت، آراستگي در تهيدستي، بردباري در سختي، جويايي در حلال، نشاط در هدايت، و دروي از طمع بيني. در عين به جا آوردن اعمال شايسته ترسان است. شب مي کند در انديشه شکر، و روز مي کند در انديشه ذکر. شب را به سر مي برد با خوف، و روز مي نمايد دلشاد: خوف از غفلتي که او را در آنچه بر او سنگين است از او پيروي نکند او نيز آنچه را که نفس به آن رغبت دارد به او نمي دهد.
روشني چشمش در آن چيزي است که جاويد است، و بي رغبتيش در آن است که فاني شدني است. بردباري را با دانش، و گفتار را با عمل آميخته مي کند. آرزويش کم و کوتاه، لغزشش اندک، دلش فروتن، نفسش قانع، خوراکش اندک، زندگيش آسان، دينش محفوظ، شهوتش مرده و خشمش فروخورده است. خيرش را متوقع، و از شرش در امانند.
اگر در ميان غافلان باشد از ذاکرانش به حساب آرند، و اگر در ميان ذاکران باشد در شمار غافلانش نيارند. از آن که بر او ستم کرده بگذرد، به آن که او را محروم نموده عطا کند، و با کسي که با او قطع رحم نموده صله رحم نمايد. زبان دشنام ندارد، گفتارش نرم است، زشتيش پنهان، و خوبيش آشکار است، نيکي اش روي آورده، و شرش روي گردانده، در حوادث آرام، در ناخوشيها شکيبا، و در خوشيها شاکر است. بر دشمن ستم نمي کند، و به خاطر محبوبش مرتکب گناه نمي شود. پيش از حاضر کردن شاهد، خود اقرار به حق مي نمايد. امانت را تباه نمي کند، و آنچه را به يادش آرند به فراموشي نمي سپارد، احدي را با لقب زشت صدا نمي کند، به همسايه نمي زند، به بلاهايي که به سر مردم مي آيد شادي نمي نمايد، در باطل وارد نمي شود، و از حق خارج نمي گردد. اگر سکوت کند سکوتش غمگينش نکند، و اگر بخندد قهقهه نزند، چون به او ستم روا دارند صبر پيشه سازد تا خدا انتقامش را بگيرد.
از خود در رنج است، و مردم از او در راحتند. در امر آخرت خود را به زحمت اندازد، و مردم را از جانب خود قرين آسايش کند. دوريش از آن که دوري مي کند محض زهد و پاک ماندن، و نزديکي اش به آن که نزديک مي شود به خاطر نرمي و رحمت است، دوريش از راه تکبر و خودخواهي، و نزديکي اش از باب مکر و فريب نيست.
راوي گفت: چون سخن به اينجا رسيد همام فريادي برکشيد و جان داد. حضرت فرمود: به خدا قسم از چنين پيشامدي بر او مي ترسيدم. سپس ادامه داد: اندرزهاي رسا با اهلش اينگونه معامله مي کند! يکي از حاضران فضول به حضرت گفت: خودت چه حالي داري؟ فرمود: واي بر تو، هر اجلي را وقت معيني است که از آن نمي گذرد، و علتي است که از آن تجاوز نمي کند. بازايست و ديگر اينچنين مگوي که اين سخني بود که شيطان بر زبانت جاري ساخت.
والسلام
دوشنبه 1386/09/12
یازده دستور العمل عرفانی
دستور العمل نهم
بسمه تعالی
آقایانی که طالب مواعظ هستند، از ایشان سؤال می شود: آیا به مواعظی که تا حال شنیده اید، عمل کرده اید، یا نه؟
آیا می دانید که: « هر که عمل کرد به معلومات خودش، خداوند مجهولات او را معلوم می فرماید. »؟
آیا اگر عمل به معلومات - اختیاراً ـ ننماید، شایسته است توقع زیادتی معلومات؟
آیا باید دعوت به حق، از طریق لسان باشد؟ آیا نفرموده: « با اعمال خودتان، دعوت به حق بنماید »؟
آیا طریق تعلیم را باید یاد بدهیم، یا آنکه یاد بگیریم؟
آیا جواب این سؤالها از قرآن کریم:
( والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا )، و از کلام معصوم:« من عمل بما علم، ورثه الله علم ما لم یعلم » و « من عمل بما علم، کفی ما لم یعلم »، [ روشن نمی شود؟]
خداوند توفیق مرحمت فرماید که آنچه را می دانیم، زیر پا نگذاریم و در آنچه نمی دانیم، توقف و احتیاط نمائیم تا معلوم شود.
نباشیم از آنها که گفته اند:
پی مصلحت مجلس آراستند
نشستند و گفتند و برخاستند!
نشستند و گفتند و برخاستند
وما توفیقی إلا بالله، علیه توکلت و إلیه انیب.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
الاقل محمد تقی البهجة
مشهد مقدس
یکشنبه 1375 هـ.ش.
مطابق با ربیع الاول 1417 هـ.ق.
یکشنبه 1386/09/04
یازده دستورالعمل عرفانی
دستور العمل هشتم
بسمه تعالی
جماعتی هستند که وعظ و خطابه و سخنرانی را که مقدمه عملیات مناسبه می باشند، با آنها معامله ذی المقدمه می کنند، کأنه دستور این است که « بگویند و بشنوند، برای اینکه بگویند و بشنوند! » و این اشتباه است.
تعلیم و تعلم، برای عمل، مناسب است و استقلال ندارند. برای تفهیم این مطلب و ترغیب به آن فرموده اند: « کونوا دعاة إلی الله بغیر ألسنتکم » با عمل بگویید و از عمل یاد بگیرید و عملاً شنوایی داشته باشید.
بعضی می خواهند معلم را تعلیم نمایند، حتی کیفیت تعلیم را از متعلمین یاد بگیرند.
بعضی « التماس دعا » دارند، می گوییم « برای چه؟ » درد را بیان می کنند، دوا را معرفی می کنیم، به جای تشکر و به کار انداختن، باز می گویند: « دعا کنید! »
دور است آنچه می گوییم و آنچه می خواهند؛ شرطیت دعا را با نفسیت آن مخلوط می کنند. ما از عهده تکلیف، خارج نمی شویم، بلکه باید از عمل، نتیجه بگیریم و محال است عمل، بی نتیجه باشد و نتیجه، از غیر عمل، حاصل شود؛ این طور نباشد:
پی مصلحت، مجلس آراستند
نشستند و گفتند و برخاستند!
خدا کند قوال نباشیم، فعّال باشیم؛ [مبادا] حرکت عملیه بدون علم بکنیم [و] توقف با علم بکنیم.
آنچه می دانیم بکنیم، در آنچه نمی دانیم، توقف و احتیاط کنیم تا بدانیم؛ قطعاً این راه پشیمانی ندارد.
به همدیگر نگاه نکنیم، بلکه نگاه به « دفتر شرع » نماییم و عمل و ترک را مطابق با آن نماییم.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

