دوشنبه 1387/02/30
مادر ما مادر تموم عالمه
از بهر معطر شدن هشت بهشت خاکی ز در خانه زهرا بردن
شهادت مادر سادات بی بی دوعالم خانوم
حضرت فاطمه زهرا (س)
تسلیت باد .
دوشنبه 1387/02/30
قاتل حضرت زهرا کیست؟
1. ابو محمد بن عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری، از عالمان معروف اهل تسنّن در کتاب الامامْ و السیاسه مینویسد: ابوبکر دستور داد عدّهای از اصحاب را که با او بیعت نکرده بودند، برای گرفتن بیعت حاضر کنند؛ ولی افراد ابوبکر آنها را نزد امام علی(ع) یافتند. در این هنگام عمر به خانه حضرت علی(ع) رفت و فریاد زد: بیرون بیایید. وگرنه سوگند به کسی که جان عمر در دست او است، خانه را با اهل آن به آتش میکشم. بعضی از حاضران به عمر گفتند: حضرت فاطمه(س) در این خانه است. عمر گفت: اگر فاطمه هم در خانه باشد، باز هم آن را آتش میزنم.{2}
2. دانشمند معروف اهل تسنّن، ابن ابی الحدید در شرح نهجالبلاغه مینویسد: در فتح مکّه( سال ششم هجری) شخصی به نام هبار بن أسوده، زینب دختر رسول خدا(ص) را که در محمل نشسته بود، با نیزه ترسانیده ،و سبب شده بود که وی فرزندش را سقط کند. پیامبر(ص) برای خون هبار احترام قائل نشد، و او را به اعدام محکوم کرد.{3} ابن ابی الحدید میگوید: من این خبر را برای استادم ابو جعفر نقیب نقل کردم. استادم فرمود: اگر رسول خدا ریختن خون هبار بن أسود را جایز بداند از آن رو که او زینب را ترسانیده و سبب سقط جنین او شده، لازمه این حکم آن است که اگر حضرت پیامبر زنده بود، ریختن خون آن کس را که حضرت فاطمه(س) را ترسانیده بود به طوری که سبب سقط فرزند حضرت شد نیز جایز میدانست.{4}
میر حامد حسین هندی، در کتاب عبقات الانوار، از کتاب الوافی بالوفیات، تألیف صلاحالدین صفدی که از عالمان اهل تسنّن است، در شرح زندگی نظام از استادان و عالمان بزرگ اهل تسنّن نقل میکند که نظام گفت: پیامبر تصریح کرد که مقام امامت از آن علی(ع) است و حضرت را به فرمان حق تعالی برای امامت معرّفی کرد؛ به طوری که همه اصحاب از آن آگاه شدند؛ ولی عمر آن را به سبب ابوبکر، کتمان کرد. وی در ادامه سخن میگوید: عمر در روز بیعت با ابوبکر به پهلوی حضرت فاطمه(س) ضربه زد که بر اثر آن، محسن فاطمه سقط شد/
محدّث قمی در بیت الاحزان مینویسد: محمد بن جریر طبری امامی به سند معتبر از ابو بصیر نقل میکند که امام صادق(ع) فرمود: حضرت فاطمه(س) روز سهشنبه، سوم جمادیالثانی، سال یازدهم هجری از دنیا رفت و علّت وفات حضرت، ضربت قنفذ غلام عمر بن خطاب بود که به دستور عمر با غلاف شمشیر بهحضرت ضربه زد؛ به طوری که فرزندش محسن سقط شد و همین امر، بیماری شدید حضرت را در پی داشت.{5}
همچنین نامه عمر به معاویه که شرح این حادثه را به طور گسترده بیان میکند، خواندنی است. مشروح این نامه را علاّمه مجلسی، در کتاب بحارالانوار، ج 8، ص 222، چاپ قدیم از کتاب دلائل الامامه، ج 2 نقل کرده است/
اقوال دیگری از عالمان تسنّن و تشیّع در این زمینه نقل شده است که مجالی برای نقل آن نیست. به هر حال، از مجموع آرای ناقلان این حادثه استفاده میشود این واقعه دردناک که آن افراد برای حضرت زهرا(س) پیش آوردند. سرانجام سبب شهادت آن اسوه تقوا و هدایت شد/
شنبه 1387/02/28
بزرگداشت حکیم عمر خیام
حکیم عمر خیام (خیامی) در سال 439 هجری (1048 میلادی) در شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقیان بر خراسان، ناحیه ای وسیع در شرق ایران، تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق نیشابوری علوم زمانه خویش را فراگرفت و چنانکه گفته اند بسیار جوان بود که در فلسفه و ریاضیات تبحر یافت.
تلاشها
خیام در سال 461 هجری به قصد سمرقند، نیشابور را ترک کرد و در آنجا تحت حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضی القضات سمرقند اثربرجسته خودرادر جبر تألیف کرد. خیام سپس به اصفهان رفت و مدت 18 سال در آنجا اقامت گزید و با حمایت ملک شاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک، به همراه جمعی از دانشمندان و ریاضیدانان معروف زمانه خود، در رصد خانه ای که به دستور ملکشاه تأسیس شده بود، به انجام تحقیقات نجومی پرداخت. حاصل این تحقیقات اصلاح تقویم رایج در آن زمان و تنظیم تقویم جلالی (لقب سلطان ملکشاه سلجوقی) بود. در تقویم جلالی، سال شمسی تقریباً برابر با 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 45 ثانیه است. سال دوازده ماه دارد 6 ماه نخست هر ماه 31 روز و 5 ماه بعد هر ماه 30 روز و ماه آخر 29 روز است هر چهارسال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز است هر چهار سال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز می شود در تقویم جلالی هر پنج هزار سال یک روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در تقویم گریگوری هر ده هزار سال سه روز اشتباه دارد.
