تبليغاتX
یاس.عشق.خدا - روز بزرگداشت فردوسی

چهارشنبه 1387/02/25

روز بزرگداشت فردوسی

درشاهنامه قهرمان ملي کسي است که ازصفتهاي زيربرخورداراست:

·  نژاده و والاگهر وازدودماني اصيل وتربيت يافته است.

·  از روزگارکودکي درپناه مربي وآموزگاري شايسته پرورش پيدا کرده،روح وجسم او دراثرآموزشهاي اخلاقي و ورزشهاي بدني پاکيزه ونيرومندگرديده است.

·  به جوانمردي وصفات بايسته ي انساني وپنداروگفتارنيک نام برداروپيوسته درطريق درستي گام زن و ره پيما است.

·  دين داروخداشناس است وبراي دست يافتن به پيروزيهاي درخشان هميشه به ياري يزدان تکيه دارد.

·  نسبت به آيين ونظامهاي خوب کشوروفادار وپاي بند است.

·  ميهن پرست ومردم دوست ودرجانبداري ازمصالح کشوروملت ازخود گذشته وجانبازاست.

·  درگيرودادهاي سخت وبه هنگامي که رويدادهاي هراس انگيزبراي کشورپيش مي آيد،مردانه قدم به ميدان مي گذاردونجات کشوروملت را کمربرميان مي بندد.

·  به هيچ روي تن به زيريا زبوني نمي دهدودرجايي که بايد ازشرف وآبروي خود دفاع کند،مرگ را پذيرا مي شود.

·  پاسدارداد ودشمن بيدادگري است وبرضد ظالمان درهرمقام که باشند سربرمي کشد وقد برمي فرازد.

·  خويشتن داروبردباراست وازنيروي جسمي وتوانايي روحي ونفوذ معنوي خود دربرخوردهاي گوناگون سبک سرانه وبي تامل بهره برداري نمي کند.

·  راست پوي و با صراحت است ودرپرده ي ريا وابهام وچندگونگي سخن نمي گويد.

·  درشجاعت وپردلي يکه تازميدان است وبه هيچ روي ازروياروشدن با خطرنمي هراسد.

·  حق شناس وبا انصاف است،نيکي را ازياد نمي برد وبدي را به دست فراموشي مي سپارد.

·  درميدان هنرنمايي وخدمت به کشوربارها پيروزي وافتخاربه بارآورده است.

    اين است نمونه اوصافي که فردوسي آنها راشرط احرازپايگاه وعنوان قهرمان ملي مي داندواين مقام را مقامي بسياروالا مي شمارد.

  درشاهنامه،بين قهرمانان ملي،رستم ازهمه بزرگ تر وگزيده تر است. درحقيقت،رستم نمودار وپيکره ي جانداري از يک قهرمان ايراني است که درهنرنماييها وجان فشانيهاي ديرينه سال خويش،دل آرزوپرورهرايراني وطن خواه وازآن جمله خود فردوسي راجذب وطبع ديرپسند شاعرآزاده ي ما را با دليريهاي دشمن شکنانه وشکوه پهلواني خويش اقناع مي کند.

  رستم درآيينه ي شعرفردوسي قهرماني جوانمرد،شکست ناپذير،ميهن پرست،مردم گراي و رهايي بخش کشورازدستبرد دشمنان است و به راستي پيکره ي ستايش انگيزشاهنامه به شمار مي رود،چنان که شخصيتي همتا وهمانند وي نيست وپايگاه بلندش ازهمه ي نام آوران باستان والاتراست.

  رستم درشاهنامه نمونه ي کامل يک ايراني قهرمان وپاکيزه سرشت است که فردوسي او را آيينه ي تمام نماي اصالت نژادي و ستوده خويي وبلند نامي ايرانيان    مي داند وآمال ملي وکيان قومي ملتي راکه درمعرض کشمکشهاي تاريخي قرار دارد،درچهره ي اومتجلي ونمايان مي بيند.

    اکنون نگاهي به شاهنامه بيفکنيم تا فردوسي درباره ي رستم چه گويد. 

رستم راچهره واندامي خوب وبرازنده است 

    درآغازجواني رستم،سام که نياي اواست وخود قهرماني بازنشسته است،براي ديدن اوبه زابلستان مي رود وچون مي بيندش به شگفتي فرومي ماند.