بازگشت به خراسان
بعد از کشته شدن نظام الملک و سپس ملکشاه، در میان فرزندان ملکشاه بر سر تصاحب سلطنت اختلاف افتاد. به دلیل آشوب ها و درگیری های ناشی از این امر، مسائل علمی و فرهنگی که قبلا از اهمیت خاصی برخوردار بود به فراموشی سپرده شد. عدم توجه به امور علمی و دانشمندان و رصدخانه، خیام را بر آن داشت که اصفهان را به قصد خراسان ترک کند. وی باقی عمر خویش را در شهرهای مهم خراسان به ویژه نیشابور و مرو که پایتخت فرمانروائی سنجر (پسر سوم ملکشاه) بود، گذراند. در آن زمان مرو یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی دنیا به شمار می رفت و دانشمندان زیادی در آن حضور داشتند. بیشتر کارهای علمی خیام پس از مراجعت از اصفهان در این شهر جامه عمل به خود گرفت.
خیام و علم ریاضیات
دستاوردهای علمی خیام برای جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است. وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی معادله های درجه اول تا سوم را دسته بندی کرد، و سپس با استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع مخروطی توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند. وی برای معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم از راه حل عددی استفاده کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها ترسیمات هندسی را به کار برد؛ و بدین ترتیب توانست برای اغلب آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو جواب را بررسی کند. اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن اعداد منفی در آن زمان، خیام به جوابهای منفی معادله توجه نمی کرد و به سادگی از کنار امکان وجود سه جواب برای معادله درجه سوم رد می شد. با این همه تقریبا چهار قرن قبل از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری در تاریخ جبر بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها (به صورت کاملتر) بیان کرد، پیش نهد. خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی پیوسته به دست دهد و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت حقیقی را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد که هیچ کمیتی، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست و از نظر ریاضی، می توان هر مقداری را به بی نهایت بخش تقسیم کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات "اصل توازی" (اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (شرح اصول مشکل آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد. در تلاش برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که کاملا مطابق گزاره هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و راه را برای ظهور هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد. بسیاری را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و معتقدند، دو جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام نامید. البته گفته می شودبیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیرالدین توسی ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.
خیام و علوم دیگر
استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از دانش بشری نیز دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های کوتاهی در زمینه هایی چون مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی، نظریه موسیقی و غیره نیز بر جای مانده است. اخیراً نیز تحقیقاتی در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است که ارتباط او را با ساخت گنبد شمالی مسجد جامع اصفهان تأئید می کند. تاریخنگاران و دانشمندان هم عصر خیام و کسانی که پس از او آمدند جملگی بر استادی وی در فلسفه اذعان داشته اند، تا آنجا که گاه وی را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین رساله فلسفی خیام مبین گرایش های عرفانی اوست. اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن اخیر در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته قرار داد. رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت وی شده است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر میان تحلیلگران اندیشه خیام را شدت بخشیده است. برخی برای بیان اندیشه او تنها به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی دیگر بر این اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل بیان باشد. خیام پس از عمری پربار سرانجام در سال 517 هجری (طبق گفته اغلب منابع) در موطن خویش نیشابور درگذشت و با مرگ او یکی از درخشان ترین صفحات تاریخ اندیشه در ایران بسته شد.
چهارشنبه 1387/02/25
روز بزرگداشت فردوسی
درشاهنامه قهرمان ملي کسي است که ازصفتهاي زيربرخورداراست:
· نژاده و والاگهر وازدودماني اصيل وتربيت يافته است.
· از روزگارکودکي درپناه مربي وآموزگاري شايسته پرورش پيدا کرده،روح وجسم او دراثرآموزشهاي اخلاقي و ورزشهاي بدني پاکيزه ونيرومندگرديده است.
· به جوانمردي وصفات بايسته ي انساني وپنداروگفتارنيک نام برداروپيوسته درطريق درستي گام زن و ره پيما است.
· دين داروخداشناس است وبراي دست يافتن به پيروزيهاي درخشان هميشه به ياري يزدان تکيه دارد.
· نسبت به آيين ونظامهاي خوب کشوروفادار وپاي بند است.
· ميهن پرست ومردم دوست ودرجانبداري ازمصالح کشوروملت ازخود گذشته وجانبازاست.
· درگيرودادهاي سخت وبه هنگامي که رويدادهاي هراس انگيزبراي کشورپيش مي آيد،مردانه قدم به ميدان مي گذاردونجات کشوروملت را کمربرميان مي بندد.
· به هيچ روي تن به زيريا زبوني نمي دهدودرجايي که بايد ازشرف وآبروي خود دفاع کند،مرگ را پذيرا مي شود.
· پاسدارداد ودشمن بيدادگري است وبرضد ظالمان درهرمقام که باشند سربرمي کشد وقد برمي فرازد.
· خويشتن داروبردباراست وازنيروي جسمي وتوانايي روحي ونفوذ معنوي خود دربرخوردهاي گوناگون سبک سرانه وبي تامل بهره برداري نمي کند.
· راست پوي و با صراحت است ودرپرده ي ريا وابهام وچندگونگي سخن نمي گويد.
· درشجاعت وپردلي يکه تازميدان است وبه هيچ روي ازروياروشدن با خطرنمي هراسد.
· حق شناس وبا انصاف است،نيکي را ازياد نمي برد وبدي را به دست فراموشي مي سپارد.
· درميدان هنرنمايي وخدمت به کشوربارها پيروزي وافتخاربه بارآورده است.
اين است نمونه اوصافي که فردوسي آنها راشرط احرازپايگاه وعنوان قهرمان ملي مي داندواين مقام را مقامي بسياروالا مي شمارد.
درشاهنامه،بين قهرمانان ملي،رستم ازهمه بزرگ تر وگزيده تر است. درحقيقت،رستم نمودار وپيکره ي جانداري از يک قهرمان ايراني است که درهنرنماييها وجان فشانيهاي ديرينه سال خويش،دل آرزوپرورهرايراني وطن خواه وازآن جمله خود فردوسي راجذب وطبع ديرپسند شاعرآزاده ي ما را با دليريهاي دشمن شکنانه وشکوه پهلواني خويش اقناع مي کند.
رستم درآيينه ي شعرفردوسي قهرماني جوانمرد،شکست ناپذير،ميهن پرست،مردم گراي و رهايي بخش کشورازدستبرد دشمنان است و به راستي پيکره ي ستايش انگيزشاهنامه به شمار مي رود،چنان که شخصيتي همتا وهمانند وي نيست وپايگاه بلندش ازهمه ي نام آوران باستان والاتراست.
رستم درشاهنامه نمونه ي کامل يک ايراني قهرمان وپاکيزه سرشت است که فردوسي او را آيينه ي تمام نماي اصالت نژادي و ستوده خويي وبلند نامي ايرانيان مي داند وآمال ملي وکيان قومي ملتي راکه درمعرض کشمکشهاي تاريخي قرار دارد،درچهره ي اومتجلي ونمايان مي بيند.
اکنون نگاهي به شاهنامه بيفکنيم تا فردوسي درباره ي رستم چه گويد.
رستم راچهره واندامي خوب وبرازنده است
درآغازجواني رستم،سام که نياي اواست وخود قهرماني بازنشسته است،براي ديدن اوبه زابلستان مي رود وچون مي بيندش به شگفتي فرومي ماند.
|
بر اوهرزمان ياد يزدان بخواند |
|
به رستم نـــيا درشگفتــي بمـــاند |
|
ميان چون قلم سينــه وبـرفـراخ |
|
بدان بـازو ويــال وآن قـد وشــاخ |
|
دل شيرونيــروي ببــر و هژبر |
|
دو رانش چو ران هيونـان ستبـر |
|
به گيتـي نبـاشد مر او را همـال |
|
بدين خوب روي وبدين فرويــال |
رستم خداشناس ونسبت به پدرفروتن است
دردوران جواني چون دژسپيد را فتح مي کند،نامه اي به پدرش زال مي نويسد واو را بدين پيروزي مژده مي دهد.
|
زکــار و زکــرداراو سربــه سر |
|
يکــي نــامـه بنـــوشت نــزد پـدر |
|
خداونـــد مـــاروخـداونـــد مــور |
|
نخست آفـريــن بــرخداونــد هـور |
|
خداونــد ايـن بــرکشيــده سپهــر |
|
خداونـد نــاهيــــد وبهــرام ومهــر |
|
يک زابلـــي پهلــو بــي همـــال |
|
وز او آفـريــن برسپــهـدار و زال |
|
روان گشتـه فرمانش برهوروماه |
|
نشــــاننده شــــاه وســتــاننده گـــاه |
رستم تنها به ياري يزدان و زوربازوي خود تکيه دارد
آن گاه که رستم يه البرزکوه به سراغ کي قباد مي رود تا او را به شاهي ايران برساند،چنين مي گويد:
|
همــانـــا کـه دارنــد با من تــوان |
|
من و رخش وکوپـال وبرگستــوان |
|
نخــواهــم جز ايـزد نگهدار،کس |
|
دل وگــرزوبــــازومـــرا يــار،بس |
|
دل وتيغ وبـازو حصــارمن است |
|
جهــــان آفــريننـــده يـــارمن است |
رستم همواره نجات بخش ايرانيان ازگرفتاري است
هنگامي که کاووس به دست شاه هاماوران گرفتاربود،افراسياب به ايران زمين تاخت آورد.گروهي به رستم پناهنده شدند وچنين گفتند:
|
به خواهش بر پوردستــان شدنــد |
|
دو بهــره ســوي زابلستـــان شدنـــد |
|
چوکم شد کنون فـرکــاووس شــاه |
|
کـه مــا را زبــدها تـوبــاشـي پنـــاه |
|
به پيش اندرآمد کنون کـار،سخت |
|
بگفتنـد هـرکس کـــه شوريــد،بخت |
|
کنــــام پلنگــــان وشيــــران شود |
|
دريـغ است ايــران کـه ويـران شود |
|
نشستن گه تيز چنگ اژدها است |
|
کنون جاي سختـي وجــاي بلا است |
|
دراين رنج مــا را بود دستگيـــر |
|
کسي کـزپلنگـان بخـورد است تيــر |
قهرمان ملي تقاضاي هم ميهنان را براي رهايي کشوراجابت مي کند واين کاربارها تکرارمي شود:
|
ميــان بسته ام جنگ را کينه خواه |
|
چنيــن داد پــاسخ کــه من بــا سپــاه |
|
کـنــم شهـرايـران زتـرکــان تهــي |
|
چـــو يــابم زکـــاووس کــي آگهـــي |
رستم جوانمردانه با دشمن روبه رو مي شود
وقتي درخان هفتم براي کشتن ديوسپيد به غاري که جاي گاه وي بود مي رسد ديو راخفته مي يابد،ولي هرگز درحال خواب آهنگ کشتن اونمي کند.