 

                               

بر اوهرزمان ياد يزدان بخواند

 

به رستم نـــيا درشگفتــي بمـــاند

ميان چون قلم سينــه وبـرفـراخ

 

بدان بـازو ويــال وآن قـد وشــاخ

دل شيرونيــروي ببــر و هژبر

 

دو رانش چو ران هيونـان ستبـر

به گيتـي نبـاشد مر او را همـال

 

بدين خوب روي وبدين فرويــال

 

رستم خداشناس ونسبت به پدرفروتن است  

   دردوران جواني چون دژسپيد را فتح مي کند،نامه اي به پدرش زال مي نويسد واو را بدين پيروزي مژده مي دهد.

زکــار و زکــرداراو سربــه سر

 

يکــي نــامـه بنـــوشت نــزد پـدر

خداونـــد مـــاروخـداونـــد مــور

 

نخست آفـريــن بــرخداونــد هـور

خداونــد ايـن بــرکشيــده سپهــر

 

خداونـد نــاهيــــد وبهــرام ومهــر

يک زابلـــي پهلــو بــي همـــال

 

وز او آفـريــن برسپــهـدار و زال

روان گشتـه فرمانش برهوروماه

 

نشــــاننده شــــاه وســتــاننده گـــاه

رستم تنها به ياري يزدان و زوربازوي خود تکيه دارد

   آن گاه که رستم يه البرزکوه به سراغ کي قباد مي رود تا او را به شاهي ايران برساند،چنين مي گويد:

همــانـــا کـه دارنــد با من تــوان

 

من و رخش وکوپـال وبرگستــوان

نخــواهــم جز ايـزد نگهدار،کس

 

دل وگــرزوبــــازومـــرا يــار،بس

دل وتيغ وبـازو حصــارمن است

 

جهــــان آفــريننـــده يـــارمن است

رستم همواره نجات بخش ايرانيان ازگرفتاري است

  هنگامي که کاووس به دست شاه هاماوران گرفتاربود،افراسياب به ايران زمين تاخت آورد.گروهي به رستم پناهنده شدند وچنين گفتند:

به خواهش بر پوردستــان شدنــد

 

دو بهــره ســوي زابلستـــان شدنـــد

چوکم شد کنون فـرکــاووس شــاه

 

کـه مــا را زبــدها تـوبــاشـي پنـــاه

به پيش اندرآمد کنون کـار،سخت

 

بگفتنـد هـرکس کـــه شوريــد،بخت

کنــــام پلنگــــان وشيــــران شود

 

دريـغ است ايــران کـه ويـران شود

نشستن گه تيز چنگ اژدها است

 

کنون جاي سختـي وجــاي بلا است

دراين رنج مــا را بود دستگيـــر

 

کسي کـزپلنگـان بخـورد است تيــر

  قهرمان ملي تقاضاي هم ميهنان را براي رهايي کشوراجابت مي کند واين کاربارها تکرارمي شود:

ميــان بسته ام جنگ را کينه خواه

 

چنيــن داد پــاسخ کــه من بــا سپــاه

کـنــم شهـرايـران زتـرکــان تهــي

 

چـــو يــابم زکـــاووس کــي آگهـــي

رستم جوانمردانه با دشمن روبه رو مي شود

  وقتي درخان هفتم براي کشتن ديوسپيد به غاري که جاي گاه وي بود مي رسد ديو راخفته مي يابد،ولي هرگز درحال خواب آهنگ کشتن اونمي کند.

بيــامد بــه کـردارتــــابنــــده شيــد

 

وز آن جــاي گــه سوي ديــو سپيــد

بـه کشتن نکرد ايچ رستـم شتــاب

 

به غاراندرون ديد رفتــه بــه خواب

چـو بيــدارشـد انـدرآمد بــه جنگ

 

بغـريـــد غــريدنـــي چــون پلنـــگ

رستم قهرماني عفيف ومعتقد به آداب دين است

  هنگامي که درجست وجوي رخش خود،گذارش به سمنگان مي افتد وميهمان شاه سمنگان مي شود،تهمينه دخترخوب روي آن پادشاه که وصف رستم را شنيده بود وناديده دل به او باخته،شيفته وارهنگام شب به بالين رستم مي آيدونسبت به او ابرازدلدادگي مي کند.رستم ازدست يازي به سوي دختر،پيش ازبسته شدن پيوند زناشويي خودداري مي کند وموبدي را مي طلبد تا او را به آيين آن زمان ازپدرش براي رستم خواستگاري کند.