|
بيــامد بــه کـردارتــــابنــــده شيــد |
|
وز آن جــاي گــه سوي ديــو سپيــد |
|
بـه کشتن نکرد ايچ رستـم شتــاب |
|
به غاراندرون ديد رفتــه بــه خواب |
|
چـو بيــدارشـد انـدرآمد بــه جنگ |
|
بغـريـــد غــريدنـــي چــون پلنـــگ |
رستم قهرماني عفيف ومعتقد به آداب دين است
هنگامي که درجست وجوي رخش خود،گذارش به سمنگان مي افتد وميهمان شاه سمنگان مي شود،تهمينه دخترخوب روي آن پادشاه که وصف رستم را شنيده بود وناديده دل به او باخته،شيفته وارهنگام شب به بالين رستم مي آيدونسبت به او ابرازدلدادگي مي کند.رستم ازدست يازي به سوي دختر،پيش ازبسته شدن پيوند زناشويي خودداري مي کند وموبدي را مي طلبد تا او را به آيين آن زمان ازپدرش براي رستم خواستگاري کند.
|
خرامــان بيـــامــد بــه باليـــن مسـت |
|
يکــي بنـده شمعـي معنبـربـه دست |
|
چوخورشيد تابان پـراز رنـگ وبوي |
|
پس ِبنـــده انــدريکـــي مــاهــروي |
|
چه جويي شب تيره کـام تـو چيست؟ |
|
بپرسيد از اوگفت نـــام تــو چيست |
|
تــو گويــي کـه ازغم بــه دو نيمـه ام |
|
چنيــن داد پـــاسخ کـــه تهمينـــه ام |
|
زهــردانشـــــي نـــزد او بهـــره ديـد |
|
چو رستــم بدان سان پريچهــره ديد |
|
بيـــايــــد بخـــواهــــد مر او ازپــدر |
|
بفــرمــود تـــا موبـــدي پــرهنــــر |
قهرمان ملي مورد احترام شاه ومردم است
وقتي کي خسرو به تخت شاهي مي نشيند و رستم براي گفتن شادباش از نيمروز به پايتخت روان مي گردد،گروهي بي شمار از بزرگان او را پذيره مي شوند.
|
کــه آمـد بـه ره رستــم نيــک خــواه |
|
چـو آگــاهـــي آمد بـه نزديک شــاه |
|
پذيـــره شـــــدن را بيـــــاراستنــــــد |
|
يکـي کشورازجــاي بــرخــاستنــــد |
|
جهــان پهلــوانــان وچنديـــن سپــــاه |
|
پذيــره شدنـــدش بـــه دو روزه راه |
شاه نيزنسبت به رستم تواضعي شايسته نشان مي دهد.
|
سرشکش زمژگان به رخ برچکيــد |
|
چـــوخســرو گـــو پيـلتـــن را بـديـــد |
|
تهمتـــن ببــوسيــــد روي زميـــــن |
|
فرود آمــد ازتخـت وکـــرد آفــريــــن |
|
هميشــه بزي شـــاد و روشن روان |
|
به رستـم چنيــن گفت:کـــاي پهلـــوان |
کي کاووس نيزوقتي ازرستم براي دفع سهراب مدد مي خواهد،براي اوچنين مي نويسد:
|
به چنگـــال ونيروي شيران تويــي |
|
دل وپـشت گـــردان ايــــران تـويـــي |
|
زتــو بــرفــــــرازنـد گــــردان کلاه |
|
تويــي درهمـــه بــد بـه ايــران پنـــاه |
ستم خونسرداست وبا تاني تصميم مي گيرد
کي کاووس چون او رابا قيد شتاب به جنگ سهراب فراخواند،چهار روزدرنگ مي کند وبا گيو که فرستاده ي شاه است ،به تفريح مي پردازد.
|
زکــاووس وگــردان نگيــريــم يــــاد |
|
هـــم ايــدرنشينيــــم امـــروز شـــــاد |
|
يــکــــي برلب خشک،نـــم برزنيـــم |
|
ببــــاشيــــم يـک روز ودم برزنيــــم |
|
مـي و رود ورامـش گـران خواستنــد |
|
چوخـوان خورده شد مجـلس آراستنـد |
رستم به بزم هم دلبستگي دارد
قهرمان ما پس از شکست دادن خاقان چين وتورانيان چنين مي گويد:
|
بــه آســـايش آرامـش افـــزون کنيـــم |
|
کنــون جـــامه ي رزم بيــرون کنيـــم |
|
بــه اين چـرخ نـامهربـــان بنگـريـــم |
|
همــان به کـه مــا جـــام مي بشمريــم |
رستم به فرمانده عالي سپاه نيزدستورمي دهد
درجنگ با خاقان چين وقتي رهام را درنبرد تن به تن با اشکبوس گريزان وجام باده به دست مي نگرد،خطاب به توس فرمانده سپاه ايران ،مي گويد:
|
کـه رهـام را جـــام بـــاده است جفت |
|
تهمتـــن بـرآشفـت و بــــا تــوس گفت |
|
مـن اکنــــون پيـــــاده کنــم کـــارزار |
|
تــو قلب سپــــــه را به آييــــن بـــدار |
رستم بردباروشکيبا است
وقتي اسفندياربه فرمان پدربراي بستن کتف رستم وآوردن اوبه درگاه گشتاسب به زابلستان مي رود،رستم به نرمي خويي وبردباري با اسفنديار روبه رو مي شود و او براي ميهماني به خانه ي خود دعوت مي کند.
|
جهــانــــداروبيـــدار و روشـن روان |
|
بـــدوگـفت رستـــم کــــه اي پهلــــوان |
|
کـــه بـــاشـم بـدان آرزو کـــام کـــار |
|
يکـــــي آرزو دارم اي شهـــــريــــــار |
|
بــه ديـــدار روشن کنـــي جـــان من |
|
که آيـي خــرامـــان ســوي خــــان من |
قهرمان ملي ما قدر ومنزلت خود را نيک مي شناسد
وقتي اسفندياردراولين برخورد با رستم او رابردست چپ خود مي نشاند،برآشفته مي شود.اسفنديارازاو پوزش مي خواهد.
|
ز رستــــم همـــي مجلس آراي کــــرد |
|
بــه دست چپ خويش بــرجـــاي کــرد |
|
بـه جــايـــي نشينــم کـه راي من است |
|
جهــان ديـده گفت،اين نه جاي من است |
|
بيــاراي جـايش بدان سان که خواست |
|
بـه بهمــن چنيــن گفت بـردست راست |
رستم به هيچ عنوان زيربار زورنمي رود،هرچند ازطرف شاهزاده اي چون اسفنديارباشد.وقتي اسفنديار اصرارمي کند که بند بردست رستم نهد،قهرمان ما سخت خشم آلود مي شود ومي گويد:
|
نبنــــدد مـــرا دست،چــــرخ بلنـــــــد |
|
کـه گفـتت بـــرو دسـت رستــــم ببنــــد |
|
وز ايـن نـرم گفتـن مـرا کــاهش است |
|
مراخواري از پوزش وخواهش است |
|
وگرنــه کســي نـــام ايشــان نخواست |
|
نيـــاکـــانت را پــادشـــاهــي زما است |
رستم شهريار را به دوري ازکژي وکاستي فرا مي خواند
وقتي اسفندياربه خودستايي خويش ونکوهش رستم مي پردازد،قهرمان ملي به اوچنين پاسخ مي دهد:
|
چــه گويــي سخنهـــاي نــادلپذيـــر |
|
بـدو گفـت رستــــم کــــه آرام گيـــــر |
|
روانت زديــوان بنــالـــــد همــــي |
|
دلت سـوي کــژي ببـــالــــــد همــــي |
|
نگويد سخن شاه،جزخوب وراست |
|
تو آن گوي کزپـادشــاهــان سزا است |
رستم استاد تعليم وتربيت است
رستم آن قدرگرامي وبزرگ است که اسفنديارپس ازتيرخوردن ازرستم هنگام مرگ فرزند خود بهمن را به او مي سپارد تا وي را تربيت کند.
|
کــــه ازتــو نديــدم بــد روزگــــار |
|
چنيـن گفت رستـــم بــه اسفنديــــار |
|
براو بـرنخـواهـم زجــان آفــريــن |
|
کـه اين کرد گشتـاسب بـرمن چنيـن |
|
خــردمنـــد و بيـــدار ودستـــورمن |
|
کنـــون بهمــن اين نــامورپـــورمـن |
|
نشستن گــه بـزم و رزم وشکــار |
|
بيــــــامـــوزش آرايـش کــــــارزار |
|
سخنهـــاي بد گوهـــران يــــاد دار |
|
بــه زابلستــــــان در،ورا شـــاد دار |
رستم سخت به داد و دهش گراينده است
هنگامي که دريکي ازجنگهاي ايران وتوران ،افراسياب را شکست مي دهد وتاج وتخت توران زمين را به چنگ مي آورد،سرداران وقهرمانان را پاداش مي بخشد وآنان را به دادگري سفارش مي کند.
|
همان ياره وطوق ومنشـــورچــاج |
|
يکــي توس را داد آن تخت عـــاج |
|
دگـــــريـــــاد افـــراسيــــاب آورد |
|
بــدوگفت آن کـس کــه تـــاب آورد |
|
وز او کرکسـان را يکــي سورکـن |
|
همـان گــه سـرش را زتــن دورکن |
|
نتــــازد ســوي کيــــن اهريمنـــي |
|
کســي کـــاو خــرد جويــد وايمنــي |
|
ز رنج ايمن،ازخواسته بـي نيـــاز |
|
چــو فرزنــد بـايــد که داري به ناز |
|
همــــه مــــردي وداد دادن بسيــچ |
|
تو بـي رنـج را رنـج منمــاي هيـچ |
قهرمان ما گاهي دهن بين و کين توزاست
پس ازپيروزي برافراسياب وتصرف قسمتي ازسرزمين توران،روزي زواره برادررستم به راهنمايي يک تن توراني به شکارگاه سياووش مي رود و به ياد آن شاهزاده ي جوانمرگِ ناکام آنقدرمي گريد که ازهوش مي رود.وقتي به هوش مي آيد،سوگند ياد مي کند که به انتقام خون سياووش رستم را به ويران کردن توران زمين برانگيزد وبه اين ترتيب فرمان کشتاروتخريب از طرف رستم صادرمي شود.