خرامــان بيـــامــد بــه باليـــن مسـت

 

يکــي بنـده شمعـي معنبـربـه دست

چوخورشيد تابان پـراز رنـگ وبوي

 

پس ِبنـــده انــدريکـــي مــاهــروي

چه جويي شب تيره کـام تـو چيست؟

 

بپرسيد از اوگفت نـــام تــو چيست

تــو گويــي کـه ازغم بــه دو نيمـه ام

 

چنيــن داد پـــاسخ کـــه تهمينـــه ام

زهــردانشـــــي نـــزد او بهـــره ديـد

 

چو رستــم بدان سان پريچهــره ديد

بيـــايــــد بخـــواهــــد مر او ازپــدر

 

بفــرمــود تـــا موبـــدي پــرهنــــر

قهرمان ملي مورد احترام شاه ومردم است

    وقتي کي خسرو به تخت شاهي مي نشيند و رستم براي گفتن شادباش از نيمروز به پايتخت روان مي گردد،گروهي بي شمار از بزرگان او را پذيره مي شوند.

کــه آمـد بـه ره رستــم نيــک خــواه

 

چـو آگــاهـــي آمد بـه نزديک شــاه

پذيـــره شـــــدن را بيـــــاراستنــــــد

 

يکـي کشورازجــاي بــرخــاستنــــد

جهــان پهلــوانــان وچنديـــن سپــــاه

 

پذيــره شدنـــدش بـــه دو روزه راه

    شاه نيزنسبت به رستم تواضعي شايسته نشان مي دهد.

سرشکش زمژگان به رخ برچکيــد

 

چـــوخســرو گـــو پيـلتـــن را بـديـــد

تهمتـــن ببــوسيــــد روي زميـــــن

 

فرود آمــد ازتخـت وکـــرد آفــريــــن

هميشــه بزي شـــاد و روشن روان

 

به رستـم چنيــن گفت:کـــاي پهلـــوان

   کي کاووس نيزوقتي ازرستم براي دفع سهراب مدد مي خواهد،براي اوچنين مي نويسد:

به چنگـــال ونيروي شيران تويــي

 

دل وپـشت گـــردان ايــــران تـويـــي

زتــو بــرفــــــرازنـد گــــردان کلاه

 

تويــي درهمـــه بــد بـه ايــران پنـــاه

ستم خونسرداست وبا تاني تصميم مي گيرد

    کي کاووس چون او رابا قيد شتاب به جنگ سهراب فراخواند،چهار روزدرنگ مي کند وبا گيو که فرستاده ي شاه است ،به تفريح مي پردازد.

زکــاووس وگــردان نگيــريــم يــــاد

 

هـــم ايــدرنشينيــــم امـــروز شـــــاد

يــکــــي برلب خشک،نـــم برزنيـــم

 

ببــــاشيــــم يـک روز ودم برزنيــــم

مـي و رود ورامـش گـران خواستنــد

 

چوخـوان خورده شد مجـلس آراستنـد

 

رستم به بزم هم دلبستگي دارد

     قهرمان ما پس از شکست دادن خاقان چين وتورانيان چنين مي گويد:

بــه آســـايش آرامـش افـــزون کنيـــم

 

کنــون جـــامه ي رزم بيــرون کنيـــم

بــه اين چـرخ نـامهربـــان بنگـريـــم

 

همــان به کـه مــا جـــام مي بشمريــم

 

رستم به فرمانده عالي سپاه نيزدستورمي دهد

  درجنگ با خاقان چين وقتي رهام را درنبرد تن به تن با اشکبوس گريزان وجام باده به دست مي نگرد،خطاب به توس فرمانده سپاه ايران ،مي گويد:

کـه رهـام را جـــام بـــاده است جفت

 

تهمتـــن بـرآشفـت و بــــا تــوس گفت

مـن اکنــــون پيـــــاده کنــم کـــارزار

 

تــو قلب سپــــــه را به آييــــن بـــدار

 

رستم بردباروشکيبا است

   وقتي اسفندياربه فرمان پدربراي بستن کتف رستم وآوردن اوبه درگاه گشتاسب به زابلستان مي رود،رستم به نرمي خويي وبردباري با اسفنديار روبه رو مي شود و او براي ميهماني به خانه ي خود دعوت مي کند.

جهــانــــداروبيـــدار و روشـن روان

 

بـــدوگـفت رستـــم کــــه اي پهلــــوان

کـــه بـــاشـم بـدان آرزو کـــام کـــار

 

يکـــــي آرزو دارم اي شهـــــريــــــار

بــه ديـــدار روشن کنـــي جـــان من

 

که آيـي خــرامـــان ســوي خــــان من

 

قهرمان ملي ما قدر ومنزلت خود را نيک مي شناسد

    وقتي اسفندياردراولين برخورد با رستم او رابردست چپ خود مي نشاند،برآشفته مي شود.اسفنديارازاو پوزش مي خواهد.

ز رستــــم همـــي مجلس آراي کــــرد

 

بــه دست چپ خويش بــرجـــاي کــرد

بـه جــايـــي نشينــم کـه راي من است

 

جهــان ديـده گفت،اين نه جاي من است

بيــاراي جـايش بدان سان که خواست

 

بـه بهمــن چنيــن گفت بـردست راست

  رستم به هيچ عنوان زيربار زورنمي رود،هرچند ازطرف شاهزاده اي چون اسفنديارباشد.وقتي اسفنديار اصرارمي کند که بند بردست رستم نهد،قهرمان ما سخت خشم آلود مي شود ومي گويد:

نبنــــدد مـــرا دست،چــــرخ بلنـــــــد

 

کـه گفـتت بـــرو دسـت رستــــم ببنــــد

وز ايـن نـرم گفتـن مـرا کــاهش است

 

مراخواري از پوزش وخواهش است

وگرنــه کســي نـــام ايشــان نخواست

 

نيـــاکـــانت را پــادشـــاهــي زما است

رستم شهريار را به دوري ازکژي وکاستي فرا مي خواند

  وقتي اسفندياربه خودستايي خويش ونکوهش رستم مي پردازد،قهرمان ملي به اوچنين پاسخ مي دهد:

چــه گويــي سخنهـــاي نــادلپذيـــر

 

بـدو گفـت رستــــم کــــه آرام گيـــــر

روانت زديــوان بنــالـــــد همــــي

 

دلت سـوي کــژي ببـــالــــــد همــــي

نگويد سخن شاه،جزخوب وراست

 

تو آن گوي کزپـادشــاهــان سزا است

 

رستم استاد تعليم وتربيت است

رستم آن قدرگرامي وبزرگ است که اسفنديارپس ازتيرخوردن ازرستم هنگام مرگ فرزند خود بهمن را به او مي سپارد تا وي را تربيت کند.

کــــه ازتــو نديــدم بــد روزگــــار

 

چنيـن گفت رستـــم بــه اسفنديــــار

براو بـرنخـواهـم زجــان آفــريــن

 

کـه اين کرد گشتـاسب بـرمن چنيـن

خــردمنـــد و بيـــدار ودستـــورمن

 

کنـــون بهمــن اين نــامورپـــورمـن

نشستن  گــه بـزم و رزم  وشکــار

 

بيــــــامـــوزش آرايـش کــــــارزار

سخنهـــاي بد گوهـــران يــــاد دار

 

بــه زابلستــــــان در،ورا شـــاد دار

رستم سخت به داد و دهش گراينده است

  هنگامي که دريکي ازجنگهاي ايران وتوران ،افراسياب را شکست مي دهد وتاج وتخت توران زمين را به چنگ مي آورد،سرداران وقهرمانان را پاداش مي بخشد وآنان را به دادگري سفارش مي کند.

همان ياره وطوق ومنشـــورچــاج

 

يکــي توس را داد آن تخت عـــاج

دگـــــريـــــاد افـــراسيــــاب آورد

 

بــدوگفت آن کـس کــه تـــاب آورد

وز او کرکسـان را يکــي سورکـن

 

همـان گــه سـرش را زتــن دورکن

نتــــازد ســوي کيــــن اهريمنـــي

 

کســي کـــاو خــرد جويــد وايمنــي

ز رنج ايمن،ازخواسته بـي نيـــاز

 

چــو فرزنــد بـايــد که داري به ناز

همــــه مــــردي وداد دادن بسيــچ

 

تو بـي رنـج را رنـج منمــاي هيـچ

 

قهرمان ما گاهي دهن بين و کين توزاست

  پس ازپيروزي برافراسياب وتصرف قسمتي ازسرزمين توران،روزي زواره برادررستم به راهنمايي يک تن توراني به شکارگاه سياووش مي رود و به ياد آن شاهزاده ي جوانمرگِ ناکام آنقدرمي گريد که ازهوش مي رود.وقتي به هوش مي آيد،سوگند ياد مي کند که به انتقام خون سياووش رستم را به ويران کردن توران زمين برانگيزد وبه اين ترتيب فرمان کشتاروتخريب از طرف رستم صادرمي شود.