|
خروشيـد چــون روي او را بديــد |
|
همــان گــه کـه نـزد تهمتـــن رسيد |
|
ويــا لب پــراز آفـريــن آمـديـــــم |
|
بـدو گفت ايدربــه کيــــن آمـديـــــم |
|
يکي را براين بوم وبرشـادمــانــد |
|
چرا بــايـد ايـن کشـور آبـاد مـانـــد |
|
که چون او نبيني به صد روزگار |
|
فـرامـوش مکن کيـن آن شهريــــار |
پس ازاجراي حکم،بزرگان توران نزد رستم ازافراسياب بيزاري مي جويند.دراين جا فردوسي نشان مي دهد که قهرمان ملي هم بي نقطه ي ضعف نيست!
رستم قهرماني شرم آگين است
وقتي رستم ميخواهدهمسربيوه ي سياووش(فرنگيس)را مادرکي خسرواست براي فريبرزعموي شاه خواستگاري کند،موضوع را درلفافه اي،ازشرم حضورچنين بيان مي کند:
|
کزآن برفرازم سرازچــرخ ومــاه |
|
يکــي حاجتــي دارم اکنـون زشــاه |
|
کـه آن است نيکـــو برکــردگـــار |
|
بخـواهـم چـوفرمـان دهد شهريـــار |
|
چــو او کس نبــاشد زشهزادگـــان |
|
فــريبـــرزکــــاووس ازآزادگـــــان |
|
که جاي سياووش کند خواستگــار |
|
يکـــي آرزو دارد از شهـريـــــــار |
رستم حق گزار وبه وعده ي خود پاي بند است
قهرمان ملي ما وقتي براي رهانيدن کي کاووس ازبند ديوان مازندران ازهفت خـان مي گذرد،درخان پنجم به پهلواني ازمرزوبوم مازندران به نام اولاد برمي خورد وپس ازنبرد با او دستهايش رامي بندد وبه او مي گويد که اگر راهنماي من درجنگ با شاه مازندران شوي،پس از پيروزي تو را به پادشاهي آن جا مي رسانم وبه پاس حق گزاري ،به اين وعده ها وفا مي کند.
|
چنيــن گفت بــا رستـــم سرفـراز |
|
چو کاووس بنشست برتخت،باز |
|
بـه مـردي نمـودي بته هرجا هنر |
|
که اي پهلـوان جهـان سربـه سر |
|
به تـوبـاد روشن دل ودين وکيش |
|
زتويافتم من کنون تخت خويش |
|
کـه هرسـو مـرا راه بنمود راست |
|
تهمتن چنين گفت بــا شهـريـــار |
|
يکي عهد ومُهري براوبر،درست |
|
کنــون خلعت شــاه بـايـد نخست |
|
ستــايش کننــدش همــه مهتــران |
|
که او شــاه بــاشد بـه مازنـدران |
و درجاي ديگر رستم به کاووس چنين گويد:
|
مـگو آن چــه اندرخورد بـا گنــاه |
|
ز فرزنـد پيمان شکستــن مخـواه |
|
سيــاووش زپيمـــان نگردد زبـن |
|
نهـانــي چـــرا گفت بـايــد سخن |
رستم طنزگوي واهل مزاح است
درجنگ رستم واشکبوس وقتي قهرمان ما پياده به جنگ اشکبوس مي رود،درحالي که اشکبوس براسب گرانمايه اي سوار است،با هم بدين گونه سخن مي گويند:
|
بـه کشتن دهــي تن به يکبـارگـي |
|
کشانـــي بدو گفت بـــي بــارگــي |
|
که اي بيهده مرد پرخـاش جــوي |
|
تهمتــن چنيـــن داد پـــاسخ بدوي |
|
که تا اسب بستانــم از اشکبــوس |
|
پيــاده مـرا،زان فرستـــاد تـــوس |
|
نبينـــم همـي جـزفـريب ومزيــح |
|
کشانــي بدو گفت کـويت ســليــح |
|
ببيني کت اکنــون سرآرد زمــان |
|
بــدوگفت رستــم کــه تيروکمــان |
پس ازآن رستم اسب اشکبوس را با يک تيرازپاي درمي آورد.
|
کمــان را بـزه کـرد وانـدرکشيــد |
|
چونـازش به اسب گرانمـايــه ديد |
|
کـه اسب انـدرآمد زبالا بـه روي |
|
يکـــي تيــرزد بــرسـراسب اوي |
|
که بنشين به نزد گرانمـايـه جفت |
|
بخنـديـــد رستــــم بـــه آواز گفت |
|
زمانــي برآســـايـــي ازکــارزار |
|
سزد گـربگيــري سرش درکنــار |
باري،اينها بود نمونه اي از اوصاف رستم که درضمن داستانهاي شاهنامه به نظرمي رسد وقهرمان ملي را از نظر فردوسي به ما مي شناساند.