خروشيـد چــون روي او را بديــد

 

همــان گــه کـه نـزد تهمتـــن رسيد

ويــا لب پــراز آفـريــن آمـديـــــم

 

بـدو گفت ايدربــه کيــــن آمـديـــــم

يکي را براين بوم وبرشـادمــانــد

 

چرا بــايـد ايـن کشـور آبـاد مـانـــد

که چون او نبيني به صد روزگار

 

فـرامـوش مکن کيـن آن شهريــــار

  پس ازاجراي حکم،بزرگان توران نزد رستم ازافراسياب بيزاري مي جويند.دراين جا فردوسي نشان مي دهد که قهرمان ملي هم بي نقطه ي ضعف نيست!

رستم قهرماني شرم آگين است

  وقتي رستم ميخواهدهمسربيوه ي سياووش(فرنگيس)را مادرکي خسرواست براي فريبرزعموي شاه خواستگاري کند،موضوع را درلفافه اي،ازشرم حضورچنين بيان مي کند:

کزآن برفرازم سرازچــرخ ومــاه

 

يکــي حاجتــي دارم اکنـون زشــاه

کـه آن است نيکـــو برکــردگـــار

 

بخـواهـم چـوفرمـان دهد شهريـــار

چــو او کس نبــاشد زشهزادگـــان

 

فــريبـــرزکــــاووس ازآزادگـــــان

که جاي سياووش کند خواستگــار

 

يکـــي آرزو دارد از شهـريـــــــار

رستم حق گزار وبه وعده ي خود پاي بند است

  قهرمان ملي ما وقتي براي رهانيدن کي کاووس ازبند ديوان مازندران ازهفت خـان مي گذرد،درخان پنجم به پهلواني ازمرزوبوم مازندران به نام اولاد برمي خورد وپس ازنبرد با او دستهايش رامي بندد وبه او مي گويد که اگر راهنماي من درجنگ با شاه مازندران شوي،پس از پيروزي تو را به پادشاهي آن جا مي رسانم وبه پاس حق گزاري ،به اين وعده ها وفا مي کند.

چنيــن گفت بــا رستـــم سرفـراز

 

چو کاووس بنشست برتخت،باز

بـه مـردي نمـودي بته هرجا هنر

 

که اي پهلـوان جهـان سربـه سر

به تـوبـاد روشن دل ودين وکيش

 

زتويافتم من کنون تخت خويش

کـه هرسـو مـرا راه بنمود راست

 

تهمتن چنين گفت بــا شهـريـــار

يکي عهد ومُهري براوبر،درست

 

کنــون خلعت شــاه بـايـد نخست

ستــايش کننــدش همــه مهتــران

 

که او شــاه بــاشد بـه مازنـدران

  و درجاي ديگر رستم به کاووس چنين گويد:

مـگو آن چــه اندرخورد بـا گنــاه

 

ز فرزنـد پيمان شکستــن مخـواه

سيــاووش زپيمـــان نگردد زبـن

 

نهـانــي چـــرا گفت بـايــد سخن

 

رستم طنزگوي واهل مزاح است

  درجنگ رستم واشکبوس وقتي قهرمان ما پياده به جنگ اشکبوس مي رود،درحالي که اشکبوس براسب گرانمايه اي سوار است،با هم بدين گونه سخن مي گويند:

بـه کشتن دهــي تن به يکبـارگـي

 

کشانـــي بدو گفت بـــي بــارگــي

که اي بيهده مرد پرخـاش جــوي

 

تهمتــن چنيـــن داد پـــاسخ بدوي

که تا اسب بستانــم از اشکبــوس

 

پيــاده مـرا،زان فرستـــاد تـــوس

نبينـــم همـي جـزفـريب ومزيــح

 

کشانــي بدو گفت کـويت ســليــح

ببيني کت اکنــون سرآرد زمــان

 

بــدوگفت رستــم کــه تيروکمــان

  پس ازآن رستم اسب اشکبوس را با يک تيرازپاي درمي آورد.

کمــان را بـزه کـرد وانـدرکشيــد

 

چونـازش به اسب گرانمـايــه ديد

کـه اسب انـدرآمد زبالا بـه روي

 

يکـــي تيــرزد بــرسـراسب اوي

که بنشين به نزد گرانمـايـه جفت

 

بخنـديـــد رستــــم بـــه آواز گفت

زمانــي برآســـايـــي ازکــارزار

 

سزد گـربگيــري سرش درکنــار

  باري،اينها بود نمونه اي از اوصاف رستم که درضمن داستانهاي شاهنامه به نظرمي رسد وقهرمان ملي را از نظر فردوسي به ما مي شناساند.

 

تهیه شده توسط مسعود در 9:11 |  لینک ثابت   •