چهارشنبه 1387/02/18
فلسفه بوسيدن ضريح امامان و تبرّك كردن اشياء چيست؟
|
|||
![]() |
چهارشنبه 1387/02/18
مراحل انسان شدن
|
|
|
یکشنبه 1387/02/01
عالم مرگ چيست؟
به اميرالمؤمنين (عليه السلام) عرض شد: مرگ را براى ما توصيف بفرما. فرمود: آرى، به مردى آگاه دست يافتيد، مرگ يكى از سه امر بيش نيست: يا مژده اى است به كامرانى جاويد، يا مژده است به عذابى هميشگى، يا بيم و ارعاب و هول و هراس و وضعى مبهم است كه شخص نداند كارش به كجا مى انجامد، اما دوست ما و پيرو و مطيع ما همان كسى است كه وى را مژده نعيم ابد مى دهند، و اما دشمن ما و مخالف زعامت ما وى همان كسى است كه او را مژده عذاب جاويد مى دهند، و اما آن كس كه در وضع مبهم و مجهولى بسر مى برد و مآل كار خويش را نمى داند آن مسلمانى است كه به خويشتن ستم نموده و به خود رحم ننموده و روزگار را به معصيت گذرانده است، چنين كسى خبرهاى مبهم و موحشى به وى مى رسد، آنچنان كه سرانجام خويش را نمى داند و پيوسته در هول و هراس بسر مى برد، و بالاخره خداوند چنين كسى را با دشمن ما يكسان نمى گيرد بلكه وى را به شفاعت ما از آتش دوزخ نجات مى دهد، پس به وظائف خويش عمل كنيد و خداى را اطاعت نمائيد به طمع شفاعت ما از عمل باز نايستيد و عقوبت پروردگار را كوچك مشمريد كه بسا گنه كاران باشند كه شفاعت ما به آنها نرسد جز پس از گذشت سيصد هزار سال. (اعتقادات صدوق: 29) از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه چون روح از بدن جدا شود ـ خواه مؤمن و خواه كافر ـ مانند پرنده بر بالاى جسد سايه افكن باشد و كارهائى كه با آن مى شود از غسل و كفن و غيره را نظاره مى كند، و چون مراسم غسل و تكفين تمام شد و جسد را به تابوت نهادند و مردم آن را به دوش كشيدند كه به سوى قبر ببرند روح به بدن باز مى گردد، آنگاه پرده از پيش چشمش به كنار مى رود و جايگاه خود را در بهشت يا دوزخ مى بيند و اگر از اهل بهشت باشد با رساترين آواز فرياد مى كند كه هر چه زودتر هر چه زودتر مرا به قبر برسانيد، و اگر از اهل دوزخ بُوَد به بلندترين آواز خود مى گويد: مرا برگردانيد، مرا برگردانيد، و او در آن حال هر كارى كه با او مى شود متوجه مى گردد و همه را مى داند. (من لا يحضر:1/123) امام موسى بن جعفر(عليه السلام) به عيادت بيمارى رفت، بيمار آنچنان در شدت سكرات بود كه دگر ياراى پاسخ نداشت. حاضران گفتند: يا ابن رسول الله دوست داشتيم چگونگى مردن و نيز وضع اين دوستمان را بدانيم. فرمود: مرگ تصفيه كننده اى است، مؤمن را كه وى را از درد و رنج و آلايش گناه پاك مى سازد و آن آخرين رنجى است كه به مؤمن مى رسد و آخرين گناه را از او مى زدايد; و كافر را (نيز) تصفيه مى كند كه آخرين لذت پيش از مرگ آخرين پاداش كارهاى نيك او خواهد بود. و اما اين دوست شما (كه در حال جان كندن است) از گناه غربال و تصفيه شد بدان سان كه پوشاك را از چرك و كثافت بشويند و آن شايستگى نصيبش شد كه با ما همزيستى كند و در خانه ما باشد. از امام سجاد(عليه السلام) سؤال شد مرگ چيست؟ فرمود: براى مؤمن مانند كندن لباسى كثيف، شپشى و گشوده شدن غل و زنجير و تبديل به فاخرترين لباس و سوار شدن بر بهترين مركب و وارد شدن به مأنوس ترين خانه، و براى كافر همانند كندن بهترين لباس و منتقل شدن از منازل مأنوس و تبديل آن به كثيف ترين و خشن ترين لباس و موحش ترين سرا و بزرگترين عذاب است. به امام باقر(عليه السلام) عرض شد مرگ چيست؟ فرمود: همان محمد بن مسلم گويد: به امام باقر (عليه السلام) عرض كردم: بفرمائيد: مرگ بهتر است يا زندگى؟ فرمود: مرگ هم به سود مؤمن است و هم كافر. گفتم: چگونه؟ فرمود: به جهت اين كه خداوند مى فرمايد: (و ما عندالله خير و ابقى): آنچه نزد خداوند است بهتر و پايدارتر است. و مى فرمايد: (ولا تحسبنّ الذين كفروا انّما نملى لهم...): شما مپنداريد كه ما ادامه حياتى كه به كافر مى دهيم به سود او باشد بلكه بدين منظور است كه گناهش افزون گردد و عذابى خوارساز در انتظار او خواهد بود. از امام صادق(عليه السلام) رسيده كه هر مؤمن چون مرگش فرا رسد محمد (صلى الله وعليه وآله) و على (عليه السلام) را ملاقات كند آنچنان كه مايه روشنى چشم وى بود، و هر مشرك كه بميرد نيز آن دو را ملاقات نمايد ولى آنچنان كه او را سخت رنجور و ناراحت سازد. امام صادق(عليه السلام) فرمود: شايسته است كه چون مسلمانى بميرد كساناو دوستانش را خبر كنند كه بر جنازه اش حاضر شوند و بر او نماز بخوانند و جهت او طلب مغفرت كنند كه ثوابى به آنها رسد و مغفرتى عايد ميت گردد و خود به ثوابى نائل آيد. (بحار: 81/218)
یکشنبه 1387/02/01
روز بزرگداشت سعدی
تخلص او به سعدي به دليل تولد او در زمان اتابك سعد بن زنگي و سعد بن ابي بكر بن سعد زنگي ششمين پادشاه دودمان سلغر از اتابكان فارس است. اين شاعر و نويسنده عارف، اديب و متفكر ايراني پس از بازگشت از سفر خود به زادگاه خود شيراز، در ذي الحجه 691-694ه.ق وفات يافت و پيكر پاكش در در خانقاهي كه اكنون آرامگاه وي است و در گذشته محل زندگي او بود، به خاك سپرده شد.
آثار
سعدي به آفرينش آثاري پرداخت كه پيش از او نظير نداشت و نقطه كمالي در شيوه شعر و نثر پارسي و روح وحدت بشري است. مهمترين اثر منثور او كتاب گلستان است كه شامل قطعات فارسي و عربي ميباشد و شاهكاري است در جهان ذوق و عرفان كه نه تنها در ايران بلكه در اكثر ممالك اسلامي تا سالها تدريس مي گرديد و در رآس آثار منظوم وي مي توان از كتاب بوستان يا سعدي نامه وي ياد كرد كه موضوع آن عرفان، اخلاق، تربيت، وعظ و تحقيق حقايق اصول زندگي است.علاوه بر قصايد عربي و فارسي كه نزديك به هفتصد بيت در موعظه، نصيحت،توصيه، مدح پادشاهان و رجال عهد خود مي باشد. غزليات، طيبات، بدايع مجالس پنجگانه در كتاب عظيم كليات سعدي گرد آمده است. آثار وي به بيشتر زبانهاي زنده دنيا ترجمه شده است و به چاپ رسيده است.
| به نام خداوند جان آفرين | حكيم سخن بر زبان آفرين |
| خداوند بخشنده دستگير | كريم خطابخش پوزش پذير |
| هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم |
نبود بر سر آتش مسيرم كه نجوشم |
| به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم | شمايل تو بديدم، نه عقل ماند نه هوشم |
آرامگاه
آرامگاه سعدي در ابتدا بقعه و باغي داشت و از يك ساختمان ساده و دو طبقه آجري مركب از چند اتاق تشكيل شده بود و قبر سعدي در درون معجري چوبي قرار داشت. در زمان كريم خان زند و در سال 1187ه.ق ضمن اقدامات عمراني در شيراز آرامگاه اين بزرگوار بازسازي شد.
بناي فعلي آرامگاه سعدي از طرف انجمن آثار ملي در سال 1331ه.ش با تلفيقي از معماري قديم و جديد ايراني در ميان عمارتي هشت ضلعي با سقفي بلند و كاشي كاري شده ساخته و باز گشايي گرديد. روبروي اين هشتي ايوان زيبايي است كه دري به آرامگاه دارد
روحش شاد
یکشنبه 1387/02/01
عالم برزخ
«مؤمن بين دو منزل خوف و رجاء»
عمر بن يزيد مي گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: از شما شنيدم كه مي فرموديد: همه شيعيان ما در بهشت خواهند بود! فرمود: آري به خدا قسم همه در بهشت اند گفتم: فدايت شوم، گناهان، بزرگ و بسيارند، فرمود: اما در قيامت همه شما به شفاعت پيامبر فرمان برده شده يا وصي پيامبر، در بهشت خواهيد بود ولي به خدا قسم، من بر شما از برزخ نگرانم! گفتم: برزخ چيست؟ فرمود: قبر است، از هنگامي كه مي ميريد تا روز قيامت، عالم برزخ است.
البته طبق دستور خود ائمه عليهم السلام انسانهاي مؤمن بايد بين دو منزل خوف و رجاء بسر ببرند.هم اميدوار به شفاعت و كمك آن بزرگواران به اذن الله، باشند و اين باعث غرور مؤمنين نبايد بشود. و از طرفي هم ترس و خوف از فشارهاي قبر و حساب عالم قيامت و عذابهاي دردناك آن داشته باشند، لذا دائماً بايد در حالت خوف و اميدواري بسر ببرند.
«نراقي براي تهيه افطاري در نجف، سر از بهشت برزخي در مي آورد.»
داستاني زيبايي از مرحوم آيت الله محمد نراقي رحمت الله نقل مي كنند، او كه در علوم عقليه و نقليه سرآمد بود و در اخلاق و عرفان، استاد زبردست و در فقه و اصول و فلسفه و حتي علم رياضي، زبانزد خاص و عام بود. اين بزرگمرد عالم تشيع، كه در نجف در جوار عتبات عاليات و بارگاه ملكوتي علي بن ابي طالب عليه السلام، مشغول تعليم و تعلم بود، در يك روز از ماه مبارك رمضان، همسرش از او در خواست مي كند كه ...
برای دیدن بقیه مطالب کلیک کنید